تبلیغات
ولایت

ولایت
تولیدملی حمایت ازکار وسرمایه ایرانی
 
لینک دوستان
لینک های ویژه
مذهبی

﴿ وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ

آمدنم بهر چه بود؟

دوران كودكی­ام را از زمانی به یاد می­آورم كه 4 یا 5 سال بیشتر نداشتم و با هم­سالانم مشغول تفریح و سرگرمی بودم. برادر و خواهر بزرگ­ترم، همیشه خوش­حال از كلاس درس و مدرسه فارغ می­شدند و من نشاط درس و سرگرمی آموختن را در آن­ها می­دیدم و همین باعث می­شد تا دوست داشته باشم هر چه زودتر، خواندن و نوشتن را در مدرسه بیاموزم. از آن به بعد، سال ها برای من آرام سپری می شدند تا سرانجام با یك كیف و چند قلم و دفتر راهی كلاس درس شدم و تازه فهمیدم نشاط مدرسه با مشكلات تحصیل، عجین است؛ اما شوق درس خواندن تازه در من بیدار شده بود و من از این دشواری­ها خسته نمی­شدم. چند سالی گذشت؛ اما شاید به قدر چشم بر هم زدنی بود. من در آغازِ راهِ مقاطعِ بالاتر بودم و هر چه معلوماتِ بیش­تری فرا می­گرفتم، مشتاق­تر می­شدم.

از دوره­ی دبیرستان، دو سه سالی گذشته بود. من هم مثل دیگر هم­سن و سال­هایم، در فكر كنكور و امتحانی بودم كه سرنوشت آینده­ی مرا تعیین می­كرد و تمام آموخته­هایم را به معرضِ آزمون می گذاشت. كنكور پلی بود كه می­توانست مرا به هدفم یعنی دانشگاه برساند؛ به همین خاطر سخت كوشیدم و به آرزوی خود رسیدم.

راه زندگی در این سن و سال هموار به نظر می­رسید و من مثل دیگران، در فكرِ ادامه­ی تحصیل و كار و  پیشرفت بودم؛ اما جز همین چند لغت نمی­توانستم هدفِ دیگری را برای آینده­ام متصوّر شوم. این­جا بود كه كمی به فكر فرو رفتم:

آیا به­راستی هدف زندگی انسان تنها همین چند واژه است؟

درس كنكور، دانشگاه، ازدواج، كار و پیشرفت!

اگر به تمامی این مراحل دست یافتیم، دیگر هدفی نداریم؟!

مگر می­شود خداوند مخلوقی چنین اعجاب انگیز و جاودانه را تنها برای همین چند كلام ساده آفریده باشد؟!

بعد هم پیر و افسرده و . . .

در نهایت، زیر خروار­ها خاك مدفون و پوسیده می­شویم.

آیا به­راستی این است پایانِ زندگی؟

در این صورت، آیا خلقتِ انسان عبث و بیهوده نیست؟

این ها سؤالاتی است كه ذهنِ هر جوانی را می­تواند آزار دهد. من نیز این گونه بودم؛ مدت­ها از بحران هویت رنج كشیدم تا این كه به لطف خدا، جوابِ خود را در قرآن یافتم:

﴿ وَ ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلّا لِیعْبُدُونِ ﴾[1]

﴿ و جنیان و انسان­ها را نیافریدم؛ مگر برای بندگی.﴾

آری! «بندگی»، این است هدف والای زندگی.

و این معنا، گفتنی نیست؛ شنیدنی نیست؛ چشیدنی[2] است.

باید در طریقِ آن وارد شد و بر آن استقامت ورزید؛[3]

باید دعوتِ خدا و رسول را اجابت كرد

تا آنان ما را زنده كنند؛[4]

باید راه ِچشمه­ی حیات جُست تا به حیاتِ جاودانه رسید.[5]

و چشمه­ی حیات تنها یكی است؛ همان كه روزهای جمعه او را مورد خطاب قرار داده، می­گوییم:

« سلام بر تو ای چشمه­ی حیات!»[6]

آری! باید در زندگی راهی به سوی مهدی علیه­السلام جُست

و زندگی را با نام و یاد و محبت او گره زد . . .

و آن­گاه، لذّت زندگی حقیقی را چشید.



[1]. ذاریات(51): 56.

[2]. امروزه، بشر آن چنان در تکنولوژی مادی پیشرفت کرده و آن قدر زرق و برق زندگی دنیوی او را مسحور کرده که به کلّی از هدفِ اصلی خلقتِ خود غافل شده؛ اما در این بین، چه بسیار فطرت­های بیداری که در عینِ برخورداری از بالاترین امکانات دنیوی، حیاتِ مادّی هیچ گاه آن­ها را ارضا نکرده و در پی مفهومِ عالی حیات بوده­اند؛ اما چه بسا که بعضی از این افراد در اثر گم کردنِ حقیقتِ عالی حیات، به دام یأس و افسردگی شدید و بی انگیزگی در زندگی افتاده­اند. براساس قرآن و روایات تنها راه نجات از چنگ یأس و دل مردگی وارد شدن در طریقِ بندگی خدا، معرفتِ او و محبت حجت خداست. درک لذّت حقیقی از حیاتِ انسانی تنها در سایه­ی محبّت و معرفت امام عصر علیه السّلام ممکن است.

البته درک لذّت این حیات معنوی، همانند درک مزه­ی طعام، گفتنی و شنیدنی نیست؛ چشیدنی است، با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود؛ باید دستوراتِ دین را همانگونه که در قرآن و روایات چهارده معصوم آمده عمل کرد؛ باید با عزم و اراده­ی جدّی در طریق محبّتِ امام زمان علیه السّلام وارد شد.

[3]. جن(72): 16: ﴿ وَ اَلَّوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لَاَسْقَیناهُم ماءً غَدَقاً ﴾:﴿ و اگر بر طریقه­ی ایمان، استقامت بورزند، هر آینه از آب کثیر، سیرابشان می سازیم. در روایت معنی این آیه چنین آمده است:« اگر ایشان بر ولایت اهل بیت علیهم السلام پایدار بمانند، هر آینه به ایشان علمِ بسیاری عطا می­کنیم که از ائمّه علیهم السلام فرا گیرند.» مجمع البیان 5: 372. آری! این علم است که انسان را حیاتِ حقیقی می بخشد.

[4]. انفال(8): 24: ﴿ یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا للهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاکم لِما یحییکمْ... ﴾

ای خدا! چه می شد این حقیقت باورمان می شد که هدف از آمدن ما به دنیا، خور و خواب و خشم و شهوت نیست؟! ای کاش می فهمیدیم که ما برای یک حیاتِ طیبه و یک زندگی والاتر خلق شده ایم! آن گاه شاید تا این اندازه در گل و لای دنیا غوطه ور نمی­شدیم! و ای کاش دعوتِ تو را اجابت می کردیم تا تو و رسولت ما را زنده کنید!

[5]. مضمون یک روایت است؛ راوی می گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من حاضر نیستم محبّت شما را با دنیا عوض کنم... حضرت فرمودند:« بد مقایسه ای کردی! دنیا جز ین است که شکمت را سیر کند و عورتت را بپوشاند؛ اما محبت ما به تو حیات ابدی می دهد.»

[6].« اَلسَّلامُ عَلَیک یا عَینَ الحَیاةِ»؛ مفاتیح الجنان، زیارت امام زمان علیه السلام در روز جمعه.




طبقه بندی: دینی، فریادخاموش،
[ 1392/04/1 ] [ 08:02 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
شماها واقعاً یادتان نیست، چون در آن زمان نبودید؛ اما افرادى كه بودند، مى‌دانند اختناق چه بود؛ اصلاً قابل تصویر نیست. سال 42 بنده را به زندان قزل‌قلعه بردند. در همان زمان، چند جوان تهرانى را هم آوردند.
من از پشت درِ سلول شنیدم كه دارند حرف مى‌زنند؛ فهمیدم این‌ها را تازه دستگیر كرده‌اند. قدرى خوشحال شدم؛ گفتم چند روزى كه بگذرد و بازجویى‌ها تمام شود، داخل زندانِ انفرادى هم گشایشى پیش مى‌آید؛ با این‌ها تماس مى‌گیریم و حرفى مى‌زنیم و بالاخره یك هم‌صحبتى پیدا مى‌كنیم.
شب شد؛ دیدیم یكى‌یكى آن‌ها را صدا كردند و بردند. یك‌ساعت بعد من در همان سلول مشغول نماز مغرب و عشا شدم. بعد از نماز دیدم یك نفر دریچه‌ى روى درِ سلول را كنار زد و گفت: "حاج آقا! ما برگشتیم." دیدم یكى از همان تهرانى‌هاست. گفتم در را باز كن، بیا تو. در را باز كرد و آمد داخل سلول. گفتم چرا زود برگشتى؟ معلوم شد آن‌ها را پاى منبر مرحوم شهید باهنر گرفته بودند. شهید باهنر ماه رمضان سال 42 در شبستان مسجد جامع تهران منبر رفته بود؛ ساواكى‌ها هجوم مى‌آورند و عده‌اى را همین‌طورى مى‌گیرند؛ این پنج شش نفر هم جزو آن‌ها بودند. خود شهید باهنر را هم همان وقت گرفتند و به زندان قزل‌قلعه بردند.
از این افراد بازجویى مى‌كنند، مى‌بینند نه، این‌ها كاره‌اى نیستند و فعالیت مهمى ندارند؛ لذا آن‌ها را رها مى‌كنند. وقتى وسایل جیب آن‌ها را مى‌گردند، تقویمى از این شخصى كه او را بازگردانده بودند، پیدا مى‌كنند كه در یكى از صفحات آن با خط بدى یك بیت شعر غلطِ عوامانه نوشته شده بود:
جمله بگویید از برنا و پیر                          لعنت‌اللَّه رضا شاه كبیر
او نه شعار داده بود، نه این شعر را چاپ كرده بود، نه جایى آن را نقل كرده بود؛ فقط در تقویم جیبى‌اش این شعر عوامانه را نوشته بود. به همین جرم، او را شش ماه به زندان محكوم كردند!
سخنرانی در دیدار دانشجویان و اساتید دانشگاه‌هاى استان كرمان 19/02/1384
سایت امام خامنه ای



طبقه بندی: دینی،
[ 1391/12/27 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]



[ 1391/12/23 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

» از اینجا بشنوید! حجم: 450 كیلوبایت، فرمت:mp3

امروز در كشور ما این جهات [نماز اول وقت] قابل مقایسه‏ى با قبل از انقلاب نیست. شماها اغلب قبل از انقلاب را یادتان نیست. عجیب بود! هم اینجا، هم بعضى جاهاى دیگر.




ما عراق رفته بودیم، یك سفر عتبات مشرف شدیم، هر كار كردیم براى نماز صبح، توقف نكرد؛ یعنى اصلاً نمی‌شد؛ جورى تنظیم كرده بودند كه نمی‌شد. و بنده مجبور شدم از اواخر قطار - كه نزدیك ایستگاه یا اوائل ایستگاه بود - خودم را از پنجره بیندازم بیرون، كه بتوانم نماز بخوانم؛ چون در داخل قطار كثیف بود و نمیشد نماز خواند. به هر حال، این چیزها هیچ رعایت نمی‌شد. حالا خیلى تفاوت كرده؛ منتها بیش از اینها انتظار هست. اهمیت نماز باید معلوم باشد.

بیانات در دیدار شركت كنندگان در هفدهمین اجلاس سراسرى نماز 29/8/1387



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/12/17 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

باید ببینید در هر زمان چه چیز مناسب است و آن را تهیه كنید. اگر بتوانید مستندسازى را ادامه ‏دهید، به نظر من كار مهم و خوبى است. البته در مستندسازى، نقش كلام همان كارى كه خود ‏مرحوم شهید آوینى مى‌كرد خیلى مهم است. هم نوشتار و هم بیان آن نوشتار، بسیار بسیار مهم ‏است. اگر نكته گویی‌هاى او نبود، خیلى از منظره‌ها اصلاً معنى نداشت.‏

من تا مدّت‌ها كه روایت فتح پخش مى‌شد، اصلاً شهید آوینى را نمى‌شناختم؛ ولى از مشتری‌هاى ‏همیشگى روایت فتح بودم. یعنى هر شب جمعه، حتماً مى‌نشستم و این برنامه را نگاه مى‌كردم. ‏روى من تأثیر زیادى مى‌گذاشت و مى‌دیدم كه این كلام چقدر اثر دارد. یك وقت همان جوانان آمدند ‏پیش من (به نظرم مال جهاد بودند) من در همان جلسه گفتم: «این صداى نجیبى كه این‌ها را بیان ‏مى‌كند، چیز خیلى جالبى است؛ این را نگهدارید.» خودش هم قاعدتاً در آن جلسه بود. كسى هم ‏به من نگفت كه «این آقاست.» اما بعدها خودِ ایشان به من نوشت: «آن كسى كه این‌ها را تهیه ‏مى‌كند، من هستم.» ‏

كسى كه مى‌خواهد چنین برنامه‌هایى بسازد، باید آن نجابت و معصومیت و استحكام و اطمینان به ‏سخن را داشته باشد. گاهى حرفى را كسى مى‌زند و حرف بزرگى است؛ اما پیداست كه خودش ‏اعتقادى به این حرف ندارد. امّا این صدا، آن صدایى است كه بزرگترین حرف‌ها را مى‌زد و خودش ‏اعتقاد داشت. مثلاً مى‌گفت: «این جوانان ما، به راه‌هاى آسمان آشناترند تا به راه‌هاى زمین.» این ‏را چنان مى‌گفت كه گویا راه‌هاى آسمان را خودش رفته، دیده و مى‌داند كه این‌ها آشناتر هستند! ‏ما خیال مى‌كنیم صداى جنگى باید صداى كلفت و نخراشیده‌اى باشد. امّا ایشان آن‌طور صدایى ‏نداشت. صدایى بود معصوم و نجیب و درعین‌حال استحكامى ویژه داشت؛ در قالب نوشتارى قوى و ‏هنرمندانه.

‏مصاحبه توسط تهیه كنندگان مجموعه‌ى «روایت فتح» 11/06/1372

سایت حضرت آقا




طبقه بندی: دینی، شهدا،
[ 1391/12/7 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

دو هفته پیش شهید كاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یكى این‏كه دعا كنید من روسفید بشوم، دوم این‏كه دعا كنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها كه این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‏تان باید شهید شوید؛ ولیكن حالا زود است و هنوز كشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى كه خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‏ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‏هاى شهید كاظمى پُرِ اشك شد، گفت: ان‏شاءاللَّه خبر من را هم به‏تان بدهند!
فاصله‏‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‏ى بسیار كوتاهى است؛ یك لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حركتى كه همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‏كنند؛ هر كسى یك طور؛ بعضى‏ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‏كنند، كه احمد كاظمى و این برادران حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت كشیده بودند.
ما باید سعى‏مان این باشد كه روسفید خدا را ملاقات كنیم؛ چون از حالا تا یك لحظه‏ى دیگر، اصلاً نمى‏دانیم كه ما از این مرز عبور خواهیم كرد یا نه؛ احتمال دارد همین یك ساعت دیگر یا یك روز دیگر نوبتِ به ما برسد كه از این مرز عبور كنیم. از خدا بخواهیم كه مرگ ما مرگى باشد كه خود آن مرگ هم ان‏شاءاللَّه مایه‏ى روسفیدى ما باشد.
ان‏شاءاللَّه خدا شماها را حفظ كند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم تشییع پیكرهاى فرماندهان سپاه  21/10/1384



طبقه بندی: سیاسی، شهدا،
[ 1391/11/27 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
اول از شهید باهنر شروع كنم كه خاطرات من با او دیرین‌تر و بیشتر است. همان‌طور كه گفتم من در سال 1336 با مرحوم باهنر آشنا شدم و این آشنایى بعد از گذشت مدتى در سال 38 ظاهراً یا 39 به یك رفاقت نزدیك تبدیل شد و در جریان مبارزات هم كه وارد شدیم ایشان یك عنصر فعال بود و در سالهاى 44 به بعد ما ارتباطمان ارتباط به صورت یك پیوند كارى و مبارزاتى درآمد.

در سال 1344 یا 45 در تهران چندین جلسه به طور مخفیانه تشكیل مى‌شد كه نظم این جلسات و اداره‌ى كلى آنها به عهده‌ى شهید باهنر بود. این جلسات تشكیل مى‌شد از یك عده عناصر انقلابى و مبارز، عمدتاً از بازاری‌هاى بسیار مؤمن و چند نفرى هم دانشجو و شاید هم یكى، دو نفر ادارى كه اینها - یكى، دو نفر هم شاید بیشتر - دو، سه نفر ادارى ولیكن بیشتر كسبه بودند، از بازماندگان مؤتلفه بودند - سازمان مؤتلفه اسلامى - اینها جلسات مخفى تشكیل مى‌دادند و مرحوم باهنر مسؤول هماهنگى این جلسات و تعیین سخنران‌ها و مدرسینى براى این جلسات بود.

یكى، دو تا از این جلسات را خودش تدریس مى‌كرد، یكى، دو تایش را من تدریس مى‌كردم - كه ایشان به من محول كرده بود - بعضى‌اش را هم بعضى از برادران دیگرمان مثل آقاى هاشمى رفسنجانى و بعضى دیگر اداره مى‌كردند و تدریس مى‌كردند. این كار مشترك ما بود كه آن‌جا شروع شد و همین‌طور كار مشترك ما ادامه پیدا كرد تا سال‌هاى 48، 49 كه گفتم آن مسأله‌ى جهان‌بینى پیش آمد و از آن‌جا ارتباط ما نزدیكتر و ارتباطات كاریمان بسیار بیشتر شد.

خاطرات زیادى من در این دوران از شهید باهنر دارم كه یكى از این خاطرات، خاطرات زندان سال 1342 ایشان است، كه آن سال من هم زندان بودم در قزل قلعه و بلافاصله بعد از من یا اندكى با دوران زندانى من مشترك دوران زندانى ایشان بود، مدتى زندان بودند، آزاد شدند و باز بعد از چند سال مجدداً ایشان زندان افتادند. یادم است در سال 1344 من از مشهد آمده بودم تهران، پرونده‌اى در مشهد داشتم كه من را تعقیب مى‌كردند، به خاطر آن مجبور بودم برنگردم مشهد و تهران بمانم. در همین حینى كه تهران آزادانه مى‌گشتم و فكر مى‌كردم كه مسأله‌اى براى من این‌جا وجود ندارد، بوسیله‌ى آقاى هاشمى رفسنجانى اطلاع پیدا كردم كه به مناسبت پرونده‌ى دیگرى در او من و آقاى هاشمى و نُه نفر دیگر از برادرانمان، از روحانیون قم تحت تعقیب هستیم.

یك روز عصرى - این خاطره را فراموش نمى‌كنم، خاطره‌ى جالبى است. - یك روز عصرى من توى خیابان انقلاب كنونى مى‌رفتم، آقاى هاشمى رسید به من گفت من توى اتوبوس بودم تو را دیدم و فوراً در اولین ایستگاه پیاده شدم. گفت: آمدم به تو بگویم كه تو آزادانه دارى راه مى‌روى ولی تحت تعقیب هستى.
قرار ملاقاتی گذاشتیم با دآقای هاشمی و دوستان. قرارمان كجا بود؟ قرارى كه آقاى هاشمى با آنها گذاشته بود - چون جا كه نداشتیم در تهران - اتاق انتظار دكتر واعظى در انتهاى كوچه‌ى روحى. دكتر واعظى از دوستان آقاى منتظرى بود، مرد مؤمنى بود، علاقه‌مند به مبارزین بود و ما مى‌دانستیم كه توى اتاق انتظار او اگر برویم بفهمد ما را بیرون نخواهد كرد.

اما خب شما ببینید اتاق انتظار یك طبیب چقدر جاى ناامنى است براى ملاقات، اما از بس جا نداشتیم در تهران مجبور شده بودیم كه برویم آن جا. رفتیم توى اتاق انتظار آقاى دكتر واعظى به عنوان مریض‌هایى كه آمدند آن‌جا منتظر وقت و نوبت هستند نشستیم كه حرف‌های‌مان را بزنیم، بعد دیدیم یك زن آن‌جا نشسته، یك مرد آن‌جا نشسته و نمى‌شود این‌جا صحبت كرد.  ماندیم متحیر چه بكنیم، یك دفعه یكى از دوستان گفت برویم خانه‌ى آقاى باهنر. آقاى باهنر آن وقت كوچه‌ى شترداران آن‌جا میدان شاه سابق كه اسمش امروز میدان قیام است. آن‌جا خانه‌اش بود و نزدیك بود به آن محلى كه ما قرار داشتیم. گفتیم برویم خانه‌ى آقاى باهنر و همه خوشحال رفتیم طرف منزل ایشان، ایشان دو تا اطاق در یك منزلى طبقه‌ى بالا اجاره كرده بود.

خوشبختانه خانم ایشان هم خانه نبود و ما توانستیم خود ایشان را هم از خانه بیرون كنیم و بنشینیم حرف‌های‌مان را بزنیم و خاطره‌ى چهره‌ى نجیب این دوست قدیمى و عزیز ما - كه مى‌دید ما در حضور او داریم یك كارى، یك حرفى مى‌خواهیم بزنیم كه او مى‌خواهیم نباشد و مطلقاً نگران و ناراحت نمى‌شد، چون مى‌فهمید مسأله‌ى مهمى است - از یادم نمى‌رود. خیلى صریح به ایشان گفتیم كه ما یك صحبتى داریم مى‌خواهیم شما نباشید، آن هم با خوش‌رویى به نظرم چایى و میوه و اینها براى ما فراهم كرد و خودش هم از خانه گذاشت رفت بیرون كه ما حرفهایمان را آن‌جا بزنیم.

مصاحبه‌ى مطبوعاتى پیرامون هشت شهریور 26/05/1361
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: سیاسی، شهدا،
[ 1391/11/17 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در آن روزها ما در یك حالت بُهت بودیم. در حالى كه در همه‌ى فعالیتهاى آن روزها ما طبعاً داخل بودیم. همان‌طور كه مى‌دانید ما عضو شوراى انقلاب بودیم و یك حضور دائمى تقریباً وجود داشت. لكن یك حالت ناباورى و بهت بر همه‌ى ما حاكم بود. من یك چیزى بگویم كه شاید شما تعجب بكنید. 1

من تا مدتى بعد از 22 بهمن هم كه گذشته بود بارها به این فكر مى‌افتادم كه ما خوابیم یا بیدار. و تلاش مى‌كردم كه از خواب بیدار شوم. یعنى اگر خواب هستم، این رؤیاى طلائى كه بعدش لابد اگر آدم بیدار شود هر چه قدر خواهد بود خیلى ادامه پیدا نكند، اینقدر براى ما شگفت‌آور بود مسأله.

سجده‌ی شكر...
آن ساعتى كه رادیو براى اول بار گفت صداى انقلاب اسلامى، یك همچى تعبیرى. من تو ماشین داشتم از یك كارخانه‌اى مى‌آمدم طرف مقرّ امام. یك كارخانه‌اى بود كه عوامل اخلال‌گرِ فرصت‌طلب آن‌جا جمع شده بودند و شلوغى راه انداخته بودند و در بحبوحه‌ى انقلاب كه هنوز شاید بختیار هم بود، آن روزهاى مثلاً شاید هفدهم، هجدهم و مشكلات هنوز در نهایت شدت وجود داشت و هنوز هیچ كار انجام نشده بود اینها به فكر باج‌خواهى و باجگیرى بودند. توى یك كارخانه‌اى راه افتاده بودند، تحریكات درست كرده بودند و اینها، ما رفتیم آن‌جا كه یك مقدارى سروسامان بدهیم. در مراجعت بود كه رادیو اعلان كرد كه صداى انقلاب اسلامى. من ماشین را نگه داشتم آمدم پائین روى زمین افتادم و سجده كردم. یعنى اینقدر براى ما غیر قابل تصور و غیر قابل باور بود. هر لحظه‌اى از آن لحظات یك مسأله داشت، به طورى كه اگر من بخواهم خاطرات ذهنى خودم را در آن مثلاً بیست روزِ حول و حوش انقلاب بیان كنم یقیناً نمى‌توانم همه‌ى آن چه را كه در ذهن و زندگى آن روزِ ما مى‌گذشت را بیان كنم.

ورود امام!
روز ورود امام البته آن روزِ ورود ایشان كه ما از دانشگاه، مى‌دانید كه متحصن بودیم در دانشگاه دیگر، مى‌رفتیم خدمت امام، توى ماشین من یك وقتى خدمت خود امام هم گفتم همین را. همه خوشحال بودند، مى‌خندیدند، بنده از نگرانىِ بر آنچه كه براى امام ممكن است پیش بیاید بى‌اختیار اشك مى‌ریختم و نمى‌دانستم كه براى امام چى ممكن است پیش بیاید. چون یك تهدیدهایى هم وجود داشت.

بعد رفتیم وارد فرودگاه شدیم، با آن تفاصیل امام وارد شدند. به مجرد این‌كه آرامش امام ظاهر شد نگرانیها و اضطراب ما به كلى برطرف شد. یعنى امام با آرامش خودشان به بنده و شاید به خیلى‌هاى دیگر كه نگران بودند، آرامش بخشیدند.

وقتى كه بعد از سالهاى متمادى امام را من زیارت مى‌كردم آن‌جا، ناگهان خستگى این چند ساله مثل این‌كه از تن آدم خارج مى‌شد. احساس مى‌شد كه همه‌ى آن آرزوها مجسم شده در وجود امام و با كمال صلابت و با یك تحقق واقعى و پیروزمندانه این‌جا در مقابل انسان تبلور پیدا كرده.

وقتى كه آمدیم وارد شهر شدیم از فرودگاه و با آن تفاصیلى كه خب همه‌ى شماها شاهد بودید و بحمداللَّه هنوز در ذهن همه‌ى مردم شاید آن قضایا زنده است، همان‌طور كه مى‌دانید امام عصرى از بهشت زهرا رفتند به یك نقطه‌ى نامعلومى و برادرانمان حالا به طور مشخص، آقاى ناطق نورى امام را در حقیقت ربودند و به یك مأمنى بردند كه از احساسات مردم كه مى‌خواستند همه ابراز احساسات بكنند و امام از شب قبلش كه از پاریس حركت كرده بودند تا دم غروب، تقریباً دمادم غروب دائماً در حال فشار كار و حضور بودند و هیچ یك لحظه استراحت نكرده بودند یك مقدارى استراحت بدهند به امام.

امام در مدرسه‌ی رفاه
ما هم پائین بودیم یعنى ما در آن حال، ما رفته بودیم رفاه. مدرسه‌ى رفاه كارهایمان را انجام مى‌دادیم. قبل از آنى كه امام وارد بشوند ما نشسته بودیم با برادرانمان و روى برنامه‌ى اقامتگاه امام و ترتیباتى كه بعد از ورود امام باید انجام بگیرد یك مقدارى مذاكره كرده بودیم، یك برنامه‌ریزیهایى شده بود.

آن روزها یك نشریه‌اى ما درمى‌آوردیم كه بعضى از اخبار و مثلاً اینها در آن نشریه چاپ مى‌شد، از همان رفاه این نشریه بیرون مى‌آمد. یك چند شماره‌اى منتشر شد. البته در دوران تحصن هم یك نشریه‌ى دیگرى آن‌جا راه انداختیم یك دو سه شماره هم آن درآمد.

- عرض كنم كه - من برگشتم آن‌جا و منتظر بودیم لحظه به لحظه كه ببینیم چه خواهد شد. اطلاع پیدا كردیم كه امام رفتند به یك نقطه‌اى كه یك مقدارى آن‌جا استراحت كنند، نماز ظهر و عصرشان را ظاهراً نخوانده بودند نزدیك غروب شده بود، نماز ظهر و عصرشان را بخوانند و اینها. آخر شب بود، من داشتم خبرهاى آن روز را تنظیم مى‌كردم كه توى همان نشریه‌اى كه گفتیم چاپ بشود و بیاید بیرون.

ساعت حدود ده شب بود تقریباً، یك وقت دیدیم كه از در حیاط داخلى [مدرسه‌ى]رفاه - كه از آن كوچهِ باز مى‌شد یك در كوچكى بود - یك صداى همهمه‌اى احساس كردم من و یك چند نفرى آن‌جا سر و صدا كردند و {پیدا شد} معلوم شد كه یك حادثه‌اى واقع شده.

من رفتم از دم پنجره نگاه كردم دیدم بله امام، تنها از در وارد شدند. هیچكس با ایشان نبود. و این برادرهاى پاسدار، - پاسدار كه یعنى همان كسانى كه آن‌جا بودند - كه ناگهان امام را در مقابل خودشان دیده بودند سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند، امام هم على‌رغم آن خستگى كه آن روز گذرانده بودند با كمال خوشروئى با اینها صحبت مى‌كردند. اینها هم دست امام را مى‌بوسیدند، البته شاید یك ده پانزده نفر مثلاً مجموعاً بودند، همین‌طور طول حیاط را طى كردند رسیدند به پله‌هایى كه به حال طبقه‌ى اول منتهى مى‌شد و آن پله‌ها پهلوى همان اتاقى هم بود كه من توى آن اتاق بودم. من از پنجره آمدم دم در اتاق وارد هال شدم كه امام را از نزدیك ببینم. امام وارد شدند. تو هال هم عده‌اى از بچه‌ها بودند اینها هم رفتند طرف امام، دور امام را گرفتند كه دست ایشان را ببوسند.

من هر چى كردم نزدیك بشوم دست امام را ببوسم دیدم كه به قدر یك نفر مزاحمت براى امام ایجاد خواهد شد و على‌رغم میل شدیدى كه داشتم بروم خدمت امام دست ایشان را ببوسم، كنار ایستادم و امام از دو مترى من عبور كردند.

من نزدیك نرفتم چون دیدم شلوغ است دور و ور ایشان و رفتنِ من هم به این شلوغى كمك خواهد كرد. عین این احساس را من توى فرودگاه هم داشتم. توى فرودگاه همه مى‌رفتند طرف امام من هم خیلى دلم مى‌خواست بروم، اما خودم را مانع شدم، بعضى دیگر هم مانع مى‌شدم كه بروند طرف امام كه ایشان را خسته نكنند.

امام آمدند از پله‌ها رفتند بالا و در این حین پاى پله‌ها در حدود شاید یك سى چهل نفرى، چهل پنجاه نفرى آدم جمع شده بود. رفتند دم پاگرد پله‌ها كه رسیدند كه مى‌خواستند بروند بالا. یكهو برگشتند طرف این جمعیت و نشستند روى زمین و همه نشستند، یعنى خواستند كه رها نكرده باشند این علاقه‌مندان و دوستداران خودشان را. یكى از برادران آن‌جا یك مقدارى صحبت كرد و یك خیر مقدم حساب نشده‌ى پرهیجانى - چون هیچكس انتظار این دیدار را نداشت - گفت. بعد هم امام یك چند كلمه‌اى صحبت كردند و رفتند بالا در اتاقى كه برایشان معین شده بود راهنمائى شدند به آن‌جا. و همین‌طور دیگر خاطرات لحظه به لحظه...

پی‌نوشت:
1. در پاسخ به سوال خبرنگار اطلاعات هفتگی
مصاحبه مطبوعاتى درباره دهه فجر 24/10/1362
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا، سیاسی،
[ 1391/11/7 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
من براى رفتن به نماز جمعه، شاید به طور متوسط سه ساعت مطالعه مى‌كنم و همیشه هم ناراضیم؛ به خاطر این‌كه واقعاً سه ساعت وقت كمى است. به دلیل اشتغالات زیادى كه همیشه داشتم، قبل از روز جمعه‌یى كه مى‌خواهم به نماز بروم، فرصت نمى‌كنم مطالعه كنم. روز جمعه از ساعت هشت صبح تا وقتى كه به نماز مى‌روم، مى‌نشینم مطالعه مى‌كنم؛ درعین‌حال احساس مى‌كنم وقتِ بسیار كمى است.
واقعاً جا دارد كه یك خطبه‌ى روز جمعه، هفت، هشت ساعت مطالعه پشت سر خودش داشته باشد. اگر ما بتوانیم این مهم را تأمین كنیم، احساس مى‌شود كه یك كلاس عمومى سراسرى براى عامه‌ى مردم خواهیم داشت، و این چیزى است كه قطعاً انقلاب را پیش خواهد برد. بنابراین، بایستى هم ارتباط و اتصال آقایان روزبه‌روز مستحكمتر بشود، و هم آنچه كه به مردم داده مى‌شود، روزبه‌روز سطحش بالاتر رود.
مردم به نماز جمعه و امام جمعه و چیز فهمیدن و یادگیرى مسائل سیاسى عالم علاقه‌مندند. هر كس قدرى از اخبار و تحلیلها و حرفهاى تازه‌ى دنیا و كشور را براى مردم بزند، آنها با شوق و علاقه دور او جمع مى‌شوند و به حرف او گوش مى‌دهند. اگر این برنامه در نماز جمعه باشد، بلاشك جاذبه پیدا خواهد كرد. باید با جاذبه‌هاى گوناگون، نماز جمعه را مورد توجه مردم قرار داد، تا آنها بیایند و اهمیت آن را درك كنند.
سخنرانى در مراسم بیعت ائمه‌ى جمعه‌ى سراسر كشور به اتفاق رئیس مجلس خبرگان 12/4/68
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/10/27 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در یكى از همین روزهایى كه ما در خطوط جبهه حركت مى‌كردیم، یك نقطه‌اى بود كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نیروهاى ما رفته بودند آن‌جا را مجددا تصرف كرده بودند، بنده داشتم از این خطوط بازدید مى‌كردم و به یگان‌ها و به سنگرها و به این بچه‌هاى عزیز رزمنده‌مان سر مى‌زدم، یك وقت دیدم یكى دو تا از برادران همراه من خیلى ناراحت، شتابان، عرق‌ریزان، آشفته، آمدند پیش من و من را جدا كردند از كسانى كه داشتند به من گزارش مى‌دادند كه یك جمله‌اى بگویم، دیدم كه این‌ها ناراحتند گفتم چیه؟ گفتند كه بله ما داشتیم توى این منطقه مى‌گشتیم، یك وقت چشم‌مان افتاده به جسد یك شهیدى كه چند روز است این شهید بدنش در زیر آفتاب این‌جا باقى مانده.

من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانى كه مسؤول بودند در آن خط و در آن منطقه، گفتم سریعا این مسأله را دنبال كنید، جسد این شهید را بیاورید و جسد شهداى دیگر را هم كه در این منطقه ممكن است باشند جمع كنید. اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره‌ات یا اباعبدالله، این‌جا انسان مى‌فهمد كه به زینب كبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى كه خودش را روى نعش عریان برادرش انداخت، و با آن صداى حزین، با آن آهنگ بى‌اختیار، كلمات را در فضا پراكند و در تاریخ گذاشت فریاد زد «
بأبی المظلوم حتى قضی، بأبی العطشان حتى مضی» پدرم قربان آن كسى كه تا آن لحظه‌ى آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد.

بیانات در خطبه‌هاى نماز جمعه 04/06/1367

سایت حضرت آقا




طبقه بندی: ولایت، سیاسی، شهدا،
[ 1391/10/17 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در آقاى جعفرى (رحمةاللَّه علیه) خصوصیات برجسته‌اى بود كه به‌نظر من همه‌ى اینها براى نسل جوان و پژوهنده و اهل علم و تحقیق الگوست. ایشان آن وقتى كه كارهاى تحقیقى خودشان را شروع كردند، خیلى جوان بودند.

البته من حدود سالهاى سى‌وچهار و سى‌وپنج بود كه ایشان را شناختم. ایشان تازه از نجف آمده بودند و جوان و فاضل و اهل تحقیق و فعّال و پر شور و مورد احترام بزرگان ما - مانند مرحوم آقاى میلانى و بعضى از آقایان دیگر در مشهد - و نیز مورد احترام طلّاب بودند. اخوانشان هم در مشهد بودند؛ مثل آقاى آمیرزا جعفر كه مرد بسیار با صفا و با معنویت و با روحى است. بله؛ عرض مى‌كردم كه ایشان هم به مناسبتى به مشهد آمده بودند و چند ماه یا یك سال - درست یادم نیست - در مشهد ماندند. ما از آن‌جا با ایشان آشنا شدیم. در ایشان واقعاً روح تحقیق و تفحّص و نشاط و شور علمى مشاهده مى‌شد.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8394/H/khamenei-jafari.jpg

این روحیه، از دوران جوانى تا پایان عمر ادامه داشت. آن وقت ایشان تقریباً سى و چند ساله بودند. همه‌ى این شور جوانى، در كار علمى و فكرى و بحث و نوشتن و تحقیق و مطالعه و این‌گونه كارها صرف مى‌شد و البته حافظه‌ى فوق‌العاده و استعداد علمى ایشان هم به جاى خود محفوظ بود. این حالت تا همین آخر هم ادامه داشت كه این چیز عجیبى است. یعنى در عین این‌كه ایشان یك مرد هفتاد و چند ساله بودند، ولى تا آخرین بارى كه ایشان را دیدیم - به گمانم یك سال، یا هفت، هشت ماه پیش بود كه ایشان را ما زیارت كردیم - باز انسان همان حالت و همان شور و همان تحرّك را در ایشان مى‌دید.

این خیلى باارزش و قیمتى است كه انسان نگذارد گذشت زمان و حوادث گوناگون، شور و تحرّك و تهیّجى را كه خداى متعال در او قرار داده و مى‌تواند آن را مثل یك سرمایه‌ى گرانبها براى پیشرفتهاى گوناگون در میدانهاى مختلف مصرف كند، از بین ببرد. به‌هرحال وجود ایشان، حقیقتاً وجود ذى‌قیمتى بود و براى اسلام و مسلمین و نظام اسلامى ارزش داشت. ایشان تا آخر هم كار كردند؛ یعنى واقعاً آقاى جعفرى هیچ وقت از كارافتاده و كنار نشسته و بیكاره نشدند و دائم مشغول كار و تلاش و تحرّك بودند. خداوند ان‌شاءاللَّه درجاتشان را عالى كند.

بیانات در دیدار خانواده و مسؤولان ستاد برگزارى مراسم ارتحال استاد علامه محمدتقى جعفرى (ره)
17/09/1377



[ 1391/10/7 ] [ 04:37 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
[در زمان رژیم پهلوی] آمریكایی ها هواپیماهاى جنگى و بقیه‌ى ابزارهاى خودشان را به ما مى‌فروختند؛ ولى اجازه‌ى تعمیر آنها را به ما نمى‌دادند! البته داستان آن فروشها هم داستان عجیبى است. آن روز صندوق مشتركى بین ایران و امریكا وجود داشت كه بنده اوایل انقلاب كه به وزارت دفاع رفتم و در آن‌جا مشغول كار شدم، این را كشف كردم؛ بعد به مجلس رفتم و آن را پیگیرى كردم، كه متأسفانه تا امروز هم امریكاییها جواب نداده‌اند! صندوقى با نام اختصارى F.M.S داشتند كه دولت ایران پول را در آن صندوق مى‌ریخت؛ اما قیمت جنس و نوع جنس و برداشت پول را امریكاییها به عهده داشتند! وقتى انقلاب پیروز شد، میلیاردها دلار در این صندوق پول بود كه هنوز هم امریكاییها جوابى نداده‌اند و آن پولها را به ملت ایران برنگردانده‌اند.

بیانات در جلسه‌ى پرسش و پاسخ دانشجویان دانشگاه صنعتى امیركبیر


22/12/1379
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: سیاسی،
[ 1391/09/27 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

درباره­ی دعا خواندن از امام صادق ‌علیه السلام آمده که وقتی ما از ته قلبمان دعا می‌کنیم درحالی­که شرایط دعا فراهم باشه دعا حتما مستجاب می‌شه و هیچ شکی هم در آن نیست. منتهی گاهی اوقات دعا با یک فاصله­ی زمانی مستجاب می‌شه. یعنی خدا می‌داند مثلا آن چیزی که ما از او می‌خواهیم در این زمان به مصلحت ما نیست. بعضی اوقات هم اگر اصلا این دعا در این دنیا به مصلحت ما نباشد بهتر از آن را در آخرت به ما می‌دهند. بعضی اوقات هم به خاطر دعایی که می‌کنیم یک مشکل دیگر مان را بر طرف می‌کنند. ولی دعا به هر حال صد در صد مستجاب می‌شود. برای همینه که وقتی دعا می‌خونیم و دستامون را بالا می‌بریم حتما جوابش از بالا می‌آید. برای همین یکی از آداب دعا این است که وقتی دعا تمام شد دست‌ها را می‌مالیم به صورت و چشم‌هامون. چون دستامون متبرک شده و جوابش صد در صد از جای خیلی بالایی از طرف فرشته‌ها آمده. (خواندن دعای فرج)

بچه‌ها! در این دنیا ما هر وقت برای سلامتی حضرت حجت ‌علیه السلام دعا می‌خوانیم، نظر حضرت را به طرف خودمان جلب می‌کنیم. این دعا اول از امام صادق ‌علیه السلام به ما رسیده. امام صادق ‌علیه السلام صد و خورده‌ای سال قبل از امام زمان ما زندگی می‌کردند. از آن موقع این دعا را می‌خواندند. برای اینکه همیشه در مورد امام زمان ما صحبت شده بود. همه امامان می‌دونستند که بعضی از آدم‌های بد جلوی آن‌ها را خواهند گرفت و متاسفانه باعث مرگشون خواهند شد. ولی می‌دونستند که آخری شون اونی که تمام حرف‌های اون­ها را به نتیجه می‌رساند خواهد آمد. برای همین از اون موقع برای سلامتی شون دعا می‌خوندند. امام صادق ‌علیه السلام در ماه رمضان و شب ۲۳ ماه رمضان که شب قدر است این دعا را می‌خوندند و با التماس از درگاه خدا می‌خواستند که خدایا این آخرین امام از نسل ما را سلامت نگه­دار که بتواند به درد شیعیان ما برسه. پس می‌بینید که این دعا چقدر عزیز است.همه­ی ما می­دونیم که نماز خودش جایگاه خیلی بالایی داره، آدم موقع نماز داره با خدا درد دل می‌کند. یعنی نماز خودش اهمیت خاصی دارد و دعایی که در نماز خونده بشه جایی بالاتر دارد. برای همین به ما توصیه شده در قنوت نمازهامون اول یک صلوات بعد دعای فرج و بعد آن هم یک صلوات بفرستیم. درست مثل اینکه حاجتتون رو دارید بسته بندی می‌کنید. حاجتتون که توی قلبتونه می‌ذارین توی یک جعبه­ی صاف و قشنگ که یک دری داره و یک جایی که حاجتتون رو توش بذارین یعنی همون دو تا صلوات. بعد روی جعبه یک گل خوشگل می زنید. گلی که وقتی دست می‌کشید با دستاتون گلبرگهاش رو احساس می‌کنید. اون گل دعای فرجی است که شما خوندین. این بسته بندی خوشگل که به دست خدا می‌رسد اون وقت حضرت حجت ‌علیه السلام این بسته بندی را عطر افشانی می‌کنند و بوی گل یاس، مریم و  محمدی از این بسته بندی در می‌یاد. این عطر خوشبو آمینی است که حضرت حجت ‌علیه السلام به اون حاجت توی قلب شما می‌گه. بچه‌ها، پارسال که اومدم اینجا، بعد از ماه رمضان رفتم مشهد خدمت امام رضا ‌علیه السلام. جای همتون خالی بود احساس می‌کنم این مشهد فقط بخاطر تک تک شما نصیبم شد. وقتی وارد حرم شدم اولین چیزی که گفتم، گفتم یا امام رضا! من از طرف بچه‌های نرجس برات سلام آوردم.

امام رضا ‌علیه السلام وقتی خواستند موقعیت امام معصوم را برای ما توضیح بدن در حدیثی می‌گن: «امام معصوم برای همه­ی ما در هرحالتی که باشیم مثل یک انیس و رفیق اند. یعنی امام برای ما یک دوست خیلی صمیمی ‌و مهربونه. امام والد شفیق است. امام برای تک­تک ما پدری مهربونه. بچه‌ها ما در واقع پدر واقعیمون اماممونه. چون بیشتر از پدر ما رو دوست داره. چون ما واقعا از وجود آن‌ها خلق شدیم. می‌گن امام مثل اخ الشقیق است برای ما. مثل برادری بزرگ و دلسوز که دوست داره از آدم نگهداری بکنه. به درد دل آدم گوش کنه و کارهای آدم رو سر و سامان بده و بعد می‌گن امام برای همه­ی ما مثل یک مادری است که از خود گذشته است و با تموم وجودش نیکوکاری می‌کنه برای بچه­ی‌ کوچکش. بعد می‌گن امام برای همه­ی ما پناه­گاهی است در زمانی که زیاد مشکل داریم. هیچ پناه­گاهی محکم­تر از پناه­گاه امام برای هیچ­کدام ما نیست. امام این چنین موقعیتی داره. فقط یک آدم معمولی نیست. امام معصوم با بقیه آدم­ها فرق می‌کنه. امام معصوم در همه حال مواظب ماست. همه­ی ما رو می‌بینه. خیلی اوقات ممکنه از کنار ما رد بشه ما اونو نمی‌شناسیم. ولی او تک­تک ما رو به اسم می‌شناسه. برای همینه که همیشه باید در مشکلاتمون اون رو صدا بزنیم. برای خود من هم تجربه شده. یه زمانی بود که من در یک شهر غریب و دور، تنهای تنها زندگی می‌کردم. بعد مشکلاتی برام پیش اومد، علاوه بر این­که داشتم بینایی چشمامو کم­کم از دست می‌دادم. شوهرم هم مریض شد و بعدش هم از دنیا رفت. ولی به خدا قسم اعتراف می‌کنم حتی یک لحظه احساس تنهایی نکردم. برای این­که اون پدر مهربون، اون برادر نازنین، اون دوست عزیز همیشه کنارم بود. همیشه حضور معنوی شون رو در قلبم احساس می‌کردم و همیشه احساس می‌کردم داره دستمو می‌گیره. بعضی اوقات باید مشکلات و سختی‌ها رو تحمل کنیم. چون این دنیا یک مدرسه است. که بعضی وقت­ها خوندن درس­هاش هم سخته. سختی‌هایی هم که توی این دنیا می‌کشیم مثل اون درسای سخته. بالاخره با تحمل و دقت آسون می شه و ما ازشون چیزهای زیادی یاد می گیریم. اگر ما همیشه اینو یادمون باشه اون وقت مشکلاتمون به نظرمون کوچک می شه. هرقدر هم که زیاد باشد. چرا؟ چون می‌دونیم یک پدر مهربونی داریم که قدرتی داره. قدرتی که خدا بهش داده و توانایی انجام هر کاری را البته با اذن خدا داره. این چنین پدر مهربونی در همه حال کنار ماست. هر وقت توی قلبمون صداش کنیم داره گوش می‌ده. وقتی من بدونم این چنین پدری در کنارم هست اگر قرار باشه یک خورده توی زندگیم مشکل باشه، می‌گم خوب اشکالی نداره. اگر پدرم فکر می‌کنه این مشکل به نفع من هست خوب لابد به نفع من هست.

 می‌دونید مثل چی می مونه؟ درست مثل اینکه شما یک دوست کوچک­تر از خودتون دارید که نسبت به اون احساس مسئولیت می‌کنید. اگر او سرما بخوره و کسی براتون شکلات بیاره و اون اصرار کنه که شکلات را بهش بدین، شما که بزرگ­ترید وقتی می‌بینید شکلات براش خوب نیست، بهش می‌گین الآن نباید شکلات رو بخوری. بعدا که حالت بهتر شد، برات می‌آرم. ممکنه دوستتون ناراحت بشه ولی شما می‌دونید که فقط خوبی رو براش می‌خواستین. برای همین بعضی اوقات که برای حضرت دعا می‌خونیم اگه اون چیزی که ما می‌خوایم همون موقع بهمون نمی‌ده حتما بخاطر اینه که تاخیرش به نفعمونه. چون اون ما رو بیشتر از هر کسی دوست دارد و نفع ما رو می‌خواد. هر وقت دلمون می‌گیره اون ناراحت می‌شه. برامون دعا می‌خونه. می‌گه خدایا بهشون صبر بده! این­ها اون­هایی هستند که من دوستشون دارم. من هر وقت بخوام با آقا درد دل کنم با یکی از کنیه‌هاشون که اباصالح است، صداشون می‌کنم.

وقتی می‌گم اباصالح قلبم گرم می‌شه. اباصالح یعنی پدر صالحان. واسه­ی خودم این تو ذهنم می‌یاد. نمی‌گم غلط یا درست. ولی در آیه‌های قرآن داریم که خدا می‌فرماید: «ان الارض یرثهاعبادی الصالحون» بالاخره زمین را بندگان صالح به ارث خواهند برد.

وقتی این مسئله تحقق پیدا می‌کنه که حضرت حجت ‌علیه السلام بیاد. وقتی می‌گم اباصالح؛ احساس می‌کنم دارم با بابام حرف می‌زنم. همیشه با اون لفظ صداش می‌کنم و دعا‌ها مو بهش می‌گم. اون وقت احساس نزدیکی بهش می‌کنم. چون وقتی با اون صحبت می‌کنم تمام وجودم پر از امیده. برای این­که می‌دونم هر دعایی که براش می‌خونم اون می‌شنوه. بعد هر جور که مصلحت من باشه اون دعا رو به اذن خدا مستجاب می‌کنه.

 بعد تازه یه خوشحالی دیگر درون خودم است. اونم ظهور آقاست. بچه‌ها خدا یه قولی داده. خدا قول داده که آخرین امام ما ظهور کنن. اگر ظهور حضرت حجت ‌علیه السلام زمانش معین شده نیست، زمانش را خدا باز گذاشته. گفتند هرچه بیشتر برای ظهورش دعا کنیم، زمانش نزدیک­تر می‌شه. خوب این آدم رو خیلی خوشحال می‌کنه واسه همین هر وقت کاری ندارم و موقعیت اون پیش میاد برای ظهورش دعا می‌کنم. چون اگر حضرت حجت ‌علیه السلام ظهور کنن رنگ دنیا عوض می‌شه. همه­ی مریض‌ها شفا پیدا می‌کنن. همه­ی اونایی که مشکل مادی دارن مشکلاتشون از بین می‌ره. همه­ی بدی‌ها از بین می‌ره. همه با هم دوست و مهربون می‌شن. هیچ­کسی بد کسی رو نمی‌خواد. کسی از دست کسی دلخور نمی‌شه، ناراحت نمی‌شه. حتی حیوان­ها با آدم­ها دوست می‌شن. مثلا امکان نداره یک سگ آدم رو گاز بگیره. این قدر دنیا خوب می‌شه وقتی این دعای فرج رو می‌خونیم. یعنی مستجاب شدن همه­ی دعاها رو خواستیم. نه فقط برای خودمون بلکه برای همه مردم دنیا. یعنی اگر فقط برای خودمون دعا بخوانیم، خوب فقط یک مشکل حل می‌شه. ولی وقتی دعا برای ظهور حضرت می‌خونیم داریم برای مشکلات همه­ی آدم­هایی که مشکل دارن دعا می‌کنیم. همه­ی آدم­های توی این دنیا مشکل دارند. یکی نابیناست، یکی گوشش مشکل داره. برای همین هم خدا شاید این مشکلات رو به ما داده تا ما بیدار بشیم و بفهمیم که بدون امام بالا سرمون مشکلات ادامه پیدا می‌کند. شاید این انگیزه­ای باشه برای ما که هرچه بیشتر برای اومدن امام دعا بخونیم که مشکلات همه از بین بره. برای همینه که ما وقتی راجع به اباصالح فکر می‌کنیم به غیر از امید چیزی تو دلمون نمی‌یاد. چون می‌دونیم پناه­گاهمونه، دوستمونه، پدرمونه، برادرمونه، بعد هم می‌دونیم وقتی ظاهر بشه دیگه همه­ی مشکلات از بین می‌ره. فقط و فقط امید و خوشحالی است. واسه­ی همینه که این­قدر ما دوستش داریم و از ته قلبمون، دعاش می­کنیم.

 حالا می‌خوام یه رازی رو بهتون بگم. می‌دونید که امامامون بهمون گفتن هر وقت توی هر مجلسی از محمد و آل محمد صلی الله و علیه و آله و سلم صحبت می‌شه از آن مجلس عطر گل به آسمون‌ها می‌ره. این بو و عطر به دماغ ما نمی‌یاد این مخصوص فرشته‌هاس. فرشته‌ها تو آسمون متوجه می‌شن یه نقطه ای روی زمین خیلی خوشبو شده. همه به هم می‌گن اونجا چه خبره؟ همه عجله می‌کنن بیان پائین تا ببینن این بوی خوب از کجا می‌یاد؟ بعد بالهاشون رو به ­در و دیوار محل می‌مالن تا بالشون بوی عطر بگیره. بعد که این گروه می‌رن تو آسمون بقیه­ی فرشته‌ها می‌گن شما از کجا این طور خوشبو شدید؟ می‌گن ما رفته بودیم زمین پیش یک­سری از آدم‌ها که داشتن درباره­ی سرور ما صحبت می‌کردن. ما رفتیم اون­جا متبرک شدیم و برگشتیم. اون وقت یک گروه دیگری می‌یان. تا وقتی ما راجع به اونا صحبت می‌کنیم فرشته‌ها می‌یان و می رن. برای این­که اونا هم دوست دارن راجع به این حرفا بشنون. برای این­که امام ما امام اون­ها هم هست. برای این­که آدم‌هایی که کار خوب بکنند، نماز شون رو بخونن، روزه بگیرن و ... مقامشون از فرشته‌ها هم بالاتر می‌ره. یعنی فرشته‌ها به ما نگاه می‌کنن. این‌ها قصه نیست. افسانه نیست. امام زمان می‌گه ما باید حقایق رو یاد بگیریم. اون­قدر قصه‌های خوشگل و واقعی هست که دیگه جایی برای خیال بافی نمی‌ذاره. این چیزهایی که ما راجع به امامان بهتون می‌گیم همه حقیقته. هر کلامی‌که از زبان امام بیاد، حقیقته. خیلی آدم‌ها ممکنه تو حرفاشون شوخی بکنن یا خدای نکرده دروغ بگن. ولی امام هیچ وقت دروغ نمی‌گه. واسه همینه که دوست دارن ما هم همیشه تو چیزهایی که واقعی و حقیقی است وقتمون رو بذاریم. اگر ما به جای اینکه وقتمون رو صرف چیزای خیالی و رؤیایی بکنیم که بی خود فکرمون رو ببره جاهایی که فایده نداره، وقتمون رو بذاریم رو یاد گرفتن چیزهایی که امامان به ما می‌گن، اون وقت امام زمان آن­قدر از ما خوشحال می‌شه که حد نداره. بچه‌ها گفتن وقتی روز قیامت میاد؛ مؤمن وقتی می‌ره تو بهشت، اون­هایی که قرآن بلدن هر آیه­ای از قرآن رو که می‌خونن یک طبقه میرن بالاتر. هر چی بیشتر قرآن بلد باشیم، جامون تو بهشت بهتر می‌شه. بهشت هم ابدی است. تموم شدنی نیست. پس چه بهتر که وقتمون رو بذاریم برای چیزهایی که به درد مون می‌خوره.

یک راز دیگه رو امامان یادمون دادن. اون هم اینه که بعد از این­که نمازتون تموم شد دو تا دستاتون رو بزارین روی دو تا چشماتون اون وقت آیةالکرسی رو بخونید. ان­شاءالله که مورد لطف قرار می‌گیرید. ولی هیچ­وقت صبرتون رو از دست ندین. همیشه در عین حالی که تسلیم پدر مهربونتون اباصالح هستین، همیشه امیدوار باشید. به دست خدا هر کاری انجام پذیره. به شرطی که به سود ما باشد.( آیةالکرسی را همه با هم خواندن)

حالا می‌خوام همه باهم متوسل بشیم. اول متوجه خدا بشیم. من توی دعاهام همیشه اول ظهور حضرت رو می‌خوام. بعد از خود حضرت می‌خوام که دست من رو بگیره و منو به راه راست هدایت کنه. چون بچه‌ها بزرگ­ترین نعمت اینه که آدم در راه راست باشه. بعد توی دلم می‌گم اباصالح تو که همه­ی اسرار زندگی منو بهتر از خودم می‌دونی، همه­ی حاجت‌هامو می‌دونی، خودت اگه صلاح می‌دونی این حاجت رو به من بده. حالا من چند دقیقه سکوت می‌کنم که شما تو دلتون دعاهاتون رو بخونید بعد می‌خوایم با هم متوسل بشیم.

من چند سلام از زیارت آل یاسین رو می‌گم و شما تکرار کنید:

سلام علی آل یاسین

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته

 السلام علیک یا باب الله و دیان دینه

 السلام علیک یا خلیفة الله و ناصر حقه

 السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته

 السلام علیک یا تالی کتاب الله و ترجمانه

 السلام علیک فی آناء لیلک و اطراف نهارک

 السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه

 (خواندن دعای توسل و ام من یجیب)




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/09/21 ] [ 08:57 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
تحول در پایگاه
شهید بابایى اوایل انقلاب در نیروى هوایى ستوان یك بود. در فاصله‌ى سه سال، درجه‌ى سرهنگى گرفت و فرمانده‌ى آن پایگاه در اصفهان شد؛ یعنى از ستوان یكى به سرهنگ تمامى ارتقاء یافت. آن زمان هم سرهنگى درجه‌ى بالایى بود؛ یعنى بالاتر از سرهنگ، نداشتیم... فقط دو درجه‌ى سرتیپى در ارتش بود: فلّاحى، كه پیش از انقلاب به درجه‌ى سرتیپى رسیده بود و ظهیرنژاد كه به دلیلى، در اوایل جنگ به او درجه‌ى سرتیپى اعطا شد. سایر افسران، سرهنگ بودند؛ اما شهید بابایى با نصب درجه‌ى سرهنگى به پایگاه اصفهان رفت. مى‌دانید كه پایگاه اصفهان هم از پایگاه‌هاى بسیار بزرگ و مفصّل است. سال شصت بود. آن پایگاه واقعاً مركزى بود كه در زمان بنى‌صدر، امام را هم قبول نداشتند و قبلش هم، آن‌جا مركز جنجالى و پرمسأله‌اى محسوب مى‌شد. اوّلِ انقلاب، همین آقاى محمّدىِ دفتر خودمان - آقاى «محمّدى گلپایگانى» - به عنوان نماینده‌ى مسؤول عقیدتى - سیاسى، در آن‌جا فعّالیت مى‌كردند. ایشان مرتّب مسائل آن‌جا را گزارش مى‌كردند. عدّه‌اى ضدّ انقلاب و عدّه‌اى هم نفوذی‌هاى گروه‌هاى به‌ظاهر انقلابى، در پایگاه نفوذ كرده بودند و واقعاً به‌كلّى یأس‌آور بود. فرمانده‌ى آن‌جا، زمانى كه در وزارت دفاع بودم، مى‌گفت: «اصلاً نمى‌توانم پایگاه را اداره كنم!» همین‌طور، همه چیز را رها كرده بود. در چنین شرایطى، شهید بابایى به این پایگاه رفت - این‌كه «یك لاقبا» مى‌گویند، واقعاً با یك لاقبا به آن‌جا رفت - و همه‌چیز را راه انداخت. او حقیقتاً پایگاه را متحوّل كرد.

از ته دل قدر شهید بابایى را مى‌دانستم
یك بار من به آن پایگاه رفتم و ایشان، سمیلاتورهاى آموزشى را به من نشان داد. شهید بابایى، خودش هم خلبان بود؛ خلبان «اف 14». یعنى رتبه‌ى خلبانى‌اش رتبه‌ى بالایى بود. ایشانْ خیلى به من محبّت داشت. من هم واقعاً از ته دل، قدر شهید بابایى را خیلى مى‌دانستم.

میل به پیشرفت
یك‌بار كه به اصفهان رفتم - من، دو - سه بار به پایگاه اصفهان رفته‌ام - نزد من آمد و گفت: «اگر شما اجازه بدهید، ما بچه‌هاى سپاه را این‌جا بیاوریم و به آنان آموزش خلبانى بدهیم»... با بچه‌هاى سپاه، خیلى خودمانى و رفیق بود. مى‌گفت: «فقط براى انقلاب و رضاى خدا، بچه‌هاى سپاه را آموزش دهیم.» گفتم: «حالا دست نگهدارید. الآن این كار مصلحت نیست؛ تا ببینیم بعداً چه مى‌شود.» در غیر این صورت، وضعیت نیروى هوایى، حسابى به هم مى‌خورد. به‌هرحال، ایشان آرام آرام همان پایگاهى را كه آن همه مسأله داشت، به‌كلّى متحوّل كرد.

بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار خانواده‌ی شهید بابایی 7/11/1380





طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا،
[ 1391/09/17 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
گوشه‌هایی از خاطرات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از والده‌ی مكرمه‌شان

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
1
پدر
و مادرم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یك خانم بسیار فهمیده، باسواد، كتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس كه مى‌گویم، نه به معناى علمى و اینها، به معناى مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن كاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
2
وقتى بچه بودیم، همه مى‌نشستیم و مادرم قرآن مى‌خواند؛ خیلى هم قرآن را شیرین و قشنگ مى‌خواند. ما بچه‌ها دورش جمع مى‌شدیم و برایمان به مناسبت، آیه‌هایى را كه در مورد زندگى پیامبران است، مى‌گفت. من خودم اوّلین بار، زندگى حضرت موسى(ع)، زندگى حضرت ابراهیم(ع) و بعضى پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن‌كه مى‌خواند، به آیاتى كه نام پیامبران در آن است مى‌رسید، بنا مى‌كرد به شرح دادن.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
3
بعضى از شعرهاى حافظ كه هنوز - بعد از سنین نزدیكِ شصت سالگى - یادم است، از شعرهایى است كه آن وقت از مادرم شنیدم. از جمله، این دو بیت یادم است:

سحر چون خسرو خاور عَلَم در كوهساران زد   به دست مرحمت یارم در امّیدواران زد
دوش دیدم كه ملائك در میخانه زدند   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
4
(مادرم) خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم - البته مثل همه‌ى مادران - دوست مى‌داشت و رعایت آنها را مى‌كرد. پدرم عالِم دینى و ملّاى بزرگى بود. برخلاف مادرم كه خیلى گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساكت، آرام و كم حرف مى‌نمود؛ كه این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و تنهایى در گوشه‌ى حجره بود. البته پدرم تُرك زبان بود - ما اصلاً تبریزى هستیم؛ یعنى پدرم اهل خامنه‌ى تبریز است - و مادرم فارس زبان. ما به این ترتیب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود. البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرایط زندگى، شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها در وضع كار ما اثر مى‌گذاشت.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
5
چیزى كه حتماً مى‌دانم براى شما جالب است، این است كه من همان وقت، معمّم بودم؛ یعنى در بین سنین ده و سیزده سالگى - كه ایشان سؤال كردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همین‌طور. از اوایلى كه به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مى‌رفتم، زمستان كه مى‌شد، مادرم عمامه به سرم مى‌پیچید.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/frame1/880323-3_t1.jpg

مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه مى‌پیچید و به مدرسه مى‌رفتیم. البته اسباب زحمت بود كه جلوِ بچه‌ها، یكى با قباى بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشت‌نمایى و اینها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران مى‌كردیم و نمى‌گذاشتیم كه در این زمینه‌ها خیلى سخت بگذرد.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
6
دورانهاى كلاس اوّل و دوم و سوم را كه اصلاً یادم نیست و الان هیچ نمى‌توانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهایى علاقه داشتم؛ لیكن در اواخر دوره‌ى دبستان - یعنى كلاس پنجم و ششم - به ریاضى و جغرافیا علاقه داشتم. خیلى به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهاى دینى هم خیلى خوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مى‌خواندم - قرآن‌خوانِ مدرسه بودم - یك كتاب دینى را آن وقت به ما درس مى‌دادند - به نام تعلیمات دینى - براى آن وقتها كتاب خیلى خوبى بود؛ من تكّه‌هایى از آن كتاب را كه فصل، فصل بود، حفظ مى‌كردم.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
7
به‌هرحال، گاهى انسان به فكر آینده مى‌افتد؛ اما من از این‌كه چه زمانى به فكر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این‌كه در آینده‌ى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب كنم، از اوّل براى خود من و براى خانواده‌ام معلوم بود. همه مى‌دانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم. این چیزى بود كه پدرم مى‌خواست و مادرم به شدّت دوست مى‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنى هیچ بى‌علاقه به این مسأله نبودم.

اما این‌كه لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود كه پدرم با هر كارى كه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شكل از لحاظ لباس - و دوست نمى‌داشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مى‌گوید، بپوشیم. مى‌دانید كه رضاخان، لباس فعلى مردم را كه آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل كرد. ایرانیها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مى‌پوشیدند. او اجبار كرد كه بایستى این‌طور لباس بپوشید؛ این كلاه را سرتان بگذارید!


پدرم این را دوست نمى‌داشت، از این جهت بود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مى‌خواست، هم مادرم مى‌خواست، خود من هم مى‌خواستم. من دوست مى‌داشتم و از كلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم.



گفت و شنود با جمعی از نوجوانان و جوانان 76/11/14




طبقه بندی: ولایت،
[ 1391/09/7 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


خدمت به یگانه منجی عالم بشریت

آمار سایت
آخرین بروز رسانی :
جهت دوستی





Powered by WebGozar