تبلیغات
ولایت

ولایت
تولیدملی حمایت ازکار وسرمایه ایرانی
 
لینک دوستان
لینک های ویژه
مذهبی

دو هفته پیش شهید كاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یكى این‏كه دعا كنید من روسفید بشوم، دوم این‏كه دعا كنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها كه این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‏تان باید شهید شوید؛ ولیكن حالا زود است و هنوز كشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى كه خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‏ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‏هاى شهید كاظمى پُرِ اشك شد، گفت: ان‏شاءاللَّه خبر من را هم به‏تان بدهند!
فاصله‏‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‏ى بسیار كوتاهى است؛ یك لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حركتى كه همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‏كنند؛ هر كسى یك طور؛ بعضى‏ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‏كنند، كه احمد كاظمى و این برادران حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت كشیده بودند.
ما باید سعى‏مان این باشد كه روسفید خدا را ملاقات كنیم؛ چون از حالا تا یك لحظه‏ى دیگر، اصلاً نمى‏دانیم كه ما از این مرز عبور خواهیم كرد یا نه؛ احتمال دارد همین یك ساعت دیگر یا یك روز دیگر نوبتِ به ما برسد كه از این مرز عبور كنیم. از خدا بخواهیم كه مرگ ما مرگى باشد كه خود آن مرگ هم ان‏شاءاللَّه مایه‏ى روسفیدى ما باشد.
ان‏شاءاللَّه خدا شماها را حفظ كند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم تشییع پیكرهاى فرماندهان سپاه  21/10/1384



طبقه بندی: سیاسی، شهدا،
[ 1391/11/27 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
اول از شهید باهنر شروع كنم كه خاطرات من با او دیرین‌تر و بیشتر است. همان‌طور كه گفتم من در سال 1336 با مرحوم باهنر آشنا شدم و این آشنایى بعد از گذشت مدتى در سال 38 ظاهراً یا 39 به یك رفاقت نزدیك تبدیل شد و در جریان مبارزات هم كه وارد شدیم ایشان یك عنصر فعال بود و در سالهاى 44 به بعد ما ارتباطمان ارتباط به صورت یك پیوند كارى و مبارزاتى درآمد.

در سال 1344 یا 45 در تهران چندین جلسه به طور مخفیانه تشكیل مى‌شد كه نظم این جلسات و اداره‌ى كلى آنها به عهده‌ى شهید باهنر بود. این جلسات تشكیل مى‌شد از یك عده عناصر انقلابى و مبارز، عمدتاً از بازاری‌هاى بسیار مؤمن و چند نفرى هم دانشجو و شاید هم یكى، دو نفر ادارى كه اینها - یكى، دو نفر هم شاید بیشتر - دو، سه نفر ادارى ولیكن بیشتر كسبه بودند، از بازماندگان مؤتلفه بودند - سازمان مؤتلفه اسلامى - اینها جلسات مخفى تشكیل مى‌دادند و مرحوم باهنر مسؤول هماهنگى این جلسات و تعیین سخنران‌ها و مدرسینى براى این جلسات بود.

یكى، دو تا از این جلسات را خودش تدریس مى‌كرد، یكى، دو تایش را من تدریس مى‌كردم - كه ایشان به من محول كرده بود - بعضى‌اش را هم بعضى از برادران دیگرمان مثل آقاى هاشمى رفسنجانى و بعضى دیگر اداره مى‌كردند و تدریس مى‌كردند. این كار مشترك ما بود كه آن‌جا شروع شد و همین‌طور كار مشترك ما ادامه پیدا كرد تا سال‌هاى 48، 49 كه گفتم آن مسأله‌ى جهان‌بینى پیش آمد و از آن‌جا ارتباط ما نزدیكتر و ارتباطات كاریمان بسیار بیشتر شد.

خاطرات زیادى من در این دوران از شهید باهنر دارم كه یكى از این خاطرات، خاطرات زندان سال 1342 ایشان است، كه آن سال من هم زندان بودم در قزل قلعه و بلافاصله بعد از من یا اندكى با دوران زندانى من مشترك دوران زندانى ایشان بود، مدتى زندان بودند، آزاد شدند و باز بعد از چند سال مجدداً ایشان زندان افتادند. یادم است در سال 1344 من از مشهد آمده بودم تهران، پرونده‌اى در مشهد داشتم كه من را تعقیب مى‌كردند، به خاطر آن مجبور بودم برنگردم مشهد و تهران بمانم. در همین حینى كه تهران آزادانه مى‌گشتم و فكر مى‌كردم كه مسأله‌اى براى من این‌جا وجود ندارد، بوسیله‌ى آقاى هاشمى رفسنجانى اطلاع پیدا كردم كه به مناسبت پرونده‌ى دیگرى در او من و آقاى هاشمى و نُه نفر دیگر از برادرانمان، از روحانیون قم تحت تعقیب هستیم.

یك روز عصرى - این خاطره را فراموش نمى‌كنم، خاطره‌ى جالبى است. - یك روز عصرى من توى خیابان انقلاب كنونى مى‌رفتم، آقاى هاشمى رسید به من گفت من توى اتوبوس بودم تو را دیدم و فوراً در اولین ایستگاه پیاده شدم. گفت: آمدم به تو بگویم كه تو آزادانه دارى راه مى‌روى ولی تحت تعقیب هستى.
قرار ملاقاتی گذاشتیم با دآقای هاشمی و دوستان. قرارمان كجا بود؟ قرارى كه آقاى هاشمى با آنها گذاشته بود - چون جا كه نداشتیم در تهران - اتاق انتظار دكتر واعظى در انتهاى كوچه‌ى روحى. دكتر واعظى از دوستان آقاى منتظرى بود، مرد مؤمنى بود، علاقه‌مند به مبارزین بود و ما مى‌دانستیم كه توى اتاق انتظار او اگر برویم بفهمد ما را بیرون نخواهد كرد.

اما خب شما ببینید اتاق انتظار یك طبیب چقدر جاى ناامنى است براى ملاقات، اما از بس جا نداشتیم در تهران مجبور شده بودیم كه برویم آن جا. رفتیم توى اتاق انتظار آقاى دكتر واعظى به عنوان مریض‌هایى كه آمدند آن‌جا منتظر وقت و نوبت هستند نشستیم كه حرف‌های‌مان را بزنیم، بعد دیدیم یك زن آن‌جا نشسته، یك مرد آن‌جا نشسته و نمى‌شود این‌جا صحبت كرد.  ماندیم متحیر چه بكنیم، یك دفعه یكى از دوستان گفت برویم خانه‌ى آقاى باهنر. آقاى باهنر آن وقت كوچه‌ى شترداران آن‌جا میدان شاه سابق كه اسمش امروز میدان قیام است. آن‌جا خانه‌اش بود و نزدیك بود به آن محلى كه ما قرار داشتیم. گفتیم برویم خانه‌ى آقاى باهنر و همه خوشحال رفتیم طرف منزل ایشان، ایشان دو تا اطاق در یك منزلى طبقه‌ى بالا اجاره كرده بود.

خوشبختانه خانم ایشان هم خانه نبود و ما توانستیم خود ایشان را هم از خانه بیرون كنیم و بنشینیم حرف‌های‌مان را بزنیم و خاطره‌ى چهره‌ى نجیب این دوست قدیمى و عزیز ما - كه مى‌دید ما در حضور او داریم یك كارى، یك حرفى مى‌خواهیم بزنیم كه او مى‌خواهیم نباشد و مطلقاً نگران و ناراحت نمى‌شد، چون مى‌فهمید مسأله‌ى مهمى است - از یادم نمى‌رود. خیلى صریح به ایشان گفتیم كه ما یك صحبتى داریم مى‌خواهیم شما نباشید، آن هم با خوش‌رویى به نظرم چایى و میوه و اینها براى ما فراهم كرد و خودش هم از خانه گذاشت رفت بیرون كه ما حرفهایمان را آن‌جا بزنیم.

مصاحبه‌ى مطبوعاتى پیرامون هشت شهریور 26/05/1361
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: سیاسی، شهدا،
[ 1391/11/17 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در آن روزها ما در یك حالت بُهت بودیم. در حالى كه در همه‌ى فعالیتهاى آن روزها ما طبعاً داخل بودیم. همان‌طور كه مى‌دانید ما عضو شوراى انقلاب بودیم و یك حضور دائمى تقریباً وجود داشت. لكن یك حالت ناباورى و بهت بر همه‌ى ما حاكم بود. من یك چیزى بگویم كه شاید شما تعجب بكنید. 1

من تا مدتى بعد از 22 بهمن هم كه گذشته بود بارها به این فكر مى‌افتادم كه ما خوابیم یا بیدار. و تلاش مى‌كردم كه از خواب بیدار شوم. یعنى اگر خواب هستم، این رؤیاى طلائى كه بعدش لابد اگر آدم بیدار شود هر چه قدر خواهد بود خیلى ادامه پیدا نكند، اینقدر براى ما شگفت‌آور بود مسأله.

سجده‌ی شكر...
آن ساعتى كه رادیو براى اول بار گفت صداى انقلاب اسلامى، یك همچى تعبیرى. من تو ماشین داشتم از یك كارخانه‌اى مى‌آمدم طرف مقرّ امام. یك كارخانه‌اى بود كه عوامل اخلال‌گرِ فرصت‌طلب آن‌جا جمع شده بودند و شلوغى راه انداخته بودند و در بحبوحه‌ى انقلاب كه هنوز شاید بختیار هم بود، آن روزهاى مثلاً شاید هفدهم، هجدهم و مشكلات هنوز در نهایت شدت وجود داشت و هنوز هیچ كار انجام نشده بود اینها به فكر باج‌خواهى و باجگیرى بودند. توى یك كارخانه‌اى راه افتاده بودند، تحریكات درست كرده بودند و اینها، ما رفتیم آن‌جا كه یك مقدارى سروسامان بدهیم. در مراجعت بود كه رادیو اعلان كرد كه صداى انقلاب اسلامى. من ماشین را نگه داشتم آمدم پائین روى زمین افتادم و سجده كردم. یعنى اینقدر براى ما غیر قابل تصور و غیر قابل باور بود. هر لحظه‌اى از آن لحظات یك مسأله داشت، به طورى كه اگر من بخواهم خاطرات ذهنى خودم را در آن مثلاً بیست روزِ حول و حوش انقلاب بیان كنم یقیناً نمى‌توانم همه‌ى آن چه را كه در ذهن و زندگى آن روزِ ما مى‌گذشت را بیان كنم.

ورود امام!
روز ورود امام البته آن روزِ ورود ایشان كه ما از دانشگاه، مى‌دانید كه متحصن بودیم در دانشگاه دیگر، مى‌رفتیم خدمت امام، توى ماشین من یك وقتى خدمت خود امام هم گفتم همین را. همه خوشحال بودند، مى‌خندیدند، بنده از نگرانىِ بر آنچه كه براى امام ممكن است پیش بیاید بى‌اختیار اشك مى‌ریختم و نمى‌دانستم كه براى امام چى ممكن است پیش بیاید. چون یك تهدیدهایى هم وجود داشت.

بعد رفتیم وارد فرودگاه شدیم، با آن تفاصیل امام وارد شدند. به مجرد این‌كه آرامش امام ظاهر شد نگرانیها و اضطراب ما به كلى برطرف شد. یعنى امام با آرامش خودشان به بنده و شاید به خیلى‌هاى دیگر كه نگران بودند، آرامش بخشیدند.

وقتى كه بعد از سالهاى متمادى امام را من زیارت مى‌كردم آن‌جا، ناگهان خستگى این چند ساله مثل این‌كه از تن آدم خارج مى‌شد. احساس مى‌شد كه همه‌ى آن آرزوها مجسم شده در وجود امام و با كمال صلابت و با یك تحقق واقعى و پیروزمندانه این‌جا در مقابل انسان تبلور پیدا كرده.

وقتى كه آمدیم وارد شهر شدیم از فرودگاه و با آن تفاصیلى كه خب همه‌ى شماها شاهد بودید و بحمداللَّه هنوز در ذهن همه‌ى مردم شاید آن قضایا زنده است، همان‌طور كه مى‌دانید امام عصرى از بهشت زهرا رفتند به یك نقطه‌ى نامعلومى و برادرانمان حالا به طور مشخص، آقاى ناطق نورى امام را در حقیقت ربودند و به یك مأمنى بردند كه از احساسات مردم كه مى‌خواستند همه ابراز احساسات بكنند و امام از شب قبلش كه از پاریس حركت كرده بودند تا دم غروب، تقریباً دمادم غروب دائماً در حال فشار كار و حضور بودند و هیچ یك لحظه استراحت نكرده بودند یك مقدارى استراحت بدهند به امام.

امام در مدرسه‌ی رفاه
ما هم پائین بودیم یعنى ما در آن حال، ما رفته بودیم رفاه. مدرسه‌ى رفاه كارهایمان را انجام مى‌دادیم. قبل از آنى كه امام وارد بشوند ما نشسته بودیم با برادرانمان و روى برنامه‌ى اقامتگاه امام و ترتیباتى كه بعد از ورود امام باید انجام بگیرد یك مقدارى مذاكره كرده بودیم، یك برنامه‌ریزیهایى شده بود.

آن روزها یك نشریه‌اى ما درمى‌آوردیم كه بعضى از اخبار و مثلاً اینها در آن نشریه چاپ مى‌شد، از همان رفاه این نشریه بیرون مى‌آمد. یك چند شماره‌اى منتشر شد. البته در دوران تحصن هم یك نشریه‌ى دیگرى آن‌جا راه انداختیم یك دو سه شماره هم آن درآمد.

- عرض كنم كه - من برگشتم آن‌جا و منتظر بودیم لحظه به لحظه كه ببینیم چه خواهد شد. اطلاع پیدا كردیم كه امام رفتند به یك نقطه‌اى كه یك مقدارى آن‌جا استراحت كنند، نماز ظهر و عصرشان را ظاهراً نخوانده بودند نزدیك غروب شده بود، نماز ظهر و عصرشان را بخوانند و اینها. آخر شب بود، من داشتم خبرهاى آن روز را تنظیم مى‌كردم كه توى همان نشریه‌اى كه گفتیم چاپ بشود و بیاید بیرون.

ساعت حدود ده شب بود تقریباً، یك وقت دیدیم كه از در حیاط داخلى [مدرسه‌ى]رفاه - كه از آن كوچهِ باز مى‌شد یك در كوچكى بود - یك صداى همهمه‌اى احساس كردم من و یك چند نفرى آن‌جا سر و صدا كردند و {پیدا شد} معلوم شد كه یك حادثه‌اى واقع شده.

من رفتم از دم پنجره نگاه كردم دیدم بله امام، تنها از در وارد شدند. هیچكس با ایشان نبود. و این برادرهاى پاسدار، - پاسدار كه یعنى همان كسانى كه آن‌جا بودند - كه ناگهان امام را در مقابل خودشان دیده بودند سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند، امام هم على‌رغم آن خستگى كه آن روز گذرانده بودند با كمال خوشروئى با اینها صحبت مى‌كردند. اینها هم دست امام را مى‌بوسیدند، البته شاید یك ده پانزده نفر مثلاً مجموعاً بودند، همین‌طور طول حیاط را طى كردند رسیدند به پله‌هایى كه به حال طبقه‌ى اول منتهى مى‌شد و آن پله‌ها پهلوى همان اتاقى هم بود كه من توى آن اتاق بودم. من از پنجره آمدم دم در اتاق وارد هال شدم كه امام را از نزدیك ببینم. امام وارد شدند. تو هال هم عده‌اى از بچه‌ها بودند اینها هم رفتند طرف امام، دور امام را گرفتند كه دست ایشان را ببوسند.

من هر چى كردم نزدیك بشوم دست امام را ببوسم دیدم كه به قدر یك نفر مزاحمت براى امام ایجاد خواهد شد و على‌رغم میل شدیدى كه داشتم بروم خدمت امام دست ایشان را ببوسم، كنار ایستادم و امام از دو مترى من عبور كردند.

من نزدیك نرفتم چون دیدم شلوغ است دور و ور ایشان و رفتنِ من هم به این شلوغى كمك خواهد كرد. عین این احساس را من توى فرودگاه هم داشتم. توى فرودگاه همه مى‌رفتند طرف امام من هم خیلى دلم مى‌خواست بروم، اما خودم را مانع شدم، بعضى دیگر هم مانع مى‌شدم كه بروند طرف امام كه ایشان را خسته نكنند.

امام آمدند از پله‌ها رفتند بالا و در این حین پاى پله‌ها در حدود شاید یك سى چهل نفرى، چهل پنجاه نفرى آدم جمع شده بود. رفتند دم پاگرد پله‌ها كه رسیدند كه مى‌خواستند بروند بالا. یكهو برگشتند طرف این جمعیت و نشستند روى زمین و همه نشستند، یعنى خواستند كه رها نكرده باشند این علاقه‌مندان و دوستداران خودشان را. یكى از برادران آن‌جا یك مقدارى صحبت كرد و یك خیر مقدم حساب نشده‌ى پرهیجانى - چون هیچكس انتظار این دیدار را نداشت - گفت. بعد هم امام یك چند كلمه‌اى صحبت كردند و رفتند بالا در اتاقى كه برایشان معین شده بود راهنمائى شدند به آن‌جا. و همین‌طور دیگر خاطرات لحظه به لحظه...

پی‌نوشت:
1. در پاسخ به سوال خبرنگار اطلاعات هفتگی
مصاحبه مطبوعاتى درباره دهه فجر 24/10/1362
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا، سیاسی،
[ 1391/11/7 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در یكى از همین روزهایى كه ما در خطوط جبهه حركت مى‌كردیم، یك نقطه‌اى بود كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نیروهاى ما رفته بودند آن‌جا را مجددا تصرف كرده بودند، بنده داشتم از این خطوط بازدید مى‌كردم و به یگان‌ها و به سنگرها و به این بچه‌هاى عزیز رزمنده‌مان سر مى‌زدم، یك وقت دیدم یكى دو تا از برادران همراه من خیلى ناراحت، شتابان، عرق‌ریزان، آشفته، آمدند پیش من و من را جدا كردند از كسانى كه داشتند به من گزارش مى‌دادند كه یك جمله‌اى بگویم، دیدم كه این‌ها ناراحتند گفتم چیه؟ گفتند كه بله ما داشتیم توى این منطقه مى‌گشتیم، یك وقت چشم‌مان افتاده به جسد یك شهیدى كه چند روز است این شهید بدنش در زیر آفتاب این‌جا باقى مانده.

من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانى كه مسؤول بودند در آن خط و در آن منطقه، گفتم سریعا این مسأله را دنبال كنید، جسد این شهید را بیاورید و جسد شهداى دیگر را هم كه در این منطقه ممكن است باشند جمع كنید. اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره‌ات یا اباعبدالله، این‌جا انسان مى‌فهمد كه به زینب كبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى كه خودش را روى نعش عریان برادرش انداخت، و با آن صداى حزین، با آن آهنگ بى‌اختیار، كلمات را در فضا پراكند و در تاریخ گذاشت فریاد زد «
بأبی المظلوم حتى قضی، بأبی العطشان حتى مضی» پدرم قربان آن كسى كه تا آن لحظه‌ى آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد.

بیانات در خطبه‌هاى نماز جمعه 04/06/1367

سایت حضرت آقا




طبقه بندی: ولایت، سیاسی، شهدا،
[ 1391/10/17 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
[در زمان رژیم پهلوی] آمریكایی ها هواپیماهاى جنگى و بقیه‌ى ابزارهاى خودشان را به ما مى‌فروختند؛ ولى اجازه‌ى تعمیر آنها را به ما نمى‌دادند! البته داستان آن فروشها هم داستان عجیبى است. آن روز صندوق مشتركى بین ایران و امریكا وجود داشت كه بنده اوایل انقلاب كه به وزارت دفاع رفتم و در آن‌جا مشغول كار شدم، این را كشف كردم؛ بعد به مجلس رفتم و آن را پیگیرى كردم، كه متأسفانه تا امروز هم امریكاییها جواب نداده‌اند! صندوقى با نام اختصارى F.M.S داشتند كه دولت ایران پول را در آن صندوق مى‌ریخت؛ اما قیمت جنس و نوع جنس و برداشت پول را امریكاییها به عهده داشتند! وقتى انقلاب پیروز شد، میلیاردها دلار در این صندوق پول بود كه هنوز هم امریكاییها جوابى نداده‌اند و آن پولها را به ملت ایران برنگردانده‌اند.

بیانات در جلسه‌ى پرسش و پاسخ دانشجویان دانشگاه صنعتى امیركبیر


22/12/1379
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: سیاسی،
[ 1391/09/27 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بخشی از سخنان خود در دیدار با اساتید بسیجی دانشگاه‌ها با با ذكر خاطراتی از شهید دكتر مصطفی چمران، این شهید را انسانی مؤمن، مجاهد، شجاع، بصیر، دانشمند، منصف، هنرمند، با صفا، اهل مناجات، دارای روحیه ای لطیف و بی اعتنا به نان، نام و مقام دنیا توصیف كردند كه آن را در این قسمت می‌خوانید
اولاً این شهید یك دانشمند بود؛ یك فرد برجسته و بسیار خوش‌استعداد بود. خود ایشان براى من تعریف میكرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ایالات متحده‌ى آمریكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور كه به ذهنم هست ایشان یكى از دو نفرِ برترینِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب میشده - تعریف میكرد برخورد اساتید را با خودش و پیشرفتش در كارهاى علمى را. یك دانشمند تمام‌عیار بود. آن وقت سطح ایمان عاشقانه‌ى این دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آینده‌ى دنیائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعالیتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى كه لبنان یكى از تلخترین و خطرناكترین دورانهاى حیات خودش را میگذرانید. ما اینجا در سال 57 مى‌شنیدیم خبرهاى لبنان را. خیابانهاى بیروت سنگربندى شده بود، تحریك صهیونیستها بود، یك عده هم از داخل لبنان كمك میكردند، یك وضعیت عجیب و گریه‌آورى در آنجا حاكم بود، و صحنه هم بسیار شلوغ و مخلوط بود.

ماجرای آشنائى رهبر انقلاب با شهید چمران

همان وقت یك نوارى از مرحوم چمران در مشهد دست ما رسید كه این اولین رابطه و واسطه‌ى آشنائى ما با مرحوم چمران بود. دو ساعت سخنرانى در این نوار بود كه توضیح داده بود صحنه‌ى لبنان را كه لبنان چه خبر است. براى ما خیلى جالب بود؛ با بینش روشن، نگاه سیاسىِ كاملاً شفاف و فهم عرصه - كه توى آن صحنه‌ى شلوغ چه خبر است، كى با كى طرف است، كى‌ها انگیزه دارند كه این كشتار درونى در بیروت ادامه داشته باشد - اینها را در ظرف دو ساعت در یك نوارى ایشان پر كرده بود و فرستاده بود، كه دست ما هم رسید. رفت آنجا و تفنگ دستش گرفت. بعد معلوم شد كه نگاه سیاسى و فهم سیاسى و آن چراغ مه‌شكنِ دوران فتنه را هم دارد. فتنه مثل یك مه غلیظ، فضا را نامشخص میكند؛ چراغ مه‌شكن لازم است كه همان بصیرت است. آنجا جنگید؛ بعد كه انقلاب پیروز شد، خودش را رساند اینجا.

 از اول انقلاب هم در عرصه‌هاى حساس حضور داشت. رفت كردستان و در جنگهایى كه در آنجا بود حضور فعال داشت؛ بعد آمد تهران و وزیر دفاع شد؛ بعد كه جنگ شروع شد، وزارت و بقیه‌ى مناصب دولتى و مقامات را كنار گذاشت و آمد اهواز، جنگید و ایستاد تا در 31 خرداد سال 60 به شهادت رسید. یعنى براى او مقام ارزش نداشت، دنیا ارزش نداشت، جلوه‌هاى زندگى ارزش نداشت.

چمران یك عكاس درجه‌ى یك بود

اینجور هم نبود كه یك آدم خشكى باشد كه لذات زندگى را نفهمد؛ بعكس، بسیار لطیف بود، خوش‌ذوق بود، عكاس درجه‌ى یك بود - خودش به من میگفت من هزارها عكس گرفته‌ام، اما خودم توى این عكسها نیستم؛ چون همیشه من عكاس بوده‌ام - هنرمند بود. دل باصفائى داشت؛ عرفان نظرى نخوانده بود؛ شاید در هیچ مسلك توحیدى و سلوك عملى هم پیش كسى آموزش ندیده بود، اما دل، دل خداجو بود؛ دل باصفا، خداجو، اهل مناجات، اهل معنا.

محاصره پاوه چگونه شكسته شد؟

انسان باانصافى بود. لابد قضیه‌ى پاوه را شماها میدانید كه در پاوه بر روى بلندى‌ها، بعد از چند روز جنگیدن، مرحوم چمران با چند نفرِ معدودِ همراهش، محاصره شده بودند؛ ضد انقلاب اینها را از اطراف محاصره كرده بود و نزدیك بود به اینها برسند كه امام اینجا از قضیه مطلع شدند، و یك پیام رادیوئى از امام پخش شد كه همه بروند طرف پاوه؛ دوى بعدازظهر این پیام پخش شد؛ ساعت چهار بعدازظهر من توى این خیابانهاى تهران شاهد بودم كه همین طور كامیون و وانت و اینها بودند كه از مردم عادى و نظامى و غیر نظامى از تهران و همین طور از همه‌ى شهرستانهاى دیگر، راه افتادند بروند طرف پاوه. بعد از قضیه‌ى پاوه كه مرحوم شهید چمران آمده بود تهران، توى جلسه‌اى كه ما بودیم به نخست‌وزیرِ وقت گزارش میداد كه بین اینها هم از قدیم یك رابطه‌ى عاطفى‌اى وجود داشت. مرحوم چمران توى آن جلسه اینجورى گفت: وقتى ساعت دو پیام امام پخش شد، به مجرد پخش پیام امام و قبل از آنى كه هنوز هیچ خبرى از حركت مردم به آنجا برسد، ما احساس كردیم كه كأنه محاصره باز شد. میگفت: حضور امام و تصمیم امام و پیام امام آنقدر مؤثر بود كه به صورت برق‌آسا و به مجرد اینكه پیام امام رسید، كأنه براى ما همه‌ى آن فشارها به پایان رسید؛ ضد انقلاب روحیه‌ى خودش را از دست داد و ما نشاط پیدا كردیم و حمله كردیم و حلقه‌ى محاصره را شكستیم و توانستیم بیاییم بیرون. آنجا نخست‌وزیر وقت خشمگین شد و به مرحوم چمران توپید كه ما این همه كار كردیم، این همه تلاش كردیم، تو چرا همه‌ى این را به امام مستند میكنى؟! یعنى هیچ ملاحظه نمیكرد؛ منصف بود. بااینكه میدانست كه این حرف گله‌مندى ایجاد خواهد كرد، اما گفت.

خاطره‌ی اعزام به اهواز

حضور براى او یك امر دائمى بود. ما از اینجا با هم رفتیم اهواز؛ اولِ رفتن ما به جبهه، به اتفاق رفتیم. توى تاریكى شب وارد اهواز شدیم. همه جا خاموش بود. دشمن در حدود یازده دوازده كیلومترى شهر اهواز مستقر بود. ایشان شصت هفتاد نفر هم همراه داشت كه با خودش از تهران جمع كرده بود و آورده بود؛ اما من تنها بودم؛ همه با یك هواپیماى سى - 130 رفته بودیم آنجا. به مجردى كه رسیدیم و یك گزارش نظامى كوتاهى به ما دادند، ایشان گفت كه همه آماده بشوید، لباس بپوشید تا برویم جبهه. ساعت شاید حدود نه و ده شب بود. همان جا بدون فوت وقت، براى كسانى كه همراه ایشان بودند و لباس نظامى نداشتند، لباس سربازى آوردند و همان جا كوت كردند؛ همه پوشیدند و رفتند. البته من به ایشان گفتم كه من هم میشود بیایم؟ چون فكر نمیكردم بتوانم توى عرصه‌ى نبرد نظامى شركت كنم. ایشان تشویق كرد و گفت بله، بله، شما هم میشود بیائید. كه من هم همان جا لباسم را كندم و یك لباس نظامى پوشیدم و - البته كلاشینكف داشتم كه برداشتم - و با اینها رفتیم.

 یعنى از همان ساعت اول شروع كرد؛ هیچ نمیگذاشت وقت فوت بشود. ببینید، حضور این است. یكى از خصوصیات خصلت بسیجى و جریان بسیجى، حضور است؛ غایب نبودن در آنجایى كه باید در آنجا حاضر باشیم. این یكى از اوّلى‌ترین خصوصیات بسیجى است.

در عین لطافت، شجاع و بی‌رودربایستی بود

در روز فتح سوسنگرد - چون میدانید سوسنگرد اشغال شده بود؛ بار اول فتح شد، دوباره اشغال شد؛ باز دفعه‌ى دوم حركت شد و فتح شد - تلاش زیادى شد براى اینكه نیروهاى ما - نیروهاى ارتش، كه آن وقت در اختیار بعضى دیگر بودند - بیایند و این حمله را سازماندهى كنند و قبول كنند كه وارد این حمله بشوند. شبى كه قرار بود فرداى آن، این حمله از اهواز به سمت سوسنگرد انجام بگیرد، ساعت حدود یك بعد از نصف شب بود كه خبر آوردند یكى از یگانهائى كه قرار بوده توى این حمله سهیم باشد را خارج كرده‌اند. خب، این معنایش این بود كه حمله یا انجام نگیرد یا بكلى ناموفق بشود. بنده یك یادداشتى نوشتم به فرمانده‌ى لشكرى كه در اهواز بود و مرحوم چمران هم زیرش نوشت - كه اخیراً همان فرمانده‌ى محترم آمده بودند و عین آن نوشته‌ى ما را قاب كرده بودند و دادند به من؛ یادگار قریب سى ساله؛ الان آن كاغذ در اختیار ماست - و تا ساعت یك و خرده‌اى بعد از نصف شب ما با هم بودیم و تلاش میشد كه این حمله، فردا حتماً انجام بگیرد. بعد من رفتم خوابیدم و از هم جدا شدیم.

صبح زود ما پا شدیم. نیروهاى نظامى - نیروهاى ارتش - كه حركت كردند، ما هم با چند نفرى كه همراه من بودند، دنبال اینها حركت كردیم. وقتى به منطقه رسیدیم، من پرسیدم چمران كجاست؟ گفتند: چمران صبح زود آمده و جلو است. یعنى قبل از آنى كه نیروهاى نظامىِ منظم و مدون - كه برنامه ریخته شده بود كه اینها در كجا قرار بگیرند و آرایش نظامى‌شان چگونه باشد - حركت بكنند و راه بیفتند، چمران جلوتر حركت كرده بود و با مجموعه‌ى خودش چندین كیلومتر جلو رفته بودند. بعد هم الحمدللَّه این كار بزرگ انجام گرفت، و چمران هم مجروح شد. خدا این شهید عزیز را رحمت كند. اینجورى بود چمران. دنیا و مقام برایش مهم نبود؛ نان و نام برایش مهم نبود؛ به نام كى تمام بشود، برایش اهمیتى نداشت. باانصاف بود، بى‌رودربایستى بود، شجاع بود، سرسخت بود. در عین لطافت و رقت و نازك‌مزاجى شاعرانه و عارفانه، در مقام جنگ یك سرباز سختكوش بود.


تعلیم شلیك آر.پی.جی توسط دانشمند فیزیك پلاسما!

من خودم میدیدم شلیك آر.پى.جى را كه نیروهاى ما بلد نبودند، به آنها تعلیم میداد؛ چون آر.پى.جى جزو سلاحهاى سازمانى ما نبود؛ نه داشتیم، نه بلد بودیم. او در لبنان یاد گرفته بود و به همان لهجه‌ى عربى آر.بى.جى هم میگفت؛ ماها میگفتیم آر.پى.جى، او میگفت آر.بى.جى. او از آنجا بلد بود؛ یك مقدار هم از یك راه‌هائى گیر آورده بود؛ تعلیم میداد كه اینجورى آر.پى.جى را بایستى شلیك كنید. یعنى در میدان عملیات و در میدان عمل یك مرد عملى به طور كامل. حالا ببینید دانشمند فیزیك پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در كنار شخصیت یك گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوى و با آن سرسختى، چه تركیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یك چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى كاملش است كه ما از نزدیك مشاهده كردیم. در وجود یك چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - كه به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینكه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میكنند - اینها دیگر در وجود یك همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل. اینكه گفتند:

با عقل آب عشق به یك جو نمی‌رود

بیچاره من كه ساخته از آب و آتشم‌

نه، او آب و آتش را با هم داشت. آن عقل معنوىِ ایمانى، با عشق هیچ منافاتى ندارد؛ بلكه خود پشتیبان آن عشق مقدس و پاكیزه است.


خب، حالا توقعى كه ما داریم و این توقع، توقع زیادى هم نیست، یعنى آن زمینه‌اى كه انسان مشاهده میكند - این روحیه هاى پرنشاط شما، این دلهاى پاك و صاف، این ذهنهاى روشن، این جوّال بودن فكرهاى شما كه انسان در عرصه‌هاى مختلف از نزدیك شاهد است - این امید را و این توقع را به انسان میبخشد، این است كه فرآورده‌ى دانشگاه جمهورى اسلامى - نه به نحو استثنا بلكه به نحو قاعده - چمران‌ها باشند؛ نه اینكه چمران‌ها یك استثنا باشند. این امید، امید بى‌جائى نیست.


امام خامنه ای



طبقه بندی: دینی، شهدا، سیاسی،
[ 1391/08/27 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
آنچه در پی می‌آید یكی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از امام خمینی (ره) است كه پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز رحلت حضرت امام (ره) منتشر می‌كند:

بهار سال 1365، روزى را كه امام(ره) در بستر بیمارى بودند، فراموش نمى‌كنم. ایشان دچار ناراحتى قلبى شده بودند و تقریباً ده، پانزده روزى در بستر بیمارى بودند. در آن زمان من در تهران نبودم. آقاى حاج احمد آقا به من تلفن كردند و گفتند سریعاً به آن‌جا بیایید؛ فهمیدم كه براى امام(ره) مسأله‌اى رخ داده است. آناً حركت كردم و پس از چند ساعت طى مسیر، خود را به تهران رساندم. اولین نفر از مسؤولان كشور بودم كه شاید حدود ده ساعت پس از بروز حادثه، بالاى سر ایشان حاضر شدم.

 
روزهاى نگران‌كننده و سختى را گذراندیم. خدمت امام(ره) رفتم و هنگامى كه نزدیك تخت ایشان رسیدم، منقلب شدم و نتوانستم خودم را نگهدارم و گریه كردم. ایشان تلطف فرمودند و با محبت نگاه كردند. بعد چند جمله گفتند كه چون كوتاه بود، به ذهنم سپردم؛ بیرون آمدم و آنها را نوشتم.
 
در آن لحظاتی كه امام(ره) ناراحتى قلبى پیدا كرده بودند، ایشان انتظار و آمادگى براى بروز احتمالى حادثه را داشتند، بنابراین مهمترین حرفى كه در ذهن ایشان بود، قاعدتاً مى‌باید در آن لحظه‌ى حساس به ما مى‌گفتند. ایشان فرمودند: «قوى باشید، احساس ضعف نكنید، به خدا متكى باشید، «اشدّاء على الكفّار رحماء بینهم» باشید، و اگر با هم بودید، هیچ‌كس نمى‌تواند به شما آسیبى برساند». به نظر من، وصیت سى‌صفحه‌ای امام(ره) مى‌تواند در همین چند جمله خلاصه شود.

سخنرانى در مراسم بیعت ائمه‌ى جمعه‌ى سراسر كشور، 12/4/1368
منبع:
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، سیاسی،
[ 1391/08/17 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

اندازه اصلی تصویر ؛ دانلود

مقاله ی " ما می گوییم «امام» خامنه ای " در ادامه ی مطلب
(حتماً ادامه ی مطلب را بخوانید)

ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی، ولایت، سیاسی،
[ 1391/08/2 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
«مدح خورشید»  كتاب منتشر شده از سوی موسسه انقلاب اسلامی، گزیده‌ای از خاطرات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره شخصیت حضرت امام خمینی(ره) است.

این كتاب شامل بخشی از نكات و خاطرات آیت الله خامنه‌ای در دوران پیش از رهبری ایشان و نیز دیدارهای غیر مشروح  (منتشر نشده) پس از رهبری است. نكته حایز اهمیت درباره «مدح خورشید» این است كه هر یك از این خاطرات، برای تبیین صفات و سیره‌ی عملی و سیاسیِ خاصی از حضرت امام خمینی (ره) مطرح شده است. خاطراتی كه از دوره زمانی بهار ۵۸ تا شهریور ۸۸ را شامل می‌شود.





http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
تاكید امام بر عدم تفكیك دین از سیاست
من به یاد می‌آورم كه در زمان ریاست جمهوری خود، قصد شركت در یك مجمع جهانی و ایراد سخنرانی را داشتم. رسم من این بود كه متن این نوع سخنرانی‌ها را قبلا خدمت امام ارایه می‌دادم و می‌گفتم: «بنده این متن را آماده كرده‌ام.» تا ایشان اگر نظری داشتند، بیان كنند. در مورد آن سخنرانی كه قرار بود در جمعی از سران كشورها ـ كه اكثرشان هم غیر مسلمان بودند ـ ایراد شود، ایشان به من گفتند قضیه‌ی تفكیك‌ناپذیری دین از سیاست را هم در متن سخنرانی بگنجانید! من ابتدا تعجب كردم كه آخر این قضیه چه مناسبت دارد؟! اما چون ایشان فرموده بودند، خود را موظف می‌دانستم آنچه را كه خواسته‌اند، انجام دهم. خلاصه اینكه به قاعده‌ی یكی دو صفحه، قضیه تفكیك‌ناپذیری دین از سیاست را در متن سخنرانی گنجاندم. نهایت سعی‌ام این بود كه آن قضیه، در ابتدای متن سخنرانی و جای برجسته‌ای گنجانده شود. بعدها هر چه زمان گذشت به صحت نظر ایشان بیشتر معتقد شدم. همان وقت هم ـ بعد از آنكه سخنرانی انجام شد و برگشتم ـ به دوستانم گفتم: «این فرموده و نظر امام، در ابتدا به نظرم عجیب آمد؛ اما پس از ایراد سخنرانی، فهمیدم كه این فكر كاملا درست بود.» تاكید مكرر امام به این خاطر بود كه واقعا روی این قضیه، در طول زمان، خیلی كار شده است. (۱)

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
ایمان امام به توده مردم و نقش روحانیت
یك روزی بعد از یك سخنرانی كه امام مبالغی صحبت كرده بودند، ما خدمت‌شان شرفیاب شدیم. حقیقت این است كه آدم نگران است از اینكه امام زیاد و بلند و با شور و هیجان صحبت كنند. ایشان از یك بیماری قلبی تازه برخاستند و آدم نگران می‌شود، طبیعی است، همه هركسی توجه پیدا كند نگران می‌شود. خدمت‌شان عرض كردیم كه خوب است شما یك قدری این سخنرانی‌ها، این صحبت‌ها را كم كنید. لااقل اگر قرار است صحبت بفرمائید، طولانی صحبت نكنید، یك ربع ساعت مثلا. نه سه ربع ساعت و یك ساعت كه گاهی دیده شده در همین اواخر ایشان فرمودند كه من آرام صحبت می‌كنم. بعد فرمودند وقتی كه عده‌ای از همین مردم، از همین عامه‌ی مردم این‌جا می‌آیند، من می‌توانم نروم و برای‌شان صحبت نكنم. این ایمان به توده‌ی مردم است و بدانید كه اگر این ایمان به توده‌ی مردم نبود این انقلاب حالا حالاها پیروز نشده بود. (۲)

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
پیروزی در انجام تكلیف
دیروز یكی از برادران عزیزی كه در پاریس خدمت امام بودند برای من نقل می‌كردند. در پاریس خبرنگارها از امام پرسیدند شما چقدر امیدوار به پیروزی خودتان هستید؟ امام خطاب به خبرنگارها گفتند ما همین الان پیروزیم. این را امام در وضعی گفت كه شاه هنوز امیدوار بود كه كماندوهای امریكایی بریزند مردم را قتل عام كنند. احتمالش هم بود ممكن بود بكنند، در همان شرایط امام گفت ما پیروزیم. چرا پیروزیم؟ چون آن شخصی كه تكلیفش را انجام داده و موفق شده كه تكلیفش را انجام بدهد پیروز است. (۳)

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
تواضع و حیای امام در امور عاطفی و معنوی
شبی در یك جلسه‌ی خصوصی با دو سه نفر از دوستان، منزل مرحوم حاج احمد آقا نشسته بودیم؛ ایشان ]حضرت امام[ هم نشسته بود. یكی از ما گفتیم: آقا شما مقامات معنوی دارید، مقامات عرفانی دارید؛ چند جمله‌ای ما را نصیحت و هدایت كنید. آن مرد با عظمتی كه آن‌گونه اهل معنا و سلوك بود، در مقابل این جمله‌ی ستایش‌گونه‌ی كوتاه یك شاگردش ...آن چنان در حال حیا و شرمندگی و تواضع فرو رفت كه اثر آن در رفتار و جسم و كیفیت نشستن او محسوس شد! در حقیقت ما شرمنده شدیم كه این حرف را زدیم كه موجب حیای امام شد. آن مرد شجاع و آن نیروی عظیم، در قضایای عاطفی و معنوی این گونه متواضع و با حیا بود. (۴)

تشکر از:
سایت امام خامنه ای


طبقه بندی: دینی، ولایت، سیاسی،
[ 1391/07/17 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

آقای اراکی فرمود: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت،پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟ با لبخند گفت خیر .

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت نه.

با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟ جواب داد هدیه مولایم حسین است!

گفتم چطور؟ با اشک گفت آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!

از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم


منبع : کتاب آخرین گفتارها برگرفته از وبلاگ آفتابگردون




طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا، سیاسی،
[ 1391/06/5 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
قیافش شده بود عین داغ دیده ها ... چنان بحت زده شده بود كه آدم از دیدنش متعجب میشد. پرسیدم چه خبره عقیل؟! چرا اینقدر حیرونی؟
گفت چیزی از میانمار شنیدی؟
گفتم آره یه پیام واسم اومده بود كه ظاهرا چند مسلمون رو تون اون منطقه كشتن و واسه خودم هم سؤاله كه اونجا چه خبره.
گفت فكر می كنی چند نفر كشته شدن؟
گفتم نمی دونم، مثلا چند نفر؟
گفت تا چند ده هزار نفر !!!

... حالا دلیل اون بحتش رو فهمیدم.

خدای من! این چه عصر آزادی و ضدتروریست و ضدظُلمیه كه باید یه همچین خبرهایی رو بشنویم؟؟!

... تو این عالم مرزی وجود داره به نام جهان اسلام. و حالا یه نامردایی پیدا شدن كه دارن به جون اعضاش دست درازی می كنن.

هتك حرمت به اعضای جهان اسلام، جرم بزرگیه كه به این سادگی ها ازش نمی گذریم.

ای كاش آقامون بهمون اذن می دادن، در به چشم به هم زدنی حقشون رو می ذاشتیم كف دستشون...

... خدایا! میانماری ها مسلمان های تو هستند. به حق امام زمانمان اونها رو از چنگال زور نجات بده

***
طرح نوشت : میانمار، واژه ای که از اخبار نمی شنویم … فعلا نقل و انتقالات لیگ برتر را عشق است! در فیس بوک و بالاترین و الخ، همه نگران مردم سوریه اند. اما هیچ کس از خودش نپرسید که نسل کشی بی صدای مسلمانان در میانمار برای چیست. هیچ کس گریبان چاک نکرد! اصلا عربستان و بحرین و میانمار به ما چه ؟! خدایا به ما انصاف و قوه درک حقیقت عطا کن …



حیات خلوت



طبقه بندی: دینی، سیاسی، فریادخاموش،
[ 1391/05/13 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
 هر سال نوزدهم دى را همه‌‌‌ى ملت ایران، بخصوص مردم عزیز و بابصیرت قم، همچون یك مقطع تاریخىِ گویا و زباندار، به رخ مستكبران عالم میكشند. جا هم دارد؛ حقیقتاً هم حادثه اى مثل نوزدهم دى، به رخ دشمن كشیدنى است.

 این حادثه از ابعاد مختلفى قابل توجه و تأمل است: هم بصیرت در این حادثه موج میزند، هم موقع‌‌‌‌‌‌شناسى، هم دشمن شناسى، هم مجاهدت و اقدام و فداكارى؛ اینها ابعاد این حادثه‌‌‌ى عظیمى است كه در نوزدهم دى سال 56 - یعنى سى و دو سال قبل - به وقوع پیوسته است. از طرف دیگر، همین حادثه، مبدأ یك تحول، یك حركت، یك جریان عظیم و جهتدارى در ملت ایران شد. پس حادثه، حقیقتاً حادثه‌‌‌‌ى مهمى است. آن روز هم تأثیر گذاشت؛ امروز هم كه شما یاد آن حادثه را و یاد شهداى روحانى و غیر روحانىِ آن حادثه را گرامى میدارید، باز تأثیر میگذارد؛ درس میدهد، بصیرت میدهد و جهت حركت را به ما نشان میدهد.

ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا، سیاسی،
[ 1391/05/7 ] [ 03:44 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

امروز شادیم بسیار شاد ومسرور چون ولادت ولی امر مسلمین جهان هست ولادت اَبَر مردی که  بزرگی قبل از رای دادن مجلس خبرگان رهبری،رهبری ایشان را بشارت و بزرگ مردی دیگر در مقابل ایشان دو زانو می نشیند وایشان را ولی امر خود می خواند و می گوید از ایشان یک عمل مکروه هم سراغ ندارد.
نا خدآگاه یاد آیه 74 از سوره فرقان افتادم که می گوید ((وجعلنا للمتقین اماما)).

اما
اما
اما
شاید وقتش نباشد ولی

  وای بر ما
   وای برما که....


بدون شرح ؟!
با فریادی بلند
انشا الله هرگز تکرار نشود
انشا الله

این هم فایل صوتی  است در مورد ولایت تحفه ماه محرم سال 90هیئت انصار المهدی استان یزد
(مداحی برادر:
محسن میرجلیلی)

متن کامل شعر :

ای حسرت جان و تنم   تنها دلیل بودنم   آه ای شهادت العجل

چشم من و امر ولی   جان من و سید علی

ای مقتدایم چشمان تو   مؤمن شدم بر ایمان تو   در دست مهدی دستان تو

جانم فدای سید علی


(حسین جان)

هر عزت این خاک تو   مدیون خون پاک تو   ممنونِ این احسان تو

سلم لمن سالمکم   حرب لمن حاربکم

احیای دنیا پابست ماست   اصلاح دنیا با هست ماست   فردای عالم در دست ماست

داریم و ما تا آخر حضور   ما را رسان از ظلمت به نور   آماده ایم تا صبح ظهور

مهدی زهرا العجل


این هم چند تا پیامک:

آواز خوش ترانه ای می آید

خوش حالی بی کرانه ای می آید

باشوروشعف چلچل ها می خوانند

سید علی خامنه ای می آید

 --------------------------------------------------

در کشور عشق مقتدا خامنه ایست

فرماندهی کل قوا خامنه ایست

دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود

امروز عزیز دل ما خامنه ایست

--------------------------------------------------------------

چشم بد دور، عمرتان بسیار/ کس نبیند ملالتان آقا

ما نمردیم خون دل بخوری/ تخت باشد خیالتان آقا

جسمتنان کامل است، ناقص نیست/ میدهد عطر یک بغل گل یاس

دستتان امّا حکایتی دارد/ رحم الله عمّی العباس

--------------------------------------------------

یا حق




طبقه بندی: دینی، ولایت، سیاسی، فریادخاموش،
[ 1391/04/23 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
10جمله ی محبوب حضرت آقا دربین مردم

رتبه از نظر كاربران

جمله‌ی به‌یادماندنی سال ۱۳۹۰

۱

من همین جا به این مناسبت، این جمله را عرض بكنم: حكام بحرین ادعا كردند كه ایران در قضایاى بحرین دخالت میكند. این دروغ است. نه، ما دخالت نمیكنیم. ما آنجائى كه دخالت كنیم، صریح میگوئیم. ما در قضایاى ضدیت با اسرائیل دخالت كردیم؛ نتیجه‌اش هم پیروزى جنگ سى و سه روزه و پیروزى جنگ بیست و دو روزه بود. بعد از این هم هر جا هر ملتى، هر گروهى با رژیم صهیونیستى مبارزه كند، مقابله كند، ما پشت سرش هستیم و كمكش میكنیم و هیچ ابائى هم از گفتن این حرف نداریم. این حقیقت و واقعیت است. اما اینكه حالا حاكم جزیره‌ى بحرین بیاید بگوید ایران در قضایاى بحرین دخالت میكند، نه، این حرف درستى نیست؛ حرف خلاف واقعى است. ما اگر در بحرین دخالت میكردیم، اوضاع در بحرین جور دیگرى میشد!
۱۳۹۰/۱۱/۱۴خطبه‌های نماز جمعه تهران

۲

ما امروز در شرائط شِعب ابى‌طالب نیستیم؛ ما در شرائط بدر و خیبریم.
۱۳۹۰/۱۰/۱۹بیانات در دیدار مردم قم به مناسبت سالروز ۱۹ دی

۳

هم آمریكا بداند، هم دست‌نشاندگانش بدانند، هم سگ نگهبانش رژیم صهیونیستى در این منطقه بداند؛ پاسخ ملت ایران به هرگونه تعرضى، هرگونه تجاوزى، بلكه هر گونه تهدیدى، پاسخى خواهد بود كه از درون، آنها را از هم خواهد پاشید و متلاشى خواهد كرد.
۱۳۹۰/۰۸/۱۹بیانات در دانشگاه افسرى امام على (علیه‌السّلام)

۴

میلیونها رسانه را به كار انداختند، براى اینكه مردم را دلسرد كنند. گاهى گفتند مردم در انتخابات (مجلس نهم) شركت نمیكنند... در روز جمعه‌اى كه مى‌آید، یك سیلى سخت‌تر به چهره‌ى استكبار خواهد زد.
۱۳۹۰/۱۲/۱۰بیانات در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران

۵

 تاریخ بشریت، بر سر یك پیچ بزرگ تاریخى است. دوران جدیدى در همه‌ى عالم دارد آغاز میشود.
۱۳۹۰/۱۱/۱۰بیانات در دیدار شركت‌كنندگان در اجلاس جهانی «جوانان و بیدارى اسلامى»

۶

یك جمله هم راجع به این تهدیدهاى آمریكا عرض بكنیم. مرتباً تهدید میكنند؛ تهدید به این زبان: همه‌ى گزینه‌ها روى میز است! یعنى حتّى گزینه‌ى جنگ. این، تهدید به جنگ است با این زبان. خب، این تهدید به جنگ، به ضرر آمریكاست؛ خود جنگ، ده برابر به ضرر آمریكاست.
۱۳۹۰/۱۱/۱۴خطبه‌های نماز جمعه تهران

۷

 فلسطین، فلسطینِ «از نهر تا بحر» است، نه حتّى یك وجب كمتر.
۱۳۹۰/۰۷/۰۹ بیانات در كنفرانس حمایت از انتفاضه فلسطین‌

۸

حقیقتاً انتخابات، سیلى به چهره‌ى دشمنان این ملت است... حساسیتش از دفعات قبل هم شاید بیشتر است؛ به خاطر اینكه تیرهاى موجود در تركش استكبار علیه شما مردم تمام شده. هرچه میتوانستند، ضربه زدند.
۱۳۹۰/۱۲/۱۰بیانات در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران

۹

این سال را «سال جهاد اقتصادی» نامگذاری میكنم و از مسئولان كشور، چه در دولت، چه در مجلس، چه در بخشهای دیگری كه مربوط به مسائل اقتصادی میشوند و همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم كه در عرصه‌ی اقتصادی با حركتِ جهادگونه كار كنند، مجاهدت كنند. حركت طبیعی كافی نیست؛ باید در این میدان، حركت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم.
۱۳۹۰/۱/۱  پبام نوروزی

۱۰

تا من زنده هستم، تا من مسئولیت دارم، به حول و قوه‌ى الهى نخواهم گذاشت این حركت عظیم ملت به سوى آرمانها ذره‌اى منحرف شود.
۱۳۹۰/۰۲/۰۳بیانات در دیدار هزاران نفر از مردم استان فارس




طبقه بندی: ولایت، سیاسی، دینی،
[ 1391/03/13 ] [ 11:57 ب.ظ ] [ عمار ] [ واقعا حال کردید یا نه ؟ ]

طرح از کانون فرهنگی هنری وارثان انتظار تبریز

---

آقا سلام! بغض بدی مانده در گلوم

آورده اند سمت شما مرتدان هجوم

دجّال های فتنه به این شهر آمدند

دیدند با توایم همه قهر، آمدند

همسایه بسکه سنگ به همسایه زد امام!

شاهینِ فتنه بر سرمان سایه زد امام!

شیطان زبان گشوده به بی حرمتی تو را

در حیرتم گرفته عجب غربتی تو را

از بس گناه جامعۀ ما کبیره شد

شیطان فتنه کفر فروش عشیره شد

این شهر کوفه خیز عجب بی وفا شده است

این سرزمین غرور تو را کربلا شده است

هی حرف پشت حرف بگو سنگ پشت سنگ

پیشانی مرام تو را آشنا شده است

با دشنه ی ترانه به جنگ تو آمدند

هی واژه واژه نیزه به سویت رها شده است

از سوزشان به حیثیتت حمله کرده اند

در خیمه ی حریم تو آتش به پا شده است

یک روز دشمنت حرمت را خراب کرد

امروز گوشه گوشه زمین سامرا شده است

غم نیست ای امام، زمان دست شیعه است

ایران که هیچ، نبض جهان دست شیعه است

خون علی است در رگ ما موج می زند

این لشگر شماست اگر فوج می زند

رودیم و موجهای خروشان می آوریم

با اشک هایمان همه طوفان می آوریم

مثل همیشه مست کلام هدایتت

با هر فراز جامعه ایمان می آوریم

از سامرا به شیعه ی خود یک اشاره کن

مردانی از قبیله سلمان می آوریم

سربازهای پا به رکابی برایتان...

اصلا سپاهی از خود ایران می آوریم

مردانت از تمام زمین جمع می شوند

ما نیز پرچمی ز خراسان می آوریم

این شیعه تن به فتنه ی رنگین نمی دهد

این آسمان مجال به شاهین نمی دهد


شاعر: آقای ناصحی


تشکر:حیات خلوت




طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا، سیاسی، فریادخاموش،
[ 1391/03/2 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدمت به یگانه منجی عالم بشریت

آمار سایت
آخرین بروز رسانی :
جهت دوستی





Powered by WebGozar