تبلیغات
ولایت

ولایت
تولیدملی حمایت ازکار وسرمایه ایرانی
 
لینک دوستان
لینک های ویژه
مذهبی

﴿ وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیعْبُدُونِ

آمدنم بهر چه بود؟

دوران كودكی­ام را از زمانی به یاد می­آورم كه 4 یا 5 سال بیشتر نداشتم و با هم­سالانم مشغول تفریح و سرگرمی بودم. برادر و خواهر بزرگ­ترم، همیشه خوش­حال از كلاس درس و مدرسه فارغ می­شدند و من نشاط درس و سرگرمی آموختن را در آن­ها می­دیدم و همین باعث می­شد تا دوست داشته باشم هر چه زودتر، خواندن و نوشتن را در مدرسه بیاموزم. از آن به بعد، سال ها برای من آرام سپری می شدند تا سرانجام با یك كیف و چند قلم و دفتر راهی كلاس درس شدم و تازه فهمیدم نشاط مدرسه با مشكلات تحصیل، عجین است؛ اما شوق درس خواندن تازه در من بیدار شده بود و من از این دشواری­ها خسته نمی­شدم. چند سالی گذشت؛ اما شاید به قدر چشم بر هم زدنی بود. من در آغازِ راهِ مقاطعِ بالاتر بودم و هر چه معلوماتِ بیش­تری فرا می­گرفتم، مشتاق­تر می­شدم.

از دوره­ی دبیرستان، دو سه سالی گذشته بود. من هم مثل دیگر هم­سن و سال­هایم، در فكر كنكور و امتحانی بودم كه سرنوشت آینده­ی مرا تعیین می­كرد و تمام آموخته­هایم را به معرضِ آزمون می گذاشت. كنكور پلی بود كه می­توانست مرا به هدفم یعنی دانشگاه برساند؛ به همین خاطر سخت كوشیدم و به آرزوی خود رسیدم.

راه زندگی در این سن و سال هموار به نظر می­رسید و من مثل دیگران، در فكرِ ادامه­ی تحصیل و كار و  پیشرفت بودم؛ اما جز همین چند لغت نمی­توانستم هدفِ دیگری را برای آینده­ام متصوّر شوم. این­جا بود كه كمی به فكر فرو رفتم:

آیا به­راستی هدف زندگی انسان تنها همین چند واژه است؟

درس كنكور، دانشگاه، ازدواج، كار و پیشرفت!

اگر به تمامی این مراحل دست یافتیم، دیگر هدفی نداریم؟!

مگر می­شود خداوند مخلوقی چنین اعجاب انگیز و جاودانه را تنها برای همین چند كلام ساده آفریده باشد؟!

بعد هم پیر و افسرده و . . .

در نهایت، زیر خروار­ها خاك مدفون و پوسیده می­شویم.

آیا به­راستی این است پایانِ زندگی؟

در این صورت، آیا خلقتِ انسان عبث و بیهوده نیست؟

این ها سؤالاتی است كه ذهنِ هر جوانی را می­تواند آزار دهد. من نیز این گونه بودم؛ مدت­ها از بحران هویت رنج كشیدم تا این كه به لطف خدا، جوابِ خود را در قرآن یافتم:

﴿ وَ ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلّا لِیعْبُدُونِ ﴾[1]

﴿ و جنیان و انسان­ها را نیافریدم؛ مگر برای بندگی.﴾

آری! «بندگی»، این است هدف والای زندگی.

و این معنا، گفتنی نیست؛ شنیدنی نیست؛ چشیدنی[2] است.

باید در طریقِ آن وارد شد و بر آن استقامت ورزید؛[3]

باید دعوتِ خدا و رسول را اجابت كرد

تا آنان ما را زنده كنند؛[4]

باید راه ِچشمه­ی حیات جُست تا به حیاتِ جاودانه رسید.[5]

و چشمه­ی حیات تنها یكی است؛ همان كه روزهای جمعه او را مورد خطاب قرار داده، می­گوییم:

« سلام بر تو ای چشمه­ی حیات!»[6]

آری! باید در زندگی راهی به سوی مهدی علیه­السلام جُست

و زندگی را با نام و یاد و محبت او گره زد . . .

و آن­گاه، لذّت زندگی حقیقی را چشید.



[1]. ذاریات(51): 56.

[2]. امروزه، بشر آن چنان در تکنولوژی مادی پیشرفت کرده و آن قدر زرق و برق زندگی دنیوی او را مسحور کرده که به کلّی از هدفِ اصلی خلقتِ خود غافل شده؛ اما در این بین، چه بسیار فطرت­های بیداری که در عینِ برخورداری از بالاترین امکانات دنیوی، حیاتِ مادّی هیچ گاه آن­ها را ارضا نکرده و در پی مفهومِ عالی حیات بوده­اند؛ اما چه بسا که بعضی از این افراد در اثر گم کردنِ حقیقتِ عالی حیات، به دام یأس و افسردگی شدید و بی انگیزگی در زندگی افتاده­اند. براساس قرآن و روایات تنها راه نجات از چنگ یأس و دل مردگی وارد شدن در طریقِ بندگی خدا، معرفتِ او و محبت حجت خداست. درک لذّت حقیقی از حیاتِ انسانی تنها در سایه­ی محبّت و معرفت امام عصر علیه السّلام ممکن است.

البته درک لذّت این حیات معنوی، همانند درک مزه­ی طعام، گفتنی و شنیدنی نیست؛ چشیدنی است، با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود؛ باید دستوراتِ دین را همانگونه که در قرآن و روایات چهارده معصوم آمده عمل کرد؛ باید با عزم و اراده­ی جدّی در طریق محبّتِ امام زمان علیه السّلام وارد شد.

[3]. جن(72): 16: ﴿ وَ اَلَّوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لَاَسْقَیناهُم ماءً غَدَقاً ﴾:﴿ و اگر بر طریقه­ی ایمان، استقامت بورزند، هر آینه از آب کثیر، سیرابشان می سازیم. در روایت معنی این آیه چنین آمده است:« اگر ایشان بر ولایت اهل بیت علیهم السلام پایدار بمانند، هر آینه به ایشان علمِ بسیاری عطا می­کنیم که از ائمّه علیهم السلام فرا گیرند.» مجمع البیان 5: 372. آری! این علم است که انسان را حیاتِ حقیقی می بخشد.

[4]. انفال(8): 24: ﴿ یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا للهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاکم لِما یحییکمْ... ﴾

ای خدا! چه می شد این حقیقت باورمان می شد که هدف از آمدن ما به دنیا، خور و خواب و خشم و شهوت نیست؟! ای کاش می فهمیدیم که ما برای یک حیاتِ طیبه و یک زندگی والاتر خلق شده ایم! آن گاه شاید تا این اندازه در گل و لای دنیا غوطه ور نمی­شدیم! و ای کاش دعوتِ تو را اجابت می کردیم تا تو و رسولت ما را زنده کنید!

[5]. مضمون یک روایت است؛ راوی می گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من حاضر نیستم محبّت شما را با دنیا عوض کنم... حضرت فرمودند:« بد مقایسه ای کردی! دنیا جز ین است که شکمت را سیر کند و عورتت را بپوشاند؛ اما محبت ما به تو حیات ابدی می دهد.»

[6].« اَلسَّلامُ عَلَیک یا عَینَ الحَیاةِ»؛ مفاتیح الجنان، زیارت امام زمان علیه السلام در روز جمعه.




طبقه بندی: دینی، فریادخاموش،
[ 1392/04/1 ] [ 09:02 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
شماها واقعاً یادتان نیست، چون در آن زمان نبودید؛ اما افرادى كه بودند، مى‌دانند اختناق چه بود؛ اصلاً قابل تصویر نیست. سال 42 بنده را به زندان قزل‌قلعه بردند. در همان زمان، چند جوان تهرانى را هم آوردند.
من از پشت درِ سلول شنیدم كه دارند حرف مى‌زنند؛ فهمیدم این‌ها را تازه دستگیر كرده‌اند. قدرى خوشحال شدم؛ گفتم چند روزى كه بگذرد و بازجویى‌ها تمام شود، داخل زندانِ انفرادى هم گشایشى پیش مى‌آید؛ با این‌ها تماس مى‌گیریم و حرفى مى‌زنیم و بالاخره یك هم‌صحبتى پیدا مى‌كنیم.
شب شد؛ دیدیم یكى‌یكى آن‌ها را صدا كردند و بردند. یك‌ساعت بعد من در همان سلول مشغول نماز مغرب و عشا شدم. بعد از نماز دیدم یك نفر دریچه‌ى روى درِ سلول را كنار زد و گفت: "حاج آقا! ما برگشتیم." دیدم یكى از همان تهرانى‌هاست. گفتم در را باز كن، بیا تو. در را باز كرد و آمد داخل سلول. گفتم چرا زود برگشتى؟ معلوم شد آن‌ها را پاى منبر مرحوم شهید باهنر گرفته بودند. شهید باهنر ماه رمضان سال 42 در شبستان مسجد جامع تهران منبر رفته بود؛ ساواكى‌ها هجوم مى‌آورند و عده‌اى را همین‌طورى مى‌گیرند؛ این پنج شش نفر هم جزو آن‌ها بودند. خود شهید باهنر را هم همان وقت گرفتند و به زندان قزل‌قلعه بردند.
از این افراد بازجویى مى‌كنند، مى‌بینند نه، این‌ها كاره‌اى نیستند و فعالیت مهمى ندارند؛ لذا آن‌ها را رها مى‌كنند. وقتى وسایل جیب آن‌ها را مى‌گردند، تقویمى از این شخصى كه او را بازگردانده بودند، پیدا مى‌كنند كه در یكى از صفحات آن با خط بدى یك بیت شعر غلطِ عوامانه نوشته شده بود:
جمله بگویید از برنا و پیر                          لعنت‌اللَّه رضا شاه كبیر
او نه شعار داده بود، نه این شعر را چاپ كرده بود، نه جایى آن را نقل كرده بود؛ فقط در تقویم جیبى‌اش این شعر عوامانه را نوشته بود. به همین جرم، او را شش ماه به زندان محكوم كردند!
سخنرانی در دیدار دانشجویان و اساتید دانشگاه‌هاى استان كرمان 19/02/1384
سایت امام خامنه ای



طبقه بندی: دینی،
[ 1391/12/27 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

» از اینجا بشنوید! حجم: 450 كیلوبایت، فرمت:mp3

امروز در كشور ما این جهات [نماز اول وقت] قابل مقایسه‏ى با قبل از انقلاب نیست. شماها اغلب قبل از انقلاب را یادتان نیست. عجیب بود! هم اینجا، هم بعضى جاهاى دیگر.




ما عراق رفته بودیم، یك سفر عتبات مشرف شدیم، هر كار كردیم براى نماز صبح، توقف نكرد؛ یعنى اصلاً نمی‌شد؛ جورى تنظیم كرده بودند كه نمی‌شد. و بنده مجبور شدم از اواخر قطار - كه نزدیك ایستگاه یا اوائل ایستگاه بود - خودم را از پنجره بیندازم بیرون، كه بتوانم نماز بخوانم؛ چون در داخل قطار كثیف بود و نمیشد نماز خواند. به هر حال، این چیزها هیچ رعایت نمی‌شد. حالا خیلى تفاوت كرده؛ منتها بیش از اینها انتظار هست. اهمیت نماز باید معلوم باشد.

بیانات در دیدار شركت كنندگان در هفدهمین اجلاس سراسرى نماز 29/8/1387



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/12/17 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

باید ببینید در هر زمان چه چیز مناسب است و آن را تهیه كنید. اگر بتوانید مستندسازى را ادامه ‏دهید، به نظر من كار مهم و خوبى است. البته در مستندسازى، نقش كلام همان كارى كه خود ‏مرحوم شهید آوینى مى‌كرد خیلى مهم است. هم نوشتار و هم بیان آن نوشتار، بسیار بسیار مهم ‏است. اگر نكته گویی‌هاى او نبود، خیلى از منظره‌ها اصلاً معنى نداشت.‏

من تا مدّت‌ها كه روایت فتح پخش مى‌شد، اصلاً شهید آوینى را نمى‌شناختم؛ ولى از مشتری‌هاى ‏همیشگى روایت فتح بودم. یعنى هر شب جمعه، حتماً مى‌نشستم و این برنامه را نگاه مى‌كردم. ‏روى من تأثیر زیادى مى‌گذاشت و مى‌دیدم كه این كلام چقدر اثر دارد. یك وقت همان جوانان آمدند ‏پیش من (به نظرم مال جهاد بودند) من در همان جلسه گفتم: «این صداى نجیبى كه این‌ها را بیان ‏مى‌كند، چیز خیلى جالبى است؛ این را نگهدارید.» خودش هم قاعدتاً در آن جلسه بود. كسى هم ‏به من نگفت كه «این آقاست.» اما بعدها خودِ ایشان به من نوشت: «آن كسى كه این‌ها را تهیه ‏مى‌كند، من هستم.» ‏

كسى كه مى‌خواهد چنین برنامه‌هایى بسازد، باید آن نجابت و معصومیت و استحكام و اطمینان به ‏سخن را داشته باشد. گاهى حرفى را كسى مى‌زند و حرف بزرگى است؛ اما پیداست كه خودش ‏اعتقادى به این حرف ندارد. امّا این صدا، آن صدایى است كه بزرگترین حرف‌ها را مى‌زد و خودش ‏اعتقاد داشت. مثلاً مى‌گفت: «این جوانان ما، به راه‌هاى آسمان آشناترند تا به راه‌هاى زمین.» این ‏را چنان مى‌گفت كه گویا راه‌هاى آسمان را خودش رفته، دیده و مى‌داند كه این‌ها آشناتر هستند! ‏ما خیال مى‌كنیم صداى جنگى باید صداى كلفت و نخراشیده‌اى باشد. امّا ایشان آن‌طور صدایى ‏نداشت. صدایى بود معصوم و نجیب و درعین‌حال استحكامى ویژه داشت؛ در قالب نوشتارى قوى و ‏هنرمندانه.

‏مصاحبه توسط تهیه كنندگان مجموعه‌ى «روایت فتح» 11/06/1372

سایت حضرت آقا




طبقه بندی: دینی، شهدا،
[ 1391/12/7 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در آن روزها ما در یك حالت بُهت بودیم. در حالى كه در همه‌ى فعالیتهاى آن روزها ما طبعاً داخل بودیم. همان‌طور كه مى‌دانید ما عضو شوراى انقلاب بودیم و یك حضور دائمى تقریباً وجود داشت. لكن یك حالت ناباورى و بهت بر همه‌ى ما حاكم بود. من یك چیزى بگویم كه شاید شما تعجب بكنید. 1

من تا مدتى بعد از 22 بهمن هم كه گذشته بود بارها به این فكر مى‌افتادم كه ما خوابیم یا بیدار. و تلاش مى‌كردم كه از خواب بیدار شوم. یعنى اگر خواب هستم، این رؤیاى طلائى كه بعدش لابد اگر آدم بیدار شود هر چه قدر خواهد بود خیلى ادامه پیدا نكند، اینقدر براى ما شگفت‌آور بود مسأله.

سجده‌ی شكر...
آن ساعتى كه رادیو براى اول بار گفت صداى انقلاب اسلامى، یك همچى تعبیرى. من تو ماشین داشتم از یك كارخانه‌اى مى‌آمدم طرف مقرّ امام. یك كارخانه‌اى بود كه عوامل اخلال‌گرِ فرصت‌طلب آن‌جا جمع شده بودند و شلوغى راه انداخته بودند و در بحبوحه‌ى انقلاب كه هنوز شاید بختیار هم بود، آن روزهاى مثلاً شاید هفدهم، هجدهم و مشكلات هنوز در نهایت شدت وجود داشت و هنوز هیچ كار انجام نشده بود اینها به فكر باج‌خواهى و باجگیرى بودند. توى یك كارخانه‌اى راه افتاده بودند، تحریكات درست كرده بودند و اینها، ما رفتیم آن‌جا كه یك مقدارى سروسامان بدهیم. در مراجعت بود كه رادیو اعلان كرد كه صداى انقلاب اسلامى. من ماشین را نگه داشتم آمدم پائین روى زمین افتادم و سجده كردم. یعنى اینقدر براى ما غیر قابل تصور و غیر قابل باور بود. هر لحظه‌اى از آن لحظات یك مسأله داشت، به طورى كه اگر من بخواهم خاطرات ذهنى خودم را در آن مثلاً بیست روزِ حول و حوش انقلاب بیان كنم یقیناً نمى‌توانم همه‌ى آن چه را كه در ذهن و زندگى آن روزِ ما مى‌گذشت را بیان كنم.

ورود امام!
روز ورود امام البته آن روزِ ورود ایشان كه ما از دانشگاه، مى‌دانید كه متحصن بودیم در دانشگاه دیگر، مى‌رفتیم خدمت امام، توى ماشین من یك وقتى خدمت خود امام هم گفتم همین را. همه خوشحال بودند، مى‌خندیدند، بنده از نگرانىِ بر آنچه كه براى امام ممكن است پیش بیاید بى‌اختیار اشك مى‌ریختم و نمى‌دانستم كه براى امام چى ممكن است پیش بیاید. چون یك تهدیدهایى هم وجود داشت.

بعد رفتیم وارد فرودگاه شدیم، با آن تفاصیل امام وارد شدند. به مجرد این‌كه آرامش امام ظاهر شد نگرانیها و اضطراب ما به كلى برطرف شد. یعنى امام با آرامش خودشان به بنده و شاید به خیلى‌هاى دیگر كه نگران بودند، آرامش بخشیدند.

وقتى كه بعد از سالهاى متمادى امام را من زیارت مى‌كردم آن‌جا، ناگهان خستگى این چند ساله مثل این‌كه از تن آدم خارج مى‌شد. احساس مى‌شد كه همه‌ى آن آرزوها مجسم شده در وجود امام و با كمال صلابت و با یك تحقق واقعى و پیروزمندانه این‌جا در مقابل انسان تبلور پیدا كرده.

وقتى كه آمدیم وارد شهر شدیم از فرودگاه و با آن تفاصیلى كه خب همه‌ى شماها شاهد بودید و بحمداللَّه هنوز در ذهن همه‌ى مردم شاید آن قضایا زنده است، همان‌طور كه مى‌دانید امام عصرى از بهشت زهرا رفتند به یك نقطه‌ى نامعلومى و برادرانمان حالا به طور مشخص، آقاى ناطق نورى امام را در حقیقت ربودند و به یك مأمنى بردند كه از احساسات مردم كه مى‌خواستند همه ابراز احساسات بكنند و امام از شب قبلش كه از پاریس حركت كرده بودند تا دم غروب، تقریباً دمادم غروب دائماً در حال فشار كار و حضور بودند و هیچ یك لحظه استراحت نكرده بودند یك مقدارى استراحت بدهند به امام.

امام در مدرسه‌ی رفاه
ما هم پائین بودیم یعنى ما در آن حال، ما رفته بودیم رفاه. مدرسه‌ى رفاه كارهایمان را انجام مى‌دادیم. قبل از آنى كه امام وارد بشوند ما نشسته بودیم با برادرانمان و روى برنامه‌ى اقامتگاه امام و ترتیباتى كه بعد از ورود امام باید انجام بگیرد یك مقدارى مذاكره كرده بودیم، یك برنامه‌ریزیهایى شده بود.

آن روزها یك نشریه‌اى ما درمى‌آوردیم كه بعضى از اخبار و مثلاً اینها در آن نشریه چاپ مى‌شد، از همان رفاه این نشریه بیرون مى‌آمد. یك چند شماره‌اى منتشر شد. البته در دوران تحصن هم یك نشریه‌ى دیگرى آن‌جا راه انداختیم یك دو سه شماره هم آن درآمد.

- عرض كنم كه - من برگشتم آن‌جا و منتظر بودیم لحظه به لحظه كه ببینیم چه خواهد شد. اطلاع پیدا كردیم كه امام رفتند به یك نقطه‌اى كه یك مقدارى آن‌جا استراحت كنند، نماز ظهر و عصرشان را ظاهراً نخوانده بودند نزدیك غروب شده بود، نماز ظهر و عصرشان را بخوانند و اینها. آخر شب بود، من داشتم خبرهاى آن روز را تنظیم مى‌كردم كه توى همان نشریه‌اى كه گفتیم چاپ بشود و بیاید بیرون.

ساعت حدود ده شب بود تقریباً، یك وقت دیدیم كه از در حیاط داخلى [مدرسه‌ى]رفاه - كه از آن كوچهِ باز مى‌شد یك در كوچكى بود - یك صداى همهمه‌اى احساس كردم من و یك چند نفرى آن‌جا سر و صدا كردند و {پیدا شد} معلوم شد كه یك حادثه‌اى واقع شده.

من رفتم از دم پنجره نگاه كردم دیدم بله امام، تنها از در وارد شدند. هیچكس با ایشان نبود. و این برادرهاى پاسدار، - پاسدار كه یعنى همان كسانى كه آن‌جا بودند - كه ناگهان امام را در مقابل خودشان دیده بودند سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند، امام هم على‌رغم آن خستگى كه آن روز گذرانده بودند با كمال خوشروئى با اینها صحبت مى‌كردند. اینها هم دست امام را مى‌بوسیدند، البته شاید یك ده پانزده نفر مثلاً مجموعاً بودند، همین‌طور طول حیاط را طى كردند رسیدند به پله‌هایى كه به حال طبقه‌ى اول منتهى مى‌شد و آن پله‌ها پهلوى همان اتاقى هم بود كه من توى آن اتاق بودم. من از پنجره آمدم دم در اتاق وارد هال شدم كه امام را از نزدیك ببینم. امام وارد شدند. تو هال هم عده‌اى از بچه‌ها بودند اینها هم رفتند طرف امام، دور امام را گرفتند كه دست ایشان را ببوسند.

من هر چى كردم نزدیك بشوم دست امام را ببوسم دیدم كه به قدر یك نفر مزاحمت براى امام ایجاد خواهد شد و على‌رغم میل شدیدى كه داشتم بروم خدمت امام دست ایشان را ببوسم، كنار ایستادم و امام از دو مترى من عبور كردند.

من نزدیك نرفتم چون دیدم شلوغ است دور و ور ایشان و رفتنِ من هم به این شلوغى كمك خواهد كرد. عین این احساس را من توى فرودگاه هم داشتم. توى فرودگاه همه مى‌رفتند طرف امام من هم خیلى دلم مى‌خواست بروم، اما خودم را مانع شدم، بعضى دیگر هم مانع مى‌شدم كه بروند طرف امام كه ایشان را خسته نكنند.

امام آمدند از پله‌ها رفتند بالا و در این حین پاى پله‌ها در حدود شاید یك سى چهل نفرى، چهل پنجاه نفرى آدم جمع شده بود. رفتند دم پاگرد پله‌ها كه رسیدند كه مى‌خواستند بروند بالا. یكهو برگشتند طرف این جمعیت و نشستند روى زمین و همه نشستند، یعنى خواستند كه رها نكرده باشند این علاقه‌مندان و دوستداران خودشان را. یكى از برادران آن‌جا یك مقدارى صحبت كرد و یك خیر مقدم حساب نشده‌ى پرهیجانى - چون هیچكس انتظار این دیدار را نداشت - گفت. بعد هم امام یك چند كلمه‌اى صحبت كردند و رفتند بالا در اتاقى كه برایشان معین شده بود راهنمائى شدند به آن‌جا. و همین‌طور دیگر خاطرات لحظه به لحظه...

پی‌نوشت:
1. در پاسخ به سوال خبرنگار اطلاعات هفتگی
مصاحبه مطبوعاتى درباره دهه فجر 24/10/1362
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا، سیاسی،
[ 1391/11/7 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
من براى رفتن به نماز جمعه، شاید به طور متوسط سه ساعت مطالعه مى‌كنم و همیشه هم ناراضیم؛ به خاطر این‌كه واقعاً سه ساعت وقت كمى است. به دلیل اشتغالات زیادى كه همیشه داشتم، قبل از روز جمعه‌یى كه مى‌خواهم به نماز بروم، فرصت نمى‌كنم مطالعه كنم. روز جمعه از ساعت هشت صبح تا وقتى كه به نماز مى‌روم، مى‌نشینم مطالعه مى‌كنم؛ درعین‌حال احساس مى‌كنم وقتِ بسیار كمى است.
واقعاً جا دارد كه یك خطبه‌ى روز جمعه، هفت، هشت ساعت مطالعه پشت سر خودش داشته باشد. اگر ما بتوانیم این مهم را تأمین كنیم، احساس مى‌شود كه یك كلاس عمومى سراسرى براى عامه‌ى مردم خواهیم داشت، و این چیزى است كه قطعاً انقلاب را پیش خواهد برد. بنابراین، بایستى هم ارتباط و اتصال آقایان روزبه‌روز مستحكمتر بشود، و هم آنچه كه به مردم داده مى‌شود، روزبه‌روز سطحش بالاتر رود.
مردم به نماز جمعه و امام جمعه و چیز فهمیدن و یادگیرى مسائل سیاسى عالم علاقه‌مندند. هر كس قدرى از اخبار و تحلیلها و حرفهاى تازه‌ى دنیا و كشور را براى مردم بزند، آنها با شوق و علاقه دور او جمع مى‌شوند و به حرف او گوش مى‌دهند. اگر این برنامه در نماز جمعه باشد، بلاشك جاذبه پیدا خواهد كرد. باید با جاذبه‌هاى گوناگون، نماز جمعه را مورد توجه مردم قرار داد، تا آنها بیایند و اهمیت آن را درك كنند.
سخنرانى در مراسم بیعت ائمه‌ى جمعه‌ى سراسر كشور به اتفاق رئیس مجلس خبرگان 12/4/68
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/10/27 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

درباره­ی دعا خواندن از امام صادق ‌علیه السلام آمده که وقتی ما از ته قلبمان دعا می‌کنیم درحالی­که شرایط دعا فراهم باشه دعا حتما مستجاب می‌شه و هیچ شکی هم در آن نیست. منتهی گاهی اوقات دعا با یک فاصله­ی زمانی مستجاب می‌شه. یعنی خدا می‌داند مثلا آن چیزی که ما از او می‌خواهیم در این زمان به مصلحت ما نیست. بعضی اوقات هم اگر اصلا این دعا در این دنیا به مصلحت ما نباشد بهتر از آن را در آخرت به ما می‌دهند. بعضی اوقات هم به خاطر دعایی که می‌کنیم یک مشکل دیگر مان را بر طرف می‌کنند. ولی دعا به هر حال صد در صد مستجاب می‌شود. برای همینه که وقتی دعا می‌خونیم و دستامون را بالا می‌بریم حتما جوابش از بالا می‌آید. برای همین یکی از آداب دعا این است که وقتی دعا تمام شد دست‌ها را می‌مالیم به صورت و چشم‌هامون. چون دستامون متبرک شده و جوابش صد در صد از جای خیلی بالایی از طرف فرشته‌ها آمده. (خواندن دعای فرج)

بچه‌ها! در این دنیا ما هر وقت برای سلامتی حضرت حجت ‌علیه السلام دعا می‌خوانیم، نظر حضرت را به طرف خودمان جلب می‌کنیم. این دعا اول از امام صادق ‌علیه السلام به ما رسیده. امام صادق ‌علیه السلام صد و خورده‌ای سال قبل از امام زمان ما زندگی می‌کردند. از آن موقع این دعا را می‌خواندند. برای اینکه همیشه در مورد امام زمان ما صحبت شده بود. همه امامان می‌دونستند که بعضی از آدم‌های بد جلوی آن‌ها را خواهند گرفت و متاسفانه باعث مرگشون خواهند شد. ولی می‌دونستند که آخری شون اونی که تمام حرف‌های اون­ها را به نتیجه می‌رساند خواهد آمد. برای همین از اون موقع برای سلامتی شون دعا می‌خوندند. امام صادق ‌علیه السلام در ماه رمضان و شب ۲۳ ماه رمضان که شب قدر است این دعا را می‌خوندند و با التماس از درگاه خدا می‌خواستند که خدایا این آخرین امام از نسل ما را سلامت نگه­دار که بتواند به درد شیعیان ما برسه. پس می‌بینید که این دعا چقدر عزیز است.همه­ی ما می­دونیم که نماز خودش جایگاه خیلی بالایی داره، آدم موقع نماز داره با خدا درد دل می‌کند. یعنی نماز خودش اهمیت خاصی دارد و دعایی که در نماز خونده بشه جایی بالاتر دارد. برای همین به ما توصیه شده در قنوت نمازهامون اول یک صلوات بعد دعای فرج و بعد آن هم یک صلوات بفرستیم. درست مثل اینکه حاجتتون رو دارید بسته بندی می‌کنید. حاجتتون که توی قلبتونه می‌ذارین توی یک جعبه­ی صاف و قشنگ که یک دری داره و یک جایی که حاجتتون رو توش بذارین یعنی همون دو تا صلوات. بعد روی جعبه یک گل خوشگل می زنید. گلی که وقتی دست می‌کشید با دستاتون گلبرگهاش رو احساس می‌کنید. اون گل دعای فرجی است که شما خوندین. این بسته بندی خوشگل که به دست خدا می‌رسد اون وقت حضرت حجت ‌علیه السلام این بسته بندی را عطر افشانی می‌کنند و بوی گل یاس، مریم و  محمدی از این بسته بندی در می‌یاد. این عطر خوشبو آمینی است که حضرت حجت ‌علیه السلام به اون حاجت توی قلب شما می‌گه. بچه‌ها، پارسال که اومدم اینجا، بعد از ماه رمضان رفتم مشهد خدمت امام رضا ‌علیه السلام. جای همتون خالی بود احساس می‌کنم این مشهد فقط بخاطر تک تک شما نصیبم شد. وقتی وارد حرم شدم اولین چیزی که گفتم، گفتم یا امام رضا! من از طرف بچه‌های نرجس برات سلام آوردم.

امام رضا ‌علیه السلام وقتی خواستند موقعیت امام معصوم را برای ما توضیح بدن در حدیثی می‌گن: «امام معصوم برای همه­ی ما در هرحالتی که باشیم مثل یک انیس و رفیق اند. یعنی امام برای ما یک دوست خیلی صمیمی ‌و مهربونه. امام والد شفیق است. امام برای تک­تک ما پدری مهربونه. بچه‌ها ما در واقع پدر واقعیمون اماممونه. چون بیشتر از پدر ما رو دوست داره. چون ما واقعا از وجود آن‌ها خلق شدیم. می‌گن امام مثل اخ الشقیق است برای ما. مثل برادری بزرگ و دلسوز که دوست داره از آدم نگهداری بکنه. به درد دل آدم گوش کنه و کارهای آدم رو سر و سامان بده و بعد می‌گن امام برای همه­ی ما مثل یک مادری است که از خود گذشته است و با تموم وجودش نیکوکاری می‌کنه برای بچه­ی‌ کوچکش. بعد می‌گن امام برای همه­ی ما پناه­گاهی است در زمانی که زیاد مشکل داریم. هیچ پناه­گاهی محکم­تر از پناه­گاه امام برای هیچ­کدام ما نیست. امام این چنین موقعیتی داره. فقط یک آدم معمولی نیست. امام معصوم با بقیه آدم­ها فرق می‌کنه. امام معصوم در همه حال مواظب ماست. همه­ی ما رو می‌بینه. خیلی اوقات ممکنه از کنار ما رد بشه ما اونو نمی‌شناسیم. ولی او تک­تک ما رو به اسم می‌شناسه. برای همینه که همیشه باید در مشکلاتمون اون رو صدا بزنیم. برای خود من هم تجربه شده. یه زمانی بود که من در یک شهر غریب و دور، تنهای تنها زندگی می‌کردم. بعد مشکلاتی برام پیش اومد، علاوه بر این­که داشتم بینایی چشمامو کم­کم از دست می‌دادم. شوهرم هم مریض شد و بعدش هم از دنیا رفت. ولی به خدا قسم اعتراف می‌کنم حتی یک لحظه احساس تنهایی نکردم. برای این­که اون پدر مهربون، اون برادر نازنین، اون دوست عزیز همیشه کنارم بود. همیشه حضور معنوی شون رو در قلبم احساس می‌کردم و همیشه احساس می‌کردم داره دستمو می‌گیره. بعضی اوقات باید مشکلات و سختی‌ها رو تحمل کنیم. چون این دنیا یک مدرسه است. که بعضی وقت­ها خوندن درس­هاش هم سخته. سختی‌هایی هم که توی این دنیا می‌کشیم مثل اون درسای سخته. بالاخره با تحمل و دقت آسون می شه و ما ازشون چیزهای زیادی یاد می گیریم. اگر ما همیشه اینو یادمون باشه اون وقت مشکلاتمون به نظرمون کوچک می شه. هرقدر هم که زیاد باشد. چرا؟ چون می‌دونیم یک پدر مهربونی داریم که قدرتی داره. قدرتی که خدا بهش داده و توانایی انجام هر کاری را البته با اذن خدا داره. این چنین پدر مهربونی در همه حال کنار ماست. هر وقت توی قلبمون صداش کنیم داره گوش می‌ده. وقتی من بدونم این چنین پدری در کنارم هست اگر قرار باشه یک خورده توی زندگیم مشکل باشه، می‌گم خوب اشکالی نداره. اگر پدرم فکر می‌کنه این مشکل به نفع من هست خوب لابد به نفع من هست.

 می‌دونید مثل چی می مونه؟ درست مثل اینکه شما یک دوست کوچک­تر از خودتون دارید که نسبت به اون احساس مسئولیت می‌کنید. اگر او سرما بخوره و کسی براتون شکلات بیاره و اون اصرار کنه که شکلات را بهش بدین، شما که بزرگ­ترید وقتی می‌بینید شکلات براش خوب نیست، بهش می‌گین الآن نباید شکلات رو بخوری. بعدا که حالت بهتر شد، برات می‌آرم. ممکنه دوستتون ناراحت بشه ولی شما می‌دونید که فقط خوبی رو براش می‌خواستین. برای همین بعضی اوقات که برای حضرت دعا می‌خونیم اگه اون چیزی که ما می‌خوایم همون موقع بهمون نمی‌ده حتما بخاطر اینه که تاخیرش به نفعمونه. چون اون ما رو بیشتر از هر کسی دوست دارد و نفع ما رو می‌خواد. هر وقت دلمون می‌گیره اون ناراحت می‌شه. برامون دعا می‌خونه. می‌گه خدایا بهشون صبر بده! این­ها اون­هایی هستند که من دوستشون دارم. من هر وقت بخوام با آقا درد دل کنم با یکی از کنیه‌هاشون که اباصالح است، صداشون می‌کنم.

وقتی می‌گم اباصالح قلبم گرم می‌شه. اباصالح یعنی پدر صالحان. واسه­ی خودم این تو ذهنم می‌یاد. نمی‌گم غلط یا درست. ولی در آیه‌های قرآن داریم که خدا می‌فرماید: «ان الارض یرثهاعبادی الصالحون» بالاخره زمین را بندگان صالح به ارث خواهند برد.

وقتی این مسئله تحقق پیدا می‌کنه که حضرت حجت ‌علیه السلام بیاد. وقتی می‌گم اباصالح؛ احساس می‌کنم دارم با بابام حرف می‌زنم. همیشه با اون لفظ صداش می‌کنم و دعا‌ها مو بهش می‌گم. اون وقت احساس نزدیکی بهش می‌کنم. چون وقتی با اون صحبت می‌کنم تمام وجودم پر از امیده. برای این­که می‌دونم هر دعایی که براش می‌خونم اون می‌شنوه. بعد هر جور که مصلحت من باشه اون دعا رو به اذن خدا مستجاب می‌کنه.

 بعد تازه یه خوشحالی دیگر درون خودم است. اونم ظهور آقاست. بچه‌ها خدا یه قولی داده. خدا قول داده که آخرین امام ما ظهور کنن. اگر ظهور حضرت حجت ‌علیه السلام زمانش معین شده نیست، زمانش را خدا باز گذاشته. گفتند هرچه بیشتر برای ظهورش دعا کنیم، زمانش نزدیک­تر می‌شه. خوب این آدم رو خیلی خوشحال می‌کنه واسه همین هر وقت کاری ندارم و موقعیت اون پیش میاد برای ظهورش دعا می‌کنم. چون اگر حضرت حجت ‌علیه السلام ظهور کنن رنگ دنیا عوض می‌شه. همه­ی مریض‌ها شفا پیدا می‌کنن. همه­ی اونایی که مشکل مادی دارن مشکلاتشون از بین می‌ره. همه­ی بدی‌ها از بین می‌ره. همه با هم دوست و مهربون می‌شن. هیچ­کسی بد کسی رو نمی‌خواد. کسی از دست کسی دلخور نمی‌شه، ناراحت نمی‌شه. حتی حیوان­ها با آدم­ها دوست می‌شن. مثلا امکان نداره یک سگ آدم رو گاز بگیره. این قدر دنیا خوب می‌شه وقتی این دعای فرج رو می‌خونیم. یعنی مستجاب شدن همه­ی دعاها رو خواستیم. نه فقط برای خودمون بلکه برای همه مردم دنیا. یعنی اگر فقط برای خودمون دعا بخوانیم، خوب فقط یک مشکل حل می‌شه. ولی وقتی دعا برای ظهور حضرت می‌خونیم داریم برای مشکلات همه­ی آدم­هایی که مشکل دارن دعا می‌کنیم. همه­ی آدم­های توی این دنیا مشکل دارند. یکی نابیناست، یکی گوشش مشکل داره. برای همین هم خدا شاید این مشکلات رو به ما داده تا ما بیدار بشیم و بفهمیم که بدون امام بالا سرمون مشکلات ادامه پیدا می‌کند. شاید این انگیزه­ای باشه برای ما که هرچه بیشتر برای اومدن امام دعا بخونیم که مشکلات همه از بین بره. برای همینه که ما وقتی راجع به اباصالح فکر می‌کنیم به غیر از امید چیزی تو دلمون نمی‌یاد. چون می‌دونیم پناه­گاهمونه، دوستمونه، پدرمونه، برادرمونه، بعد هم می‌دونیم وقتی ظاهر بشه دیگه همه­ی مشکلات از بین می‌ره. فقط و فقط امید و خوشحالی است. واسه­ی همینه که این­قدر ما دوستش داریم و از ته قلبمون، دعاش می­کنیم.

 حالا می‌خوام یه رازی رو بهتون بگم. می‌دونید که امامامون بهمون گفتن هر وقت توی هر مجلسی از محمد و آل محمد صلی الله و علیه و آله و سلم صحبت می‌شه از آن مجلس عطر گل به آسمون‌ها می‌ره. این بو و عطر به دماغ ما نمی‌یاد این مخصوص فرشته‌هاس. فرشته‌ها تو آسمون متوجه می‌شن یه نقطه ای روی زمین خیلی خوشبو شده. همه به هم می‌گن اونجا چه خبره؟ همه عجله می‌کنن بیان پائین تا ببینن این بوی خوب از کجا می‌یاد؟ بعد بالهاشون رو به ­در و دیوار محل می‌مالن تا بالشون بوی عطر بگیره. بعد که این گروه می‌رن تو آسمون بقیه­ی فرشته‌ها می‌گن شما از کجا این طور خوشبو شدید؟ می‌گن ما رفته بودیم زمین پیش یک­سری از آدم‌ها که داشتن درباره­ی سرور ما صحبت می‌کردن. ما رفتیم اون­جا متبرک شدیم و برگشتیم. اون وقت یک گروه دیگری می‌یان. تا وقتی ما راجع به اونا صحبت می‌کنیم فرشته‌ها می‌یان و می رن. برای این­که اونا هم دوست دارن راجع به این حرفا بشنون. برای این­که امام ما امام اون­ها هم هست. برای این­که آدم‌هایی که کار خوب بکنند، نماز شون رو بخونن، روزه بگیرن و ... مقامشون از فرشته‌ها هم بالاتر می‌ره. یعنی فرشته‌ها به ما نگاه می‌کنن. این‌ها قصه نیست. افسانه نیست. امام زمان می‌گه ما باید حقایق رو یاد بگیریم. اون­قدر قصه‌های خوشگل و واقعی هست که دیگه جایی برای خیال بافی نمی‌ذاره. این چیزهایی که ما راجع به امامان بهتون می‌گیم همه حقیقته. هر کلامی‌که از زبان امام بیاد، حقیقته. خیلی آدم‌ها ممکنه تو حرفاشون شوخی بکنن یا خدای نکرده دروغ بگن. ولی امام هیچ وقت دروغ نمی‌گه. واسه همینه که دوست دارن ما هم همیشه تو چیزهایی که واقعی و حقیقی است وقتمون رو بذاریم. اگر ما به جای اینکه وقتمون رو صرف چیزای خیالی و رؤیایی بکنیم که بی خود فکرمون رو ببره جاهایی که فایده نداره، وقتمون رو بذاریم رو یاد گرفتن چیزهایی که امامان به ما می‌گن، اون وقت امام زمان آن­قدر از ما خوشحال می‌شه که حد نداره. بچه‌ها گفتن وقتی روز قیامت میاد؛ مؤمن وقتی می‌ره تو بهشت، اون­هایی که قرآن بلدن هر آیه­ای از قرآن رو که می‌خونن یک طبقه میرن بالاتر. هر چی بیشتر قرآن بلد باشیم، جامون تو بهشت بهتر می‌شه. بهشت هم ابدی است. تموم شدنی نیست. پس چه بهتر که وقتمون رو بذاریم برای چیزهایی که به درد مون می‌خوره.

یک راز دیگه رو امامان یادمون دادن. اون هم اینه که بعد از این­که نمازتون تموم شد دو تا دستاتون رو بزارین روی دو تا چشماتون اون وقت آیةالکرسی رو بخونید. ان­شاءالله که مورد لطف قرار می‌گیرید. ولی هیچ­وقت صبرتون رو از دست ندین. همیشه در عین حالی که تسلیم پدر مهربونتون اباصالح هستین، همیشه امیدوار باشید. به دست خدا هر کاری انجام پذیره. به شرطی که به سود ما باشد.( آیةالکرسی را همه با هم خواندن)

حالا می‌خوام همه باهم متوسل بشیم. اول متوجه خدا بشیم. من توی دعاهام همیشه اول ظهور حضرت رو می‌خوام. بعد از خود حضرت می‌خوام که دست من رو بگیره و منو به راه راست هدایت کنه. چون بچه‌ها بزرگ­ترین نعمت اینه که آدم در راه راست باشه. بعد توی دلم می‌گم اباصالح تو که همه­ی اسرار زندگی منو بهتر از خودم می‌دونی، همه­ی حاجت‌هامو می‌دونی، خودت اگه صلاح می‌دونی این حاجت رو به من بده. حالا من چند دقیقه سکوت می‌کنم که شما تو دلتون دعاهاتون رو بخونید بعد می‌خوایم با هم متوسل بشیم.

من چند سلام از زیارت آل یاسین رو می‌گم و شما تکرار کنید:

سلام علی آل یاسین

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته

 السلام علیک یا باب الله و دیان دینه

 السلام علیک یا خلیفة الله و ناصر حقه

 السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته

 السلام علیک یا تالی کتاب الله و ترجمانه

 السلام علیک فی آناء لیلک و اطراف نهارک

 السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه

 (خواندن دعای توسل و ام من یجیب)




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/09/21 ] [ 08:57 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
تحول در پایگاه
شهید بابایى اوایل انقلاب در نیروى هوایى ستوان یك بود. در فاصله‌ى سه سال، درجه‌ى سرهنگى گرفت و فرمانده‌ى آن پایگاه در اصفهان شد؛ یعنى از ستوان یكى به سرهنگ تمامى ارتقاء یافت. آن زمان هم سرهنگى درجه‌ى بالایى بود؛ یعنى بالاتر از سرهنگ، نداشتیم... فقط دو درجه‌ى سرتیپى در ارتش بود: فلّاحى، كه پیش از انقلاب به درجه‌ى سرتیپى رسیده بود و ظهیرنژاد كه به دلیلى، در اوایل جنگ به او درجه‌ى سرتیپى اعطا شد. سایر افسران، سرهنگ بودند؛ اما شهید بابایى با نصب درجه‌ى سرهنگى به پایگاه اصفهان رفت. مى‌دانید كه پایگاه اصفهان هم از پایگاه‌هاى بسیار بزرگ و مفصّل است. سال شصت بود. آن پایگاه واقعاً مركزى بود كه در زمان بنى‌صدر، امام را هم قبول نداشتند و قبلش هم، آن‌جا مركز جنجالى و پرمسأله‌اى محسوب مى‌شد. اوّلِ انقلاب، همین آقاى محمّدىِ دفتر خودمان - آقاى «محمّدى گلپایگانى» - به عنوان نماینده‌ى مسؤول عقیدتى - سیاسى، در آن‌جا فعّالیت مى‌كردند. ایشان مرتّب مسائل آن‌جا را گزارش مى‌كردند. عدّه‌اى ضدّ انقلاب و عدّه‌اى هم نفوذی‌هاى گروه‌هاى به‌ظاهر انقلابى، در پایگاه نفوذ كرده بودند و واقعاً به‌كلّى یأس‌آور بود. فرمانده‌ى آن‌جا، زمانى كه در وزارت دفاع بودم، مى‌گفت: «اصلاً نمى‌توانم پایگاه را اداره كنم!» همین‌طور، همه چیز را رها كرده بود. در چنین شرایطى، شهید بابایى به این پایگاه رفت - این‌كه «یك لاقبا» مى‌گویند، واقعاً با یك لاقبا به آن‌جا رفت - و همه‌چیز را راه انداخت. او حقیقتاً پایگاه را متحوّل كرد.

از ته دل قدر شهید بابایى را مى‌دانستم
یك بار من به آن پایگاه رفتم و ایشان، سمیلاتورهاى آموزشى را به من نشان داد. شهید بابایى، خودش هم خلبان بود؛ خلبان «اف 14». یعنى رتبه‌ى خلبانى‌اش رتبه‌ى بالایى بود. ایشانْ خیلى به من محبّت داشت. من هم واقعاً از ته دل، قدر شهید بابایى را خیلى مى‌دانستم.

میل به پیشرفت
یك‌بار كه به اصفهان رفتم - من، دو - سه بار به پایگاه اصفهان رفته‌ام - نزد من آمد و گفت: «اگر شما اجازه بدهید، ما بچه‌هاى سپاه را این‌جا بیاوریم و به آنان آموزش خلبانى بدهیم»... با بچه‌هاى سپاه، خیلى خودمانى و رفیق بود. مى‌گفت: «فقط براى انقلاب و رضاى خدا، بچه‌هاى سپاه را آموزش دهیم.» گفتم: «حالا دست نگهدارید. الآن این كار مصلحت نیست؛ تا ببینیم بعداً چه مى‌شود.» در غیر این صورت، وضعیت نیروى هوایى، حسابى به هم مى‌خورد. به‌هرحال، ایشان آرام آرام همان پایگاهى را كه آن همه مسأله داشت، به‌كلّى متحوّل كرد.

بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار خانواده‌ی شهید بابایی 7/11/1380





طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا،
[ 1391/09/17 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بخشی از سخنان خود در دیدار با اساتید بسیجی دانشگاه‌ها با با ذكر خاطراتی از شهید دكتر مصطفی چمران، این شهید را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف كردند كه آن را در این قسمت می‌خوانید
اولاً این شهید یك دانشمند بود؛ یك فرد برجسته و بسیار خوش‌استعداد بود. خود ایشان براى من تعریف میكرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ایالات متحده‌ى آمریكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور كه به ذهنم هست ایشان یكى از دو نفرِ برترینِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب میشده - تعریف میكرد برخورد اساتید را با خودش و پیشرفتش در كارهاى علمى را. یك دانشمند تمام‌عیار بود. آن وقت سطح ایمان عاشقانه‌ى این دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آینده‌ى دنیائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعالیتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى كه لبنان یكى از تلخترین و خطرناكترین دورانهاى حیات خودش را میگذرانید. ما اینجا در سال 57 مى‌شنیدیم خبرهاى لبنان را. خیابانهاى بیروت سنگربندى شده بود، تحریك صهیونیستها بود، یك عده هم از داخل لبنان كمك میكردند، یك وضعیت عجیب و گریه‌آورى در آنجا حاكم بود، و صحنه هم بسیار شلوغ و مخلوط بود.

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

همان وقت یك نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسید كه این اولین رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در این نوار بود كه توضیح داده بود صحنه‌ى لبنان را كه لبنان چه خبر است. براى ما خیلى جالب بود؛ با بینش روشن، نگاه سیاسىِ كاملاً شفاف و فهم عرصه - كه توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است، كى با كى طرف است، كى‌ها انگیزه دارند كه این كشتار درونى در بیروت ادامه داشته باشد - اینها را در ظرف دو ساعت در یك نوارى ایشان پر كرده بود و فرستاده بود، كه دست ما هم رسید. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد كه نگاه سیاسى و فهم سیاسى و آن چراغ مه‌شكنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل یك مه غلیظ، فضا را نامشخص میكند؛ چراغ مه‌شكن لازم است كه همان بصیرت است. آنجا جنگید؛ بعد كه انقلاب پیروز شد، خودش را رساند اینجا.

 از اول انقلاب هم در عرصه‌هاى حساس حضور داشت. رفت كردستان و در جنگهایى كه در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزیر دفاع شد؛ بعد كه جنگ شروع شد، وزارت و بقیه‌ى مناصب دولتى و مقامات را كنار گذاشت و آمد اهواز، جنگید و ایستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسید. یعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنیا ارزش نداشت، جلوه‌هاى زندگى ارزش نداشت.

چمران یك عكاس درجه‌ى یك بود

اینجور هم نبود كه یك آدم خشكى باشد كه لذات زندگى را نفهمد؛ بعكس، بسیار لطیف بود، خوش‌ذوق بود، عكاس درجه‌ى یك بود - خودش به من میگفت من هزارها عكس گرفته‌ام، اما خودم توى این عكسها نیستم؛ چون همیشه من عكاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شاید در هیچ مسلك توحیدى و سلوك عملى هم پیش كسى آموزش ندیده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

محاصره پاوه چگونه شكسته شد؟

انسان باانصافى بود. لابد قضیه‌ى پاوه را شماها میدانید كه در پاوه بر روى بلندى‌ها، بعد از چند روز جنگیدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اینها را از اطراف محاصره كرده بود و نزدیك بود به اینها برسند كه امام اینجا از قضیه مطلع شدند، و یك پیام رادیوئى از امام پخش شد كه همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر این پیام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى این خیابانهاى تهران شاهد بودم كه همین طور كامیون و وانت و اینها بودند كه از مردم عادى و نظامى و غیر نظامى از تهران و همین طور از همه‌ى شهرستانهاى دیگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضیه‌ى پاوه كه مرحوم شهید چمران آمده بود تهران، توى جلسه‌اى كه ما بودیم به نخست‌وزیرِ وقت گزارش میداد كه بین اینها هم از قدیم یك رابطه‌ى عاطفى‌اى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اینجورى گفت: وقتى ساعت دو پیام امام پخش شد، به مجرد پخش پیام امام و قبل از آنى كه هنوز هیچ خبرى از حركت مردم به آنجا برسد، ما احساس كردیم كه كأنه محاصره باز شد. میگفت: حضور امام و تصمیم امام و پیام امام آنقدر مؤثر بود كه به صورت برق‌آسا و به مجرد اینكه پیام امام رسید، كأنه براى ما همه‌ى آن فشارها به پایان رسید؛ ضد انقلاب روحیه‌ى خودش را از دست داد و ما نشاط پیدا كردیم و حمله كردیم و حلقه‌ى محاصره را شكستیم و توانستیم بیاییم بیرون. آنجا نخست‌وزیر وقت خشمگین شد و به مرحوم چمران توپید كه ما این همه كار كردیم، این همه تلاش كردیم، تو چرا همه‌ى این را به امام مستند میكنى؟! یعنى هیچ ملاحظه نمیكرد؛ منصف بود. بااینكه میدانست كه این حرف گله‌مندى ایجاد خواهد كرد، اما گفت.

خاطره‌ی اعزام به اهواز

حضور براى او یك امر دائمى بود. ما از اینجا با هم رفتیم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتیم. توى تاریكى شب وارد اهواز شدیم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود یازده دوازده كیلومترى شهر اهواز مستقر بود. ایشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با یك هواپیماى سى - 130 رفته بودیم آنجا. به مجردى كه رسیدیم و یك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند، ایشان گفت كه همه آماده بشوید، لباس بپوشید تا برویم جبهه. ساعت شاید حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى كسانى كه همراه ایشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند؛ همه پوشیدند و رفتند. البته من به ایشان گفتم كه من هم میشود بیایم؟ چون فكر نمیكردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شركت كنم. ایشان تشویق كرد و گفت بله، بله، شما هم میشود بیائید. كه من هم همان جا لباسم را كندم و یك لباس نظامى پوشیدم و - البته كلاشینكف داشتم كه برداشتم - و با اینها رفتیم.

 یعنى از همان ساعت اول شروع كرد؛ هیچ نمیگذاشت وقت فوت بشود. ببینید، حضور این است. یكى از خصوصیات خصلت بسیجى و جریان بسیجى، حضور است؛ غایب نبودن در آنجایى كه باید در آنجا حاضر باشیم. این یكى از اوّلى‌ترین خصوصیات بسیجى است.

در عین لطافت، شجاع و بی‌رودربایستی بود

در روز فتح سوسنگرد - چون میدانید سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ى دوم حركت شد و فتح شد - تلاش زیادى شد براى اینكه نیروهاى ما - نیروهاى ارتش، كه آن وقت در اختیار بعضى دیگر بودند - بیایند و این حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد این حمله بشوند. شبى كه قرار بود فرداى آن، این حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگیرد، ساعت حدود یك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند یكى از یگانهائى كه قرار بوده توى این حمله سهیم باشد را خارج كرده‌اند. خب، این معنایش این بود كه حمله یا انجام نگیرد یا بكلى ناموفق بشود. بنده یك یادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زیرش نوشت - كه اخیراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عین آن نوشته‌ى ما را قاب كرده بودند و دادند به من؛ یادگار قریب سى ساله؛ الان آن كاغذ در اختیار ماست - و تا ساعت یك و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بودیم و تلاش میشد كه این حمله، فردا حتماً انجام بگیرد. بعد من رفتم خوابیدم و از هم جدا شدیم.

صبح زود ما پا شدیم. نیروهاى نظامى - نیروهاى ارتش - كه حركت كردند، ما هم با چند نفرى كه همراه من بودند، دنبال اینها حركت كردیم. وقتى به منطقه رسیدیم، من پرسیدم چمران كجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. یعنى قبل از آنى كه نیروهاى نظامىِ منظم و مدون - كه برنامه ریخته شده بود كه اینها در كجا قرار بگیرند و آرایش نظامى‌شان چگونه باشد - حركت بكنند و راه بیفتند، چمران جلوتر حركت كرده بود و با مجموعه‌ى خودش چندین كیلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه این كار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا این شهید عزیز را رحمت كند. اینجورى بود چمران. دنیا و مقام برایش مهم نبود؛ نان و نام برایش مهم نبود؛ به نام كى تمام بشود، برایش اهمیتى نداشت. باانصاف بود، بى‌رودربایستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عین لطافت و رقت و نازك‌مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ یك سرباز سختكوش بود.


تعلیم شلیك آر.پی.جی توسط دانشمند فیزیك پلاسما!

من خودم میدیدم شلیك آر.پى.جى را كه نیروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعلیم میداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتیم، نه بلد بودیم. او در لبنان یاد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم میگفت؛ ماها میگفتیم آر.پى.جى، او میگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ یك مقدار هم از یك راه‌هائى گیر آورده بود؛ تعلیم میداد كه اینجورى آر.پى.جى را بایستى شلیك كنید. یعنى در میدان عملیات و در میدان عمل یك مرد عملى به طور كامل. حالا ببینید دانشمند فیزیك پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در كنار شخصیت یك گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوى و با آن سرسختى، چه تركیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یك چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى كاملش است كه ما از نزدیك مشاهده كردیم. در وجود یك چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - كه به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینكه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میكنند - اینها دیگر در وجود یك همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اینكه گفتند:

با عقل آب عشق به یك جو نمی‌رود

بیچاره من كه ساخته از آب و آتشم‌

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ایمانى، با عشق هیچ منافاتى ندارد؛ بلكه خود پشتیبان آن عشق مقدس و پاكیزه است.


خب، حالا توقعى كه ما داریم و این توقع، توقع زیادى هم نیست، یعنى آن زمینه‌اى كه انسان مشاهده میكند - این روحیه هاى پرنشاط شما، این دلهاى پاك و صاف، این ذهنهاى روشن، این جوّال بودن فكرهاى شما كه انسان در عرصه‌هاى مختلف از نزدیك شاهد است - این امید را و این توقع را به انسان میبخشد، این است كه فرآورده‌ى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلكه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اینكه چمران‌ها یك استثنا باشند. این امید، امید بى‌جائى نیست.


امام خامنه ای



طبقه بندی: دینی، شهدا، سیاسی،
[ 1391/08/27 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

﴿ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکمْ تُفْلِحُونَ

راه خدا

بگو: او خدایی است یکتا و اوست که از همه­ کس و همه­ چیز بی­ نیاز است؛ نه فرزند کسی است و نه فرزندی دارد و هموست که کسی چون او نیست.

هر فطرت پاکی وجود خداوند را یقین دارد و کم­تر مسلکی موجود است که خالق را نفی نماید؛ اما نقطه­ی تقابل، پیرامون توصیف آن خالق است.

در این مورد کم­تر دین و مسلکی موجود است که به خطا نرفته باشد؛ چه در فرقه­های منحرف در دین اسلام  خداوند را به­گونه­ای وصف می­کنند که مخالف عقل و فطرت انسان است.

خداوندی که دارای فرزند است[1]و با پسر خود کشتی می­گیرد!![2]

 خدایی­که دارای دست و پا و صورت و چشم بوده، در قیامت مشاهده شود؛ خدایی­که نشانه­ی شناخت او در قیامت توسط مؤمنین ساق پای او باشد!![3]

این­گونه تعاریف به دور از شأن الاهی بوده، هر عقل سلیمی آن را نفی می­کند.

در میان تمام ادیان الهی تنها شیعه قائل است که خداوند آن­گونه است که:« اللهُ اکبرُ مِن اَن یوصَف»: خداوند بزرگ­تر از آن است که حتی وصف شود؛ این معنایی است که هر روزه با گفتن آن در نماز، به آن اقرار می­کنیم.

در مذهب شیعه خدای یکتا خدایی است که ﴿ لَیسَ کمِثْلِهِ شَیءٌ ﴾ است؛ خدایی است که هیچ کس و هیچ چیز مانند او نیست.

در مکتب تشیع، خداوند از چشم وهم و خیال بشر به­دور است؛ چه رسد که با چشم سر دیده شود. روایات اهل بیت علیهم­السلام هر توصیفی که خدا را محدود نماید و او را مخلوق اذهان نماید، نفی می­کند.[4]

و یکی از دلایل حقّانیت مذهب شیعه، همین معارف توحیدی مطابق ِعقل آن است.

تمام کتاب­های آسمانی را زیر و رو کنید؛ همه­ی ادیان را بررسی کنید؛ در هیچ مذهب و مسلکی، یک سر سوزن از معارفِ بلندِ توحیدی علی بن ابی­طالب علیه­السلام را نمی­یابید.

این مطالب عمیق معرفتی که در دعاهای معصومین علیهم­السلام آمده است در هیچ مذهبی نیست:

« یا مَن لا یکیفُ بِکیفٍ وَ لا یؤینُ بِاَینٍ»: (ای خدا) ای کسی که او را کیفیت و چگونگی نیست! ای که لامکانی!

« یا مُحْتَجِباً عَنْ کلِّ عَینٍ»: ای که از هر چشمی در پرده­ای!

« یا مَوصُوفاً بِغَیرِ کنْهٍ وَ مَعرُوفاً بِغَیرِ شبه»[5]: ای (خدا) که (در نزد بشر) شناخته شده­ای، بدون این­که شبیه و نظیری داشته باشی!

دریایی از معارف توحیدی، در نهج البلاغه و کتب روایی و ادعیه ­ی امامان معصوم علیهم­ السلام موجود است که این خود دلیل حقّانیت تشیع است.

اگر دین، وسیله­ای جهت قرب و بندگی خداست؛ پس باید وسیله­ای جست که این کار از او برآید و به یقین، این وسیله تنها معارف توحیدی امامان معصوم علیهم­السلام است. دینی که خدایش از صبح تا شب با بنده­اش کشتی بگیرد، دین تحریف شده است؛ مذهبی که خدایش، جسم و شکل و صورت داشته باشد، مذهب نیست.

فاعتبروا یا اولی الابصار!

پس باید به سوی خدا وسیله­ی صحیح جست.

چرا که خداوند می­فرماید:﴿ یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا اِلَیهِ الوَسیلَةَ ﴾[6]:

﴿ ای کسانی که ایمان آورده­اید تقوای الاهی پیشه کنید و برای تقرب به سوی او از وسایل الاهی استفاده نمایید.﴾

امیرمؤمنان علیه­السلام در مورد این آیه فرموده­اند:« من وسیله­ی تقرب به خدا هستم.»[7]

آری! تقرب به درگاه خدا، تنها از راهی که خود او معین فرموده، ممکن است. در میان بنی اسرائیل خانواده­ای بود که اگر هر یک از آن­ها چهل شب به درگاه خدا دعا می­کرد، خواسته­اش اجابت می­شد. یکی از اعضای آن خانواده چهل شب به درگاه الاهی استغاثه نمود؛ اما دعایش مستجاب نشد؛ به خدمت حضرت عیسی علیه­السلام رسید و علت را جویا شد؛ مسیح علیه­السلام هم به درگاه خدا متوسل شد؛ وحی آمد که:

« ای عیسی! بنده­ی من از غیر از آن دری که باید، به نزد من آمده. او مرا در حالی خوانده که در دل به تو شک دارد؛ پس همانا اگر آن­قدر مرا بخواند که گردنش قطع گردد و انگشتانش بیفتد، من پاسخ او را نخواهم داد.»[8]

و این­گونه است که توسّل به امامان معصوم علیهم­السلام که در میان شیعیان مرسوم است، دلایلی محکم به استناد قرآن و روایات دارد.

در این زمان صراط مستقیم، شاه راه سعادت، کشتی نجات، آیت بزرگ الاهی، جانشین و خلیفه­ی خداوند بر روی زمین، حق مطلق، مخزن علوم الاهی، وارث علم وکمالات انبیا، حافظ اسرار الاهی و فریادرس و پشت و پناه مؤمنان، وجود مقدس حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه است؛ لذا باید دست توسل ما به سوی آن بزرگوار بلند شود که در زیارت آن حضرت می­خوانیم:« اَلسَّلامُ عَلَیک یا سَبیلَ اللهِ الَّذی مَنْ سَلَک غَیرَهُ هَلَک »[9]:

سلام بر تو ای راه خدا! که هرکه راهی جز آن بپوید به راستی تباه و هلاک می­شود.



[1]. مسیحیان از آن جا که اعتقاد به خدای یکتا را موافق عقل و فطرتِ بشری یافته اند، کوشیده اند که تثلیث (اعتقاد به سه شخصیت برای خدا) را با یکتا پرستی سازگار نمایند؛ از این رو آنان خدا را دارای یک ذات با سه اُقنوم (شخص) می دانند؛ یعنی مسیحیت معتقد به تثلیثِ خدای واحد است! اما پر واضح است که خدای واحد حقیقی همان طور که امیرمؤمنان علیه السلام فرموده اند؛ یعنی خدایی که تک و بی همتاست و هیچ شبیهی ندارد؛ خدایی که نه در وجودِ خارجی و نه در عقل و وهمِ انسان قابل انقسام و تفکیک نیست. در حالی که مسیحیت به سه شخصیتِ کاملاً مجزّا در ذات خداوند معتقد است: شخصیتِ پدر، پسر و روح القدس. هیچ یک از این شخصیت ها به دیگری تقدم و تأخر ندارد و هر سه قدیم و ازلی هستند. جالب این جاست که دانشمندان مسیحی، خود به غیر فهم بودن آموزه­ی تثلیث اعتراف کرده اند؛ زیرا از لحاظ عقلی محال است که از یک واحد حقیقی، بتوان سه چیز تصور کرد، همانند اجتماع نقیضین. عبارتی از کتاب عهد جدید،  به روشنی بیان می کند که مسیح مولود خداست: «خداوند به من گفته: تو پسر من هستی؛ امروز تو را تولید کردم »؛ مزامیر 2: 7. « زیرا که برای ما ولدی زاییده شده و پسر به ما بخشیده شد و سلطنت به دوش او خواهد بود و اسم او عجیب و مشیر و خدای قدیر و پدر سرمد و سرو سلامتی خواهد شد »؛ اشعیا 9: 6؛ برگرفته از کتاب مسیحیت شناسی مقایسه ای، انتشارات سروش، بخش 14- تثلیث، ص 334-375. بیان این مطالب نه از جهت آن است که خدای نا کرده به ساحت مقدس حضرت مسیح یا مسیحیت راستین توهین شود؛ بلکه قصد آن است که حق جویان متوجه شوند که بسیاری از آموزه های حضرت عیسی علیه السلام توسط نا اهلان تحریف شده و در کتاب های موجود مسیحی راه یافته است. چه خوبست که حق جویانِ ادیان، آیات توحیدی قرآن و کلمات حکمت آمیز نهج البلاغه را مورد مطالعه قرار دهند تا فطرتِ خداشناسِ آن ها جلا یابد و دوباره متذکر خدای حقیقی فطری شوند!

[2]. در باب سی و دوم از سِفر پیدایشِ تورات، چنین آمده است:

« شبی خداوند از اول شب تا طلوع فجر، با یعقوب کشتی گرفت و خداوند بر یعقوب غالب نشد! پس خدا به یعقوب گفت: مرا رها کن؛ زیرا فجر می شکافد! یعقوب گفت:  تا مرا برکت (رسالت و پیامبری) ندهی، تو را رها نمی کنم! خداوند به یعقوب گفت: از این پس نام تو یعقوب خوانده شود، بلکه اسرائیل؛ زیرا با خدا و انسان مجاهدت کردی و نصرت یافتی. و یعقوب نام آن مکان را پنوئیل (گود زور خانه) نامید؛ زیرا با خدا روبه­رو شد.»

[3]. در تورات، باب اول اصحاح اول، از سِفر پیدایش (تکوین)، شماره­ی 27(چاپ لندن 1932 م) چنین آمده است: « پس خدا آدم را به صورت خود آفرید. آدم را به صورت خدا آفرید. ایشان را نر و ماده آفرید.» و جالب این است که همین روایات که قائل به تجسم خدا هستند، به صورت اسرائیلیات از تورات و انجیل به کتب حدیثی مکتب خلفا (سنّیان) راه یافته است. ابوهریره از پیامبر روایت کرده: « خداوند آدم را به صورت خود، با طول شصت زراع آفرید...»؛ صحیح بخاری2: 59(کتاب استئذان، باب بدء السّلام). ابو خزیمه، امام الائمه در مکتب خلفا می گوید: « در اثبات چشم برای خدا: پیامبر در مقام بیان فرموده که خدا دو چشم دارد.» آن گاه او حدیثی از عبدالله بن عمر روایت می کند که پیامبر فرموده اند: « خدا یک چشم نیست و مسیح دجال چشم راستش نابیناست.» باز احادیث دیگری را ابوهریره نقل می کند که در آن ها اثبات دست و پا و انگشت برای خدا می کند یا در قیامت خدا ساق پای خود را می نمایاند؛ آن گاه همه­ی مؤمنان برای او سجده می کنند؛ نقل از کتاب نقش ائمه علیهم السلام در احیای دین(علامه عسکری) درس های سی و چهار و سی و پنج. در جایی که به امیرمؤمنان علیه السلام و صدّیقه­ی کبری سلام الله علیها و سلمان و ابوذر اجازه­ی نقل حدیث داده نشد و تنها ابوهریره­ی کذاب و کعب الاحبار یهودی و تمیم داری و انس بن مالک و عبدالله بن عمر، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه­ی نقل حدیث داشتند، نتیجه همین شد که به جای نقل احادیث صحیح از پیامبر، نقل اکاذیب تورات در بین کتاب های مکتب خلفا رواج گرفت. در روایات شیعه از اهل بیت علیهم السلام، صورت داشتن و جسمانیت خدا به طور کلی مورد نفی و انکار قرار گرفته: راوی می گوید به امام موسی بن جعفر علیهما السلام نامه نوشتم و در مورد جسم و صورت (خدای سبحان) از ایشان پرسش نمودم. حضرتش در پاسخ چنین مرقوم داشتند: « منزه است آن خدایی که هیچ چیز مانند او نیست؛ نه (دارای) جسم است و نه صورت.»

[4]. ابو قرّه (از راویان مکتب خلفا) پس از کسب اجازه، نزد حضرت رضا علیه السلام آمد و از آن بزرگوار سؤالاتی نمود تا به بحث توحید رسید و گفت: ما در روایت داریم که خدا سخن گفتن خود و دیدار خود را میان دو نفر تقسیم نموده؛ به موسی مکالمه­ی با خود را عنایت فرموده و به محمد دیدار خود را. حضرت فرمود: پس چه کسی از جانب خداوند عزوجل به جن و انس (این حقایق را) تبلیغ فرموده است: ﴿ لا تُدرِکهُ الاَبصارُ وَ هُوَ یدرِک الاَبصارَ ﴾:﴿ دیدگان او را درک نمی کنند، و او دیدگان را درک می کند.﴾. ﴿ لا یحیطُونَ بِهِ عِلْماً ﴾: ﴿ مخلوق از درک او عاجز می باشد.﴾ ﴿ لَیسَ کمِثلِهِ شَیءٌ ﴾: ﴿ هیچ چیز مانند او نیست.﴾

آیا محمد صلی الله علیه و آله نبوده (که این آیه ها را به خلق، تبلیغ فرموده) است؟! ابو قرّه گفت: آری! همو بوده است.

حضرت فرمود: پس چگونه می شود شخصی بیاید و به همه­ی خلق بگوید: من از جانب خدا فرستاده شده ام و شما را به دستور خود او، به سوی او دعوت می کنم. و بگوید: ﴿ دیدگان او را نمی بینند و او دیدگان را درک می کند ﴾ و ﴿ علم خلق، به او احاطه پیدا نمی کند ﴾ و ﴿ چیزی مانند او نیست ﴾؛ آن گاه همو بگوید: « من به چشم خود، خدا را دیده ام و به او احاطه­ی علمی یافته ام و صورت او مانند صورت انسان است؟!  آیا شرم و حیا نمی کنید ( که این­گونه سخنان را به پیامبر نسبت می دهید)؟!

زنادقه نتوانستند چنین افترا و تهمتی به پیامبر بزنند که بگویند: پیامبر از طرفی از جانب خدا سخنی را تبلیغ کرده و از طرف دیگر خود او، خلاف آن را گفته است!

[5]. فرازهایی از دعای امام عصر علیه السلام در ماه رجب؛ مفاتیح الجنان، دعاهای هر روز ماه رجب.

[6]. مائده(5): 35.

[7]. مناقب ابن شهر آشوب 3: 73.

[8]. کافی 2: 400، ح9 (کتاب الایمان و الکفر، باب الشک).

[9]. مفاتیح الجنان، دعای اذن دخول سرداب مقدس حضرت صاحب الامر علیه السلام، زیارت پس از دعای زیارت آل یاسین.




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/08/21 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
آنچه در پی می‌آید یكی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از امام خمینی (ره) است كه پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز رحلت حضرت امام (ره) منتشر می‌كند:

بهار سال 1365، روزى را كه امام(ره) در بستر بیمارى بودند، فراموش نمى‌كنم. ایشان دچار ناراحتى قلبى شده بودند و تقریباً ده، پانزده روزى در بستر بیمارى بودند. در آن زمان من در تهران نبودم. آقاى حاج احمد آقا به من تلفن كردند و گفتند سریعاً به آن‌جا بیایید؛ فهمیدم كه براى امام(ره) مسأله‌اى رخ داده است. آناً حركت كردم و پس از چند ساعت طى مسیر، خود را به تهران رساندم. اولین نفر از مسؤولان كشور بودم كه شاید حدود ده ساعت پس از بروز حادثه، بالاى سر ایشان حاضر شدم.

 
روزهاى نگران‌كننده و سختى را گذراندیم. خدمت امام(ره) رفتم و هنگامى كه نزدیك تخت ایشان رسیدم، منقلب شدم و نتوانستم خودم را نگهدارم و گریه كردم. ایشان تلطف فرمودند و با محبت نگاه كردند. بعد چند جمله گفتند كه چون كوتاه بود، به ذهنم سپردم؛ بیرون آمدم و آنها را نوشتم.
 
در آن لحظاتی كه امام(ره) ناراحتى قلبى پیدا كرده بودند، ایشان انتظار و آمادگى براى بروز احتمالى حادثه را داشتند، بنابراین مهمترین حرفى كه در ذهن ایشان بود، قاعدتاً مى‌باید در آن لحظه‌ى حساس به ما مى‌گفتند. ایشان فرمودند: «قوى باشید، احساس ضعف نكنید، به خدا متكى باشید، «اشدّاء على الكفّار رحماء بینهم» باشید، و اگر با هم بودید، هیچ‌كس نمى‌تواند به شما آسیبى برساند». به نظر من، وصیت سى‌صفحه‌ای امام(ره) مى‌تواند در همین چند جمله خلاصه شود.

سخنرانى در مراسم بیعت ائمه‌ى جمعه‌ى سراسر كشور، 12/4/1368
منبع:
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، سیاسی،
[ 1391/08/17 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
آنچه در پی می‌آید یكی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از امام خمینی (ره) است كه پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز رحلت حضرت امام (ره) منتشر می‌كند:
معنویت مردم و خانواده‌ى شهدا و اخلاص رزمندگان در جبهه‌ها، امام را به هیجان مى‌آورد. من چند بار گریه‌ى امام را - نه فقط به هنگام روضه و ذكر مصیبت - دیده بودم. هر دفعه كه راجع به فداكاریهاى مردم با امام صحبت مى‌كردیم، ایشان به هیجان مى‌آمدند و متأثر مى‌شدند. مثلاً موقعى كه در محل نماز جمعه‌ى تهران، قلكهاى اهدایى بچه‌ها به جبهه را شكسته بودند و كوهى از پول درست شده بود، امام(ره) در بیمارستان با مشاهده‌ى این صحنه از تلویزیون متأثر شدند و به من كه در خدمتشان بودم، گفتند: دیدى این بچه‌ها چه كردند؟ در آن لحظه مشاهده كردم كه چشمهایشان پُر از اشك شده است و گریه مى‌كنند.
بار دیگر موقعى گریه‌ى امام را دیدم كه سخن مادر شهیدى را براى ایشان بازگو كردم: در شهرى سخنرانى داشتم. بعد از پایان سخنرانى، همین كه خواستم سوار ماشین شوم، دیدم خانمى پشت سر پاسدارها خطاب به من حرف مى‌زند. گفتم راه را باز كنید، تا ببینم این خانم چه‌كار دارد. جلو آمد و گفت: از قول من به امام بگویید بچه‌ام اسیر دست دشمن بود و اخیراً مطلع شدم كه او را شهید كرده‌اند. به امام بگویید فداى سرتان، شما زنده باشید؛ من حاضرم بچه‌هاى دیگرم نیز در راه شما شهید شوند.
من به تهران آمدم، خدمت امام رسیدم، ولى فراموش كردم این پیغام را به ایشان بگویم. بعد كه بیرون آمدم، سفارش آن مادر شهید به ذهنم آمد. برگشتم و مجدداً خدمت امام رسیدم و آنچه را كه آن خانم گفته بود، براى ایشان نقل كردم. بلافاصله دیدم آن‌چنان چهره‌ى امام درهم رفت و آن‌چنان اشك از چشم ایشان فرو ریخت، كه قلب من را سخت فشرد.

سخنرانى در مراسم بیعت فرماندهان و اعضاى كمیته‌هاى انقلاب اسلامى
18/3/68



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/08/7 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

اندازه اصلی تصویر ؛ دانلود

مقاله ی " ما می گوییم «امام» خامنه ای " در ادامه ی مطلب
(حتماً ادامه ی مطلب را بخوانید)

ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی، ولایت، سیاسی،
[ 1391/08/2 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، در آستانه‌ی بیست و هفتم دی‌ماه سالروز شهادت شهید سیدمجتبی نواب صفوی، خاطره‌ی رهبر انقلاب از آشنایی با شخصیت این شهید بزرگوار را كه در دیدار با جوانان در سال 76 بیان شد، بازنشر می‌كند:

من شاید پانزده یا شانزده سالم بود كه مرحوم «نوّاب صفوى» به مشهد آمد. مرحوم نواب صفوى براى من، خیلى جاذبه داشت و به كّلى مرا مجذوب خودش كرد. هر كسى هم كه آن وقت در حدود سنین ما بود، مجذوب نوّاب صفوى مى‌شد؛ از بس این آدم، پُرشور و بااخلاص، پر از صدق و صفا و ضمناً شجاع و صریح و گویا بود. من مى‌توانم بگویم كه آن‌جا به طور جدّى به مسائل مبارزاتى و به آنچه كه به آن مبارزه سیاسى مى‌گوییم، علاقه‌مند شدم. البته قبل از آن، چیزهایى مى‌دانستم. زمان نوجوانىِ ما با اوقات «مصدّق» مصادف بود. من یادم است در سال 1329 وقتى كه مصدّق تازه روى كار آمده بود و مرحوم «آیةاللَّه كاشانى» با او همكارى مى‌كردند - مرحوم آیةاللَّه كاشانى نقش زیادى در توجّه مردم به شعارهاى سیاسى دكتر مصدّق داشتند - لذا كسانى را به شهرهاى مختلف مى‌فرستادند كه براى مردم سخنرانى كنند و حرف بزنند. از جمله در مشهد، سخنرانانى مى‌آمدند. من دو نفر از آن سخنرانان و سخنرانیهایشان را كاملاً یادم است. آن‌جا با مسائل مصدّق آشنا شدیم و بعد، مصدّق سقوط كرد.


در سال 1332 كه قضیه 28 مرداد پیشامد كرد، من كاملاً در جریان سقوط مصدّق و حوادث آن روز بودم؛ یعنى من خوب یادم است كه اوباش و اراذل، در مجامع حزبى كه به دولت دكتر مصدّق ارتباط داشتند، ریخته بودند و آن‌جاها را غارت مى‌كردند. این مناظر، كاملاً جلوِ چشمم است!


بنابراین من مقوله‌هاى سیاسى را كاملاً مى‌شناختم و دیده بودم؛ لیكن به مبارزه سیاسى به معناى حقیقى، از زمان آمدن مرحوم نوّاب علاقه‌مند شدم. بعد از آن‌كه مرحوم نوّاب از مشهد رفت، زیاد طول نكشید كه شهید شد. شهادت او هم غوغایى در دلهاى جوانانى كه او را دیده و شناخته بودند، به وجود آورده بود. در حقیقت سوابق كار مبارزاتى ما به این دوران برمى‌گردد؛ یعنى به سالهاى 1333 و 34 به بعد.

گفت و شنود صمیمانه رهبر معظم انقلاب اسلامى با گروهى از جوانان و نوجوانان - 14/11/1376



طبقه بندی: دینی،
[ 1391/07/27 ] [ 03:03 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
  بعد از رانده شدن شیطان از درگاه الهی و فرستادنش از بهشت به سوی زمین عرض کرد: پروردگارا! مرا به سوی زمین فرستادی و از درگاه خود راندی و از نعمت‌های بهشت محرومم کردی. من در دنیا احتیاجاتی دارم که بتوانم با آنها در زمین زندگی کنم. آنها را برایم مهیا کن که در مضیقه نباشم.

خطاب شد که حاجات تو چیست؟ آنها را بگو تا برآورده سازم.

ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی،
[ 1391/07/23 ] [ 07:16 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ


خدمت به یگانه منجی عالم بشریت

آمار سایت
آخرین بروز رسانی :
جهت دوستی





Powered by WebGozar