تبلیغات
ولایت

ولایت
تولیدملی حمایت ازکار وسرمایه ایرانی
 
لینک دوستان
لینک های ویژه
مذهبی

» از اینجا بشنوید! حجم: 450 كیلوبایت، فرمت:mp3

امروز در كشور ما این جهات [نماز اول وقت] قابل مقایسه‏ى با قبل از انقلاب نیست. شماها اغلب قبل از انقلاب را یادتان نیست. عجیب بود! هم اینجا، هم بعضى جاهاى دیگر.




ما عراق رفته بودیم، یك سفر عتبات مشرف شدیم، هر كار كردیم براى نماز صبح، توقف نكرد؛ یعنى اصلاً نمی‌شد؛ جورى تنظیم كرده بودند كه نمی‌شد. و بنده مجبور شدم از اواخر قطار - كه نزدیك ایستگاه یا اوائل ایستگاه بود - خودم را از پنجره بیندازم بیرون، كه بتوانم نماز بخوانم؛ چون در داخل قطار كثیف بود و نمیشد نماز خواند. به هر حال، این چیزها هیچ رعایت نمی‌شد. حالا خیلى تفاوت كرده؛ منتها بیش از اینها انتظار هست. اهمیت نماز باید معلوم باشد.

بیانات در دیدار شركت كنندگان در هفدهمین اجلاس سراسرى نماز 29/8/1387



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/12/17 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در آن روزها ما در یك حالت بُهت بودیم. در حالى كه در همه‌ى فعالیتهاى آن روزها ما طبعاً داخل بودیم. همان‌طور كه مى‌دانید ما عضو شوراى انقلاب بودیم و یك حضور دائمى تقریباً وجود داشت. لكن یك حالت ناباورى و بهت بر همه‌ى ما حاكم بود. من یك چیزى بگویم كه شاید شما تعجب بكنید. 1

من تا مدتى بعد از 22 بهمن هم كه گذشته بود بارها به این فكر مى‌افتادم كه ما خوابیم یا بیدار. و تلاش مى‌كردم كه از خواب بیدار شوم. یعنى اگر خواب هستم، این رؤیاى طلائى كه بعدش لابد اگر آدم بیدار شود هر چه قدر خواهد بود خیلى ادامه پیدا نكند، اینقدر براى ما شگفت‌آور بود مسأله.

سجده‌ی شكر...
آن ساعتى كه رادیو براى اول بار گفت صداى انقلاب اسلامى، یك همچى تعبیرى. من تو ماشین داشتم از یك كارخانه‌اى مى‌آمدم طرف مقرّ امام. یك كارخانه‌اى بود كه عوامل اخلال‌گرِ فرصت‌طلب آن‌جا جمع شده بودند و شلوغى راه انداخته بودند و در بحبوحه‌ى انقلاب كه هنوز شاید بختیار هم بود، آن روزهاى مثلاً شاید هفدهم، هجدهم و مشكلات هنوز در نهایت شدت وجود داشت و هنوز هیچ كار انجام نشده بود اینها به فكر باج‌خواهى و باجگیرى بودند. توى یك كارخانه‌اى راه افتاده بودند، تحریكات درست كرده بودند و اینها، ما رفتیم آن‌جا كه یك مقدارى سروسامان بدهیم. در مراجعت بود كه رادیو اعلان كرد كه صداى انقلاب اسلامى. من ماشین را نگه داشتم آمدم پائین روى زمین افتادم و سجده كردم. یعنى اینقدر براى ما غیر قابل تصور و غیر قابل باور بود. هر لحظه‌اى از آن لحظات یك مسأله داشت، به طورى كه اگر من بخواهم خاطرات ذهنى خودم را در آن مثلاً بیست روزِ حول و حوش انقلاب بیان كنم یقیناً نمى‌توانم همه‌ى آن چه را كه در ذهن و زندگى آن روزِ ما مى‌گذشت را بیان كنم.

ورود امام!
روز ورود امام البته آن روزِ ورود ایشان كه ما از دانشگاه، مى‌دانید كه متحصن بودیم در دانشگاه دیگر، مى‌رفتیم خدمت امام، توى ماشین من یك وقتى خدمت خود امام هم گفتم همین را. همه خوشحال بودند، مى‌خندیدند، بنده از نگرانىِ بر آنچه كه براى امام ممكن است پیش بیاید بى‌اختیار اشك مى‌ریختم و نمى‌دانستم كه براى امام چى ممكن است پیش بیاید. چون یك تهدیدهایى هم وجود داشت.

بعد رفتیم وارد فرودگاه شدیم، با آن تفاصیل امام وارد شدند. به مجرد این‌كه آرامش امام ظاهر شد نگرانیها و اضطراب ما به كلى برطرف شد. یعنى امام با آرامش خودشان به بنده و شاید به خیلى‌هاى دیگر كه نگران بودند، آرامش بخشیدند.

وقتى كه بعد از سالهاى متمادى امام را من زیارت مى‌كردم آن‌جا، ناگهان خستگى این چند ساله مثل این‌كه از تن آدم خارج مى‌شد. احساس مى‌شد كه همه‌ى آن آرزوها مجسم شده در وجود امام و با كمال صلابت و با یك تحقق واقعى و پیروزمندانه این‌جا در مقابل انسان تبلور پیدا كرده.

وقتى كه آمدیم وارد شهر شدیم از فرودگاه و با آن تفاصیلى كه خب همه‌ى شماها شاهد بودید و بحمداللَّه هنوز در ذهن همه‌ى مردم شاید آن قضایا زنده است، همان‌طور كه مى‌دانید امام عصرى از بهشت زهرا رفتند به یك نقطه‌ى نامعلومى و برادرانمان حالا به طور مشخص، آقاى ناطق نورى امام را در حقیقت ربودند و به یك مأمنى بردند كه از احساسات مردم كه مى‌خواستند همه ابراز احساسات بكنند و امام از شب قبلش كه از پاریس حركت كرده بودند تا دم غروب، تقریباً دمادم غروب دائماً در حال فشار كار و حضور بودند و هیچ یك لحظه استراحت نكرده بودند یك مقدارى استراحت بدهند به امام.

امام در مدرسه‌ی رفاه
ما هم پائین بودیم یعنى ما در آن حال، ما رفته بودیم رفاه. مدرسه‌ى رفاه كارهایمان را انجام مى‌دادیم. قبل از آنى كه امام وارد بشوند ما نشسته بودیم با برادرانمان و روى برنامه‌ى اقامتگاه امام و ترتیباتى كه بعد از ورود امام باید انجام بگیرد یك مقدارى مذاكره كرده بودیم، یك برنامه‌ریزیهایى شده بود.

آن روزها یك نشریه‌اى ما درمى‌آوردیم كه بعضى از اخبار و مثلاً اینها در آن نشریه چاپ مى‌شد، از همان رفاه این نشریه بیرون مى‌آمد. یك چند شماره‌اى منتشر شد. البته در دوران تحصن هم یك نشریه‌ى دیگرى آن‌جا راه انداختیم یك دو سه شماره هم آن درآمد.

- عرض كنم كه - من برگشتم آن‌جا و منتظر بودیم لحظه به لحظه كه ببینیم چه خواهد شد. اطلاع پیدا كردیم كه امام رفتند به یك نقطه‌اى كه یك مقدارى آن‌جا استراحت كنند، نماز ظهر و عصرشان را ظاهراً نخوانده بودند نزدیك غروب شده بود، نماز ظهر و عصرشان را بخوانند و اینها. آخر شب بود، من داشتم خبرهاى آن روز را تنظیم مى‌كردم كه توى همان نشریه‌اى كه گفتیم چاپ بشود و بیاید بیرون.

ساعت حدود ده شب بود تقریباً، یك وقت دیدیم كه از در حیاط داخلى [مدرسه‌ى]رفاه - كه از آن كوچهِ باز مى‌شد یك در كوچكى بود - یك صداى همهمه‌اى احساس كردم من و یك چند نفرى آن‌جا سر و صدا كردند و {پیدا شد} معلوم شد كه یك حادثه‌اى واقع شده.

من رفتم از دم پنجره نگاه كردم دیدم بله امام، تنها از در وارد شدند. هیچكس با ایشان نبود. و این برادرهاى پاسدار، - پاسدار كه یعنى همان كسانى كه آن‌جا بودند - كه ناگهان امام را در مقابل خودشان دیده بودند سر از پا نشناخته مانده بودند كه چه بكنند و دور امام را گرفته بودند، امام هم على‌رغم آن خستگى كه آن روز گذرانده بودند با كمال خوشروئى با اینها صحبت مى‌كردند. اینها هم دست امام را مى‌بوسیدند، البته شاید یك ده پانزده نفر مثلاً مجموعاً بودند، همین‌طور طول حیاط را طى كردند رسیدند به پله‌هایى كه به حال طبقه‌ى اول منتهى مى‌شد و آن پله‌ها پهلوى همان اتاقى هم بود كه من توى آن اتاق بودم. من از پنجره آمدم دم در اتاق وارد هال شدم كه امام را از نزدیك ببینم. امام وارد شدند. تو هال هم عده‌اى از بچه‌ها بودند اینها هم رفتند طرف امام، دور امام را گرفتند كه دست ایشان را ببوسند.

من هر چى كردم نزدیك بشوم دست امام را ببوسم دیدم كه به قدر یك نفر مزاحمت براى امام ایجاد خواهد شد و على‌رغم میل شدیدى كه داشتم بروم خدمت امام دست ایشان را ببوسم، كنار ایستادم و امام از دو مترى من عبور كردند.

من نزدیك نرفتم چون دیدم شلوغ است دور و ور ایشان و رفتنِ من هم به این شلوغى كمك خواهد كرد. عین این احساس را من توى فرودگاه هم داشتم. توى فرودگاه همه مى‌رفتند طرف امام من هم خیلى دلم مى‌خواست بروم، اما خودم را مانع شدم، بعضى دیگر هم مانع مى‌شدم كه بروند طرف امام كه ایشان را خسته نكنند.

امام آمدند از پله‌ها رفتند بالا و در این حین پاى پله‌ها در حدود شاید یك سى چهل نفرى، چهل پنجاه نفرى آدم جمع شده بود. رفتند دم پاگرد پله‌ها كه رسیدند كه مى‌خواستند بروند بالا. یكهو برگشتند طرف این جمعیت و نشستند روى زمین و همه نشستند، یعنى خواستند كه رها نكرده باشند این علاقه‌مندان و دوستداران خودشان را. یكى از برادران آن‌جا یك مقدارى صحبت كرد و یك خیر مقدم حساب نشده‌ى پرهیجانى - چون هیچكس انتظار این دیدار را نداشت - گفت. بعد هم امام یك چند كلمه‌اى صحبت كردند و رفتند بالا در اتاقى كه برایشان معین شده بود راهنمائى شدند به آن‌جا. و همین‌طور دیگر خاطرات لحظه به لحظه...

پی‌نوشت:
1. در پاسخ به سوال خبرنگار اطلاعات هفتگی
مصاحبه مطبوعاتى درباره دهه فجر 24/10/1362
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا، سیاسی،
[ 1391/11/7 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
من براى رفتن به نماز جمعه، شاید به طور متوسط سه ساعت مطالعه مى‌كنم و همیشه هم ناراضیم؛ به خاطر این‌كه واقعاً سه ساعت وقت كمى است. به دلیل اشتغالات زیادى كه همیشه داشتم، قبل از روز جمعه‌یى كه مى‌خواهم به نماز بروم، فرصت نمى‌كنم مطالعه كنم. روز جمعه از ساعت هشت صبح تا وقتى كه به نماز مى‌روم، مى‌نشینم مطالعه مى‌كنم؛ درعین‌حال احساس مى‌كنم وقتِ بسیار كمى است.
واقعاً جا دارد كه یك خطبه‌ى روز جمعه، هفت، هشت ساعت مطالعه پشت سر خودش داشته باشد. اگر ما بتوانیم این مهم را تأمین كنیم، احساس مى‌شود كه یك كلاس عمومى سراسرى براى عامه‌ى مردم خواهیم داشت، و این چیزى است كه قطعاً انقلاب را پیش خواهد برد. بنابراین، بایستى هم ارتباط و اتصال آقایان روزبه‌روز مستحكمتر بشود، و هم آنچه كه به مردم داده مى‌شود، روزبه‌روز سطحش بالاتر رود.
مردم به نماز جمعه و امام جمعه و چیز فهمیدن و یادگیرى مسائل سیاسى عالم علاقه‌مندند. هر كس قدرى از اخبار و تحلیلها و حرفهاى تازه‌ى دنیا و كشور را براى مردم بزند، آنها با شوق و علاقه دور او جمع مى‌شوند و به حرف او گوش مى‌دهند. اگر این برنامه در نماز جمعه باشد، بلاشك جاذبه پیدا خواهد كرد. باید با جاذبه‌هاى گوناگون، نماز جمعه را مورد توجه مردم قرار داد، تا آنها بیایند و اهمیت آن را درك كنند.
سخنرانى در مراسم بیعت ائمه‌ى جمعه‌ى سراسر كشور به اتفاق رئیس مجلس خبرگان 12/4/68
سایت حضرت آقا



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/10/27 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
در یكى از همین روزهایى كه ما در خطوط جبهه حركت مى‌كردیم، یك نقطه‌اى بود كه قبلا دشمن متصرف شده بود، بعد نیروهاى ما رفته بودند آن‌جا را مجددا تصرف كرده بودند، بنده داشتم از این خطوط بازدید مى‌كردم و به یگان‌ها و به سنگرها و به این بچه‌هاى عزیز رزمنده‌مان سر مى‌زدم، یك وقت دیدم یكى دو تا از برادران همراه من خیلى ناراحت، شتابان، عرق‌ریزان، آشفته، آمدند پیش من و من را جدا كردند از كسانى كه داشتند به من گزارش مى‌دادند كه یك جمله‌اى بگویم، دیدم كه این‌ها ناراحتند گفتم چیه؟ گفتند كه بله ما داشتیم توى این منطقه مى‌گشتیم، یك وقت چشم‌مان افتاده به جسد یك شهیدى كه چند روز است این شهید بدنش در زیر آفتاب این‌جا باقى مانده.

من به شدت منقلب شدم و ناراحت شدم و به آن برادرانى كه مسؤول بودند در آن خط و در آن منطقه، گفتم سریعا این مسأله را دنبال كنید، جسد این شهید را بیاورید و جسد شهداى دیگر را هم كه در این منطقه ممكن است باشند جمع كنید. اما در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پاره‌ات یا اباعبدالله، این‌جا انسان مى‌فهمد كه به زینب كبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى كه خودش را روى نعش عریان برادرش انداخت، و با آن صداى حزین، با آن آهنگ بى‌اختیار، كلمات را در فضا پراكند و در تاریخ گذاشت فریاد زد «
بأبی المظلوم حتى قضی، بأبی العطشان حتى مضی» پدرم قربان آن كسى كه تا آن لحظه‌ى آخر تشنه ماند و تشنه‌لب جان داد.

بیانات در خطبه‌هاى نماز جمعه 04/06/1367

سایت حضرت آقا




طبقه بندی: ولایت، سیاسی، شهدا،
[ 1391/10/17 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

درباره­ی دعا خواندن از امام صادق ‌علیه السلام آمده که وقتی ما از ته قلبمان دعا می‌کنیم درحالی­که شرایط دعا فراهم باشه دعا حتما مستجاب می‌شه و هیچ شکی هم در آن نیست. منتهی گاهی اوقات دعا با یک فاصله­ی زمانی مستجاب می‌شه. یعنی خدا می‌داند مثلا آن چیزی که ما از او می‌خواهیم در این زمان به مصلحت ما نیست. بعضی اوقات هم اگر اصلا این دعا در این دنیا به مصلحت ما نباشد بهتر از آن را در آخرت به ما می‌دهند. بعضی اوقات هم به خاطر دعایی که می‌کنیم یک مشکل دیگر مان را بر طرف می‌کنند. ولی دعا به هر حال صد در صد مستجاب می‌شود. برای همینه که وقتی دعا می‌خونیم و دستامون را بالا می‌بریم حتما جوابش از بالا می‌آید. برای همین یکی از آداب دعا این است که وقتی دعا تمام شد دست‌ها را می‌مالیم به صورت و چشم‌هامون. چون دستامون متبرک شده و جوابش صد در صد از جای خیلی بالایی از طرف فرشته‌ها آمده. (خواندن دعای فرج)

بچه‌ها! در این دنیا ما هر وقت برای سلامتی حضرت حجت ‌علیه السلام دعا می‌خوانیم، نظر حضرت را به طرف خودمان جلب می‌کنیم. این دعا اول از امام صادق ‌علیه السلام به ما رسیده. امام صادق ‌علیه السلام صد و خورده‌ای سال قبل از امام زمان ما زندگی می‌کردند. از آن موقع این دعا را می‌خواندند. برای اینکه همیشه در مورد امام زمان ما صحبت شده بود. همه امامان می‌دونستند که بعضی از آدم‌های بد جلوی آن‌ها را خواهند گرفت و متاسفانه باعث مرگشون خواهند شد. ولی می‌دونستند که آخری شون اونی که تمام حرف‌های اون­ها را به نتیجه می‌رساند خواهد آمد. برای همین از اون موقع برای سلامتی شون دعا می‌خوندند. امام صادق ‌علیه السلام در ماه رمضان و شب ۲۳ ماه رمضان که شب قدر است این دعا را می‌خوندند و با التماس از درگاه خدا می‌خواستند که خدایا این آخرین امام از نسل ما را سلامت نگه­دار که بتواند به درد شیعیان ما برسه. پس می‌بینید که این دعا چقدر عزیز است.همه­ی ما می­دونیم که نماز خودش جایگاه خیلی بالایی داره، آدم موقع نماز داره با خدا درد دل می‌کند. یعنی نماز خودش اهمیت خاصی دارد و دعایی که در نماز خونده بشه جایی بالاتر دارد. برای همین به ما توصیه شده در قنوت نمازهامون اول یک صلوات بعد دعای فرج و بعد آن هم یک صلوات بفرستیم. درست مثل اینکه حاجتتون رو دارید بسته بندی می‌کنید. حاجتتون که توی قلبتونه می‌ذارین توی یک جعبه­ی صاف و قشنگ که یک دری داره و یک جایی که حاجتتون رو توش بذارین یعنی همون دو تا صلوات. بعد روی جعبه یک گل خوشگل می زنید. گلی که وقتی دست می‌کشید با دستاتون گلبرگهاش رو احساس می‌کنید. اون گل دعای فرجی است که شما خوندین. این بسته بندی خوشگل که به دست خدا می‌رسد اون وقت حضرت حجت ‌علیه السلام این بسته بندی را عطر افشانی می‌کنند و بوی گل یاس، مریم و  محمدی از این بسته بندی در می‌یاد. این عطر خوشبو آمینی است که حضرت حجت ‌علیه السلام به اون حاجت توی قلب شما می‌گه. بچه‌ها، پارسال که اومدم اینجا، بعد از ماه رمضان رفتم مشهد خدمت امام رضا ‌علیه السلام. جای همتون خالی بود احساس می‌کنم این مشهد فقط بخاطر تک تک شما نصیبم شد. وقتی وارد حرم شدم اولین چیزی که گفتم، گفتم یا امام رضا! من از طرف بچه‌های نرجس برات سلام آوردم.

امام رضا ‌علیه السلام وقتی خواستند موقعیت امام معصوم را برای ما توضیح بدن در حدیثی می‌گن: «امام معصوم برای همه­ی ما در هرحالتی که باشیم مثل یک انیس و رفیق اند. یعنی امام برای ما یک دوست خیلی صمیمی ‌و مهربونه. امام والد شفیق است. امام برای تک­تک ما پدری مهربونه. بچه‌ها ما در واقع پدر واقعیمون اماممونه. چون بیشتر از پدر ما رو دوست داره. چون ما واقعا از وجود آن‌ها خلق شدیم. می‌گن امام مثل اخ الشقیق است برای ما. مثل برادری بزرگ و دلسوز که دوست داره از آدم نگهداری بکنه. به درد دل آدم گوش کنه و کارهای آدم رو سر و سامان بده و بعد می‌گن امام برای همه­ی ما مثل یک مادری است که از خود گذشته است و با تموم وجودش نیکوکاری می‌کنه برای بچه­ی‌ کوچکش. بعد می‌گن امام برای همه­ی ما پناه­گاهی است در زمانی که زیاد مشکل داریم. هیچ پناه­گاهی محکم­تر از پناه­گاه امام برای هیچ­کدام ما نیست. امام این چنین موقعیتی داره. فقط یک آدم معمولی نیست. امام معصوم با بقیه آدم­ها فرق می‌کنه. امام معصوم در همه حال مواظب ماست. همه­ی ما رو می‌بینه. خیلی اوقات ممکنه از کنار ما رد بشه ما اونو نمی‌شناسیم. ولی او تک­تک ما رو به اسم می‌شناسه. برای همینه که همیشه باید در مشکلاتمون اون رو صدا بزنیم. برای خود من هم تجربه شده. یه زمانی بود که من در یک شهر غریب و دور، تنهای تنها زندگی می‌کردم. بعد مشکلاتی برام پیش اومد، علاوه بر این­که داشتم بینایی چشمامو کم­کم از دست می‌دادم. شوهرم هم مریض شد و بعدش هم از دنیا رفت. ولی به خدا قسم اعتراف می‌کنم حتی یک لحظه احساس تنهایی نکردم. برای این­که اون پدر مهربون، اون برادر نازنین، اون دوست عزیز همیشه کنارم بود. همیشه حضور معنوی شون رو در قلبم احساس می‌کردم و همیشه احساس می‌کردم داره دستمو می‌گیره. بعضی اوقات باید مشکلات و سختی‌ها رو تحمل کنیم. چون این دنیا یک مدرسه است. که بعضی وقت­ها خوندن درس­هاش هم سخته. سختی‌هایی هم که توی این دنیا می‌کشیم مثل اون درسای سخته. بالاخره با تحمل و دقت آسون می شه و ما ازشون چیزهای زیادی یاد می گیریم. اگر ما همیشه اینو یادمون باشه اون وقت مشکلاتمون به نظرمون کوچک می شه. هرقدر هم که زیاد باشد. چرا؟ چون می‌دونیم یک پدر مهربونی داریم که قدرتی داره. قدرتی که خدا بهش داده و توانایی انجام هر کاری را البته با اذن خدا داره. این چنین پدر مهربونی در همه حال کنار ماست. هر وقت توی قلبمون صداش کنیم داره گوش می‌ده. وقتی من بدونم این چنین پدری در کنارم هست اگر قرار باشه یک خورده توی زندگیم مشکل باشه، می‌گم خوب اشکالی نداره. اگر پدرم فکر می‌کنه این مشکل به نفع من هست خوب لابد به نفع من هست.

 می‌دونید مثل چی می مونه؟ درست مثل اینکه شما یک دوست کوچک­تر از خودتون دارید که نسبت به اون احساس مسئولیت می‌کنید. اگر او سرما بخوره و کسی براتون شکلات بیاره و اون اصرار کنه که شکلات را بهش بدین، شما که بزرگ­ترید وقتی می‌بینید شکلات براش خوب نیست، بهش می‌گین الآن نباید شکلات رو بخوری. بعدا که حالت بهتر شد، برات می‌آرم. ممکنه دوستتون ناراحت بشه ولی شما می‌دونید که فقط خوبی رو براش می‌خواستین. برای همین بعضی اوقات که برای حضرت دعا می‌خونیم اگه اون چیزی که ما می‌خوایم همون موقع بهمون نمی‌ده حتما بخاطر اینه که تاخیرش به نفعمونه. چون اون ما رو بیشتر از هر کسی دوست دارد و نفع ما رو می‌خواد. هر وقت دلمون می‌گیره اون ناراحت می‌شه. برامون دعا می‌خونه. می‌گه خدایا بهشون صبر بده! این­ها اون­هایی هستند که من دوستشون دارم. من هر وقت بخوام با آقا درد دل کنم با یکی از کنیه‌هاشون که اباصالح است، صداشون می‌کنم.

وقتی می‌گم اباصالح قلبم گرم می‌شه. اباصالح یعنی پدر صالحان. واسه­ی خودم این تو ذهنم می‌یاد. نمی‌گم غلط یا درست. ولی در آیه‌های قرآن داریم که خدا می‌فرماید: «ان الارض یرثهاعبادی الصالحون» بالاخره زمین را بندگان صالح به ارث خواهند برد.

وقتی این مسئله تحقق پیدا می‌کنه که حضرت حجت ‌علیه السلام بیاد. وقتی می‌گم اباصالح؛ احساس می‌کنم دارم با بابام حرف می‌زنم. همیشه با اون لفظ صداش می‌کنم و دعا‌ها مو بهش می‌گم. اون وقت احساس نزدیکی بهش می‌کنم. چون وقتی با اون صحبت می‌کنم تمام وجودم پر از امیده. برای این­که می‌دونم هر دعایی که براش می‌خونم اون می‌شنوه. بعد هر جور که مصلحت من باشه اون دعا رو به اذن خدا مستجاب می‌کنه.

 بعد تازه یه خوشحالی دیگر درون خودم است. اونم ظهور آقاست. بچه‌ها خدا یه قولی داده. خدا قول داده که آخرین امام ما ظهور کنن. اگر ظهور حضرت حجت ‌علیه السلام زمانش معین شده نیست، زمانش را خدا باز گذاشته. گفتند هرچه بیشتر برای ظهورش دعا کنیم، زمانش نزدیک­تر می‌شه. خوب این آدم رو خیلی خوشحال می‌کنه واسه همین هر وقت کاری ندارم و موقعیت اون پیش میاد برای ظهورش دعا می‌کنم. چون اگر حضرت حجت ‌علیه السلام ظهور کنن رنگ دنیا عوض می‌شه. همه­ی مریض‌ها شفا پیدا می‌کنن. همه­ی اونایی که مشکل مادی دارن مشکلاتشون از بین می‌ره. همه­ی بدی‌ها از بین می‌ره. همه با هم دوست و مهربون می‌شن. هیچ­کسی بد کسی رو نمی‌خواد. کسی از دست کسی دلخور نمی‌شه، ناراحت نمی‌شه. حتی حیوان­ها با آدم­ها دوست می‌شن. مثلا امکان نداره یک سگ آدم رو گاز بگیره. این قدر دنیا خوب می‌شه وقتی این دعای فرج رو می‌خونیم. یعنی مستجاب شدن همه­ی دعاها رو خواستیم. نه فقط برای خودمون بلکه برای همه مردم دنیا. یعنی اگر فقط برای خودمون دعا بخوانیم، خوب فقط یک مشکل حل می‌شه. ولی وقتی دعا برای ظهور حضرت می‌خونیم داریم برای مشکلات همه­ی آدم­هایی که مشکل دارن دعا می‌کنیم. همه­ی آدم­های توی این دنیا مشکل دارند. یکی نابیناست، یکی گوشش مشکل داره. برای همین هم خدا شاید این مشکلات رو به ما داده تا ما بیدار بشیم و بفهمیم که بدون امام بالا سرمون مشکلات ادامه پیدا می‌کند. شاید این انگیزه­ای باشه برای ما که هرچه بیشتر برای اومدن امام دعا بخونیم که مشکلات همه از بین بره. برای همینه که ما وقتی راجع به اباصالح فکر می‌کنیم به غیر از امید چیزی تو دلمون نمی‌یاد. چون می‌دونیم پناه­گاهمونه، دوستمونه، پدرمونه، برادرمونه، بعد هم می‌دونیم وقتی ظاهر بشه دیگه همه­ی مشکلات از بین می‌ره. فقط و فقط امید و خوشحالی است. واسه­ی همینه که این­قدر ما دوستش داریم و از ته قلبمون، دعاش می­کنیم.

 حالا می‌خوام یه رازی رو بهتون بگم. می‌دونید که امامامون بهمون گفتن هر وقت توی هر مجلسی از محمد و آل محمد صلی الله و علیه و آله و سلم صحبت می‌شه از آن مجلس عطر گل به آسمون‌ها می‌ره. این بو و عطر به دماغ ما نمی‌یاد این مخصوص فرشته‌هاس. فرشته‌ها تو آسمون متوجه می‌شن یه نقطه ای روی زمین خیلی خوشبو شده. همه به هم می‌گن اونجا چه خبره؟ همه عجله می‌کنن بیان پائین تا ببینن این بوی خوب از کجا می‌یاد؟ بعد بالهاشون رو به ­در و دیوار محل می‌مالن تا بالشون بوی عطر بگیره. بعد که این گروه می‌رن تو آسمون بقیه­ی فرشته‌ها می‌گن شما از کجا این طور خوشبو شدید؟ می‌گن ما رفته بودیم زمین پیش یک­سری از آدم‌ها که داشتن درباره­ی سرور ما صحبت می‌کردن. ما رفتیم اون­جا متبرک شدیم و برگشتیم. اون وقت یک گروه دیگری می‌یان. تا وقتی ما راجع به اونا صحبت می‌کنیم فرشته‌ها می‌یان و می رن. برای این­که اونا هم دوست دارن راجع به این حرفا بشنون. برای این­که امام ما امام اون­ها هم هست. برای این­که آدم‌هایی که کار خوب بکنند، نماز شون رو بخونن، روزه بگیرن و ... مقامشون از فرشته‌ها هم بالاتر می‌ره. یعنی فرشته‌ها به ما نگاه می‌کنن. این‌ها قصه نیست. افسانه نیست. امام زمان می‌گه ما باید حقایق رو یاد بگیریم. اون­قدر قصه‌های خوشگل و واقعی هست که دیگه جایی برای خیال بافی نمی‌ذاره. این چیزهایی که ما راجع به امامان بهتون می‌گیم همه حقیقته. هر کلامی‌که از زبان امام بیاد، حقیقته. خیلی آدم‌ها ممکنه تو حرفاشون شوخی بکنن یا خدای نکرده دروغ بگن. ولی امام هیچ وقت دروغ نمی‌گه. واسه همینه که دوست دارن ما هم همیشه تو چیزهایی که واقعی و حقیقی است وقتمون رو بذاریم. اگر ما به جای اینکه وقتمون رو صرف چیزای خیالی و رؤیایی بکنیم که بی خود فکرمون رو ببره جاهایی که فایده نداره، وقتمون رو بذاریم رو یاد گرفتن چیزهایی که امامان به ما می‌گن، اون وقت امام زمان آن­قدر از ما خوشحال می‌شه که حد نداره. بچه‌ها گفتن وقتی روز قیامت میاد؛ مؤمن وقتی می‌ره تو بهشت، اون­هایی که قرآن بلدن هر آیه­ای از قرآن رو که می‌خونن یک طبقه میرن بالاتر. هر چی بیشتر قرآن بلد باشیم، جامون تو بهشت بهتر می‌شه. بهشت هم ابدی است. تموم شدنی نیست. پس چه بهتر که وقتمون رو بذاریم برای چیزهایی که به درد مون می‌خوره.

یک راز دیگه رو امامان یادمون دادن. اون هم اینه که بعد از این­که نمازتون تموم شد دو تا دستاتون رو بزارین روی دو تا چشماتون اون وقت آیةالکرسی رو بخونید. ان­شاءالله که مورد لطف قرار می‌گیرید. ولی هیچ­وقت صبرتون رو از دست ندین. همیشه در عین حالی که تسلیم پدر مهربونتون اباصالح هستین، همیشه امیدوار باشید. به دست خدا هر کاری انجام پذیره. به شرطی که به سود ما باشد.( آیةالکرسی را همه با هم خواندن)

حالا می‌خوام همه باهم متوسل بشیم. اول متوجه خدا بشیم. من توی دعاهام همیشه اول ظهور حضرت رو می‌خوام. بعد از خود حضرت می‌خوام که دست من رو بگیره و منو به راه راست هدایت کنه. چون بچه‌ها بزرگ­ترین نعمت اینه که آدم در راه راست باشه. بعد توی دلم می‌گم اباصالح تو که همه­ی اسرار زندگی منو بهتر از خودم می‌دونی، همه­ی حاجت‌هامو می‌دونی، خودت اگه صلاح می‌دونی این حاجت رو به من بده. حالا من چند دقیقه سکوت می‌کنم که شما تو دلتون دعاهاتون رو بخونید بعد می‌خوایم با هم متوسل بشیم.

من چند سلام از زیارت آل یاسین رو می‌گم و شما تکرار کنید:

سلام علی آل یاسین

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته

 السلام علیک یا باب الله و دیان دینه

 السلام علیک یا خلیفة الله و ناصر حقه

 السلام علیک یا حجة الله و دلیل ارادته

 السلام علیک یا تالی کتاب الله و ترجمانه

 السلام علیک فی آناء لیلک و اطراف نهارک

 السلام علیک یا بقیة الله فی ارضه

 (خواندن دعای توسل و ام من یجیب)




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/09/21 ] [ 08:57 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
تحول در پایگاه
شهید بابایى اوایل انقلاب در نیروى هوایى ستوان یك بود. در فاصله‌ى سه سال، درجه‌ى سرهنگى گرفت و فرمانده‌ى آن پایگاه در اصفهان شد؛ یعنى از ستوان یكى به سرهنگ تمامى ارتقاء یافت. آن زمان هم سرهنگى درجه‌ى بالایى بود؛ یعنى بالاتر از سرهنگ، نداشتیم... فقط دو درجه‌ى سرتیپى در ارتش بود: فلّاحى، كه پیش از انقلاب به درجه‌ى سرتیپى رسیده بود و ظهیرنژاد كه به دلیلى، در اوایل جنگ به او درجه‌ى سرتیپى اعطا شد. سایر افسران، سرهنگ بودند؛ اما شهید بابایى با نصب درجه‌ى سرهنگى به پایگاه اصفهان رفت. مى‌دانید كه پایگاه اصفهان هم از پایگاه‌هاى بسیار بزرگ و مفصّل است. سال شصت بود. آن پایگاه واقعاً مركزى بود كه در زمان بنى‌صدر، امام را هم قبول نداشتند و قبلش هم، آن‌جا مركز جنجالى و پرمسأله‌اى محسوب مى‌شد. اوّلِ انقلاب، همین آقاى محمّدىِ دفتر خودمان - آقاى «محمّدى گلپایگانى» - به عنوان نماینده‌ى مسؤول عقیدتى - سیاسى، در آن‌جا فعّالیت مى‌كردند. ایشان مرتّب مسائل آن‌جا را گزارش مى‌كردند. عدّه‌اى ضدّ انقلاب و عدّه‌اى هم نفوذی‌هاى گروه‌هاى به‌ظاهر انقلابى، در پایگاه نفوذ كرده بودند و واقعاً به‌كلّى یأس‌آور بود. فرمانده‌ى آن‌جا، زمانى كه در وزارت دفاع بودم، مى‌گفت: «اصلاً نمى‌توانم پایگاه را اداره كنم!» همین‌طور، همه چیز را رها كرده بود. در چنین شرایطى، شهید بابایى به این پایگاه رفت - این‌كه «یك لاقبا» مى‌گویند، واقعاً با یك لاقبا به آن‌جا رفت - و همه‌چیز را راه انداخت. او حقیقتاً پایگاه را متحوّل كرد.

از ته دل قدر شهید بابایى را مى‌دانستم
یك بار من به آن پایگاه رفتم و ایشان، سمیلاتورهاى آموزشى را به من نشان داد. شهید بابایى، خودش هم خلبان بود؛ خلبان «اف 14». یعنى رتبه‌ى خلبانى‌اش رتبه‌ى بالایى بود. ایشانْ خیلى به من محبّت داشت. من هم واقعاً از ته دل، قدر شهید بابایى را خیلى مى‌دانستم.

میل به پیشرفت
یك‌بار كه به اصفهان رفتم - من، دو - سه بار به پایگاه اصفهان رفته‌ام - نزد من آمد و گفت: «اگر شما اجازه بدهید، ما بچه‌هاى سپاه را این‌جا بیاوریم و به آنان آموزش خلبانى بدهیم»... با بچه‌هاى سپاه، خیلى خودمانى و رفیق بود. مى‌گفت: «فقط براى انقلاب و رضاى خدا، بچه‌هاى سپاه را آموزش دهیم.» گفتم: «حالا دست نگهدارید. الآن این كار مصلحت نیست؛ تا ببینیم بعداً چه مى‌شود.» در غیر این صورت، وضعیت نیروى هوایى، حسابى به هم مى‌خورد. به‌هرحال، ایشان آرام آرام همان پایگاهى را كه آن همه مسأله داشت، به‌كلّى متحوّل كرد.

بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار خانواده‌ی شهید بابایی 7/11/1380





طبقه بندی: دینی، ولایت، شهدا،
[ 1391/09/17 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
گوشه‌هایی از خاطرات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از والده‌ی مكرمه‌شان

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
1
پدر
و مادرم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یك خانم بسیار فهمیده، باسواد، كتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس كه مى‌گویم، نه به معناى علمى و اینها، به معناى مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن كاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
2
وقتى بچه بودیم، همه مى‌نشستیم و مادرم قرآن مى‌خواند؛ خیلى هم قرآن را شیرین و قشنگ مى‌خواند. ما بچه‌ها دورش جمع مى‌شدیم و برایمان به مناسبت، آیه‌هایى را كه در مورد زندگى پیامبران است، مى‌گفت. من خودم اوّلین بار، زندگى حضرت موسى(ع)، زندگى حضرت ابراهیم(ع) و بعضى پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن‌كه مى‌خواند، به آیاتى كه نام پیامبران در آن است مى‌رسید، بنا مى‌كرد به شرح دادن.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
3
بعضى از شعرهاى حافظ كه هنوز - بعد از سنین نزدیكِ شصت سالگى - یادم است، از شعرهایى است كه آن وقت از مادرم شنیدم. از جمله، این دو بیت یادم است:

سحر چون خسرو خاور عَلَم در كوهساران زد   به دست مرحمت یارم در امّیدواران زد
دوش دیدم كه ملائك در میخانه زدند   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
4
(مادرم) خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم - البته مثل همه‌ى مادران - دوست مى‌داشت و رعایت آنها را مى‌كرد. پدرم عالِم دینى و ملّاى بزرگى بود. برخلاف مادرم كه خیلى گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساكت، آرام و كم حرف مى‌نمود؛ كه این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و تنهایى در گوشه‌ى حجره بود. البته پدرم تُرك زبان بود - ما اصلاً تبریزى هستیم؛ یعنى پدرم اهل خامنه‌ى تبریز است - و مادرم فارس زبان. ما به این ترتیب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود. البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرایط زندگى، شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها در وضع كار ما اثر مى‌گذاشت.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
5
چیزى كه حتماً مى‌دانم براى شما جالب است، این است كه من همان وقت، معمّم بودم؛ یعنى در بین سنین ده و سیزده سالگى - كه ایشان سؤال كردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همین‌طور. از اوایلى كه به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مى‌رفتم، زمستان كه مى‌شد، مادرم عمامه به سرم مى‌پیچید.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/frame1/880323-3_t1.jpg

مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه مى‌پیچید و به مدرسه مى‌رفتیم. البته اسباب زحمت بود كه جلوِ بچه‌ها، یكى با قباى بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشت‌نمایى و اینها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران مى‌كردیم و نمى‌گذاشتیم كه در این زمینه‌ها خیلى سخت بگذرد.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
6
دورانهاى كلاس اوّل و دوم و سوم را كه اصلاً یادم نیست و الان هیچ نمى‌توانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهایى علاقه داشتم؛ لیكن در اواخر دوره‌ى دبستان - یعنى كلاس پنجم و ششم - به ریاضى و جغرافیا علاقه داشتم. خیلى به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهاى دینى هم خیلى خوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مى‌خواندم - قرآن‌خوانِ مدرسه بودم - یك كتاب دینى را آن وقت به ما درس مى‌دادند - به نام تعلیمات دینى - براى آن وقتها كتاب خیلى خوبى بود؛ من تكّه‌هایى از آن كتاب را كه فصل، فصل بود، حفظ مى‌كردم.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif
7
به‌هرحال، گاهى انسان به فكر آینده مى‌افتد؛ اما من از این‌كه چه زمانى به فكر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این‌كه در آینده‌ى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب كنم، از اوّل براى خود من و براى خانواده‌ام معلوم بود. همه مى‌دانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم. این چیزى بود كه پدرم مى‌خواست و مادرم به شدّت دوست مى‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنى هیچ بى‌علاقه به این مسأله نبودم.

اما این‌كه لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود كه پدرم با هر كارى كه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شكل از لحاظ لباس - و دوست نمى‌داشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مى‌گوید، بپوشیم. مى‌دانید كه رضاخان، لباس فعلى مردم را كه آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل كرد. ایرانیها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مى‌پوشیدند. او اجبار كرد كه بایستى این‌طور لباس بپوشید؛ این كلاه را سرتان بگذارید!


پدرم این را دوست نمى‌داشت، از این جهت بود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مى‌خواست، هم مادرم مى‌خواست، خود من هم مى‌خواستم. من دوست مى‌داشتم و از كلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم.



گفت و شنود با جمعی از نوجوانان و جوانان 76/11/14




طبقه بندی: ولایت،
[ 1391/09/7 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

﴿ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَ جَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکمْ تُفْلِحُونَ

راه خدا

بگو: او خدایی است یکتا و اوست که از همه­ کس و همه­ چیز بی­ نیاز است؛ نه فرزند کسی است و نه فرزندی دارد و هموست که کسی چون او نیست.

هر فطرت پاکی وجود خداوند را یقین دارد و کم­تر مسلکی موجود است که خالق را نفی نماید؛ اما نقطه­ی تقابل، پیرامون توصیف آن خالق است.

در این مورد کم­تر دین و مسلکی موجود است که به خطا نرفته باشد؛ چه در فرقه­های منحرف در دین اسلام  خداوند را به­گونه­ای وصف می­کنند که مخالف عقل و فطرت انسان است.

خداوندی که دارای فرزند است[1]و با پسر خود کشتی می­گیرد!![2]

 خدایی­که دارای دست و پا و صورت و چشم بوده، در قیامت مشاهده شود؛ خدایی­که نشانه­ی شناخت او در قیامت توسط مؤمنین ساق پای او باشد!![3]

این­گونه تعاریف به دور از شأن الاهی بوده، هر عقل سلیمی آن را نفی می­کند.

در میان تمام ادیان الهی تنها شیعه قائل است که خداوند آن­گونه است که:« اللهُ اکبرُ مِن اَن یوصَف»: خداوند بزرگ­تر از آن است که حتی وصف شود؛ این معنایی است که هر روزه با گفتن آن در نماز، به آن اقرار می­کنیم.

در مذهب شیعه خدای یکتا خدایی است که ﴿ لَیسَ کمِثْلِهِ شَیءٌ ﴾ است؛ خدایی است که هیچ کس و هیچ چیز مانند او نیست.

در مکتب تشیع، خداوند از چشم وهم و خیال بشر به­دور است؛ چه رسد که با چشم سر دیده شود. روایات اهل بیت علیهم­السلام هر توصیفی که خدا را محدود نماید و او را مخلوق اذهان نماید، نفی می­کند.[4]

و یکی از دلایل حقّانیت مذهب شیعه، همین معارف توحیدی مطابق ِعقل آن است.

تمام کتاب­های آسمانی را زیر و رو کنید؛ همه­ی ادیان را بررسی کنید؛ در هیچ مذهب و مسلکی، یک سر سوزن از معارفِ بلندِ توحیدی علی بن ابی­طالب علیه­السلام را نمی­یابید.

این مطالب عمیق معرفتی که در دعاهای معصومین علیهم­السلام آمده است در هیچ مذهبی نیست:

« یا مَن لا یکیفُ بِکیفٍ وَ لا یؤینُ بِاَینٍ»: (ای خدا) ای کسی که او را کیفیت و چگونگی نیست! ای که لامکانی!

« یا مُحْتَجِباً عَنْ کلِّ عَینٍ»: ای که از هر چشمی در پرده­ای!

« یا مَوصُوفاً بِغَیرِ کنْهٍ وَ مَعرُوفاً بِغَیرِ شبه»[5]: ای (خدا) که (در نزد بشر) شناخته شده­ای، بدون این­که شبیه و نظیری داشته باشی!

دریایی از معارف توحیدی، در نهج البلاغه و کتب روایی و ادعیه ­ی امامان معصوم علیهم­ السلام موجود است که این خود دلیل حقّانیت تشیع است.

اگر دین، وسیله­ای جهت قرب و بندگی خداست؛ پس باید وسیله­ای جست که این کار از او برآید و به یقین، این وسیله تنها معارف توحیدی امامان معصوم علیهم­السلام است. دینی که خدایش از صبح تا شب با بنده­اش کشتی بگیرد، دین تحریف شده است؛ مذهبی که خدایش، جسم و شکل و صورت داشته باشد، مذهب نیست.

فاعتبروا یا اولی الابصار!

پس باید به سوی خدا وسیله­ی صحیح جست.

چرا که خداوند می­فرماید:﴿ یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا اِلَیهِ الوَسیلَةَ ﴾[6]:

﴿ ای کسانی که ایمان آورده­اید تقوای الاهی پیشه کنید و برای تقرب به سوی او از وسایل الاهی استفاده نمایید.﴾

امیرمؤمنان علیه­السلام در مورد این آیه فرموده­اند:« من وسیله­ی تقرب به خدا هستم.»[7]

آری! تقرب به درگاه خدا، تنها از راهی که خود او معین فرموده، ممکن است. در میان بنی اسرائیل خانواده­ای بود که اگر هر یک از آن­ها چهل شب به درگاه خدا دعا می­کرد، خواسته­اش اجابت می­شد. یکی از اعضای آن خانواده چهل شب به درگاه الاهی استغاثه نمود؛ اما دعایش مستجاب نشد؛ به خدمت حضرت عیسی علیه­السلام رسید و علت را جویا شد؛ مسیح علیه­السلام هم به درگاه خدا متوسل شد؛ وحی آمد که:

« ای عیسی! بنده­ی من از غیر از آن دری که باید، به نزد من آمده. او مرا در حالی خوانده که در دل به تو شک دارد؛ پس همانا اگر آن­قدر مرا بخواند که گردنش قطع گردد و انگشتانش بیفتد، من پاسخ او را نخواهم داد.»[8]

و این­گونه است که توسّل به امامان معصوم علیهم­السلام که در میان شیعیان مرسوم است، دلایلی محکم به استناد قرآن و روایات دارد.

در این زمان صراط مستقیم، شاه راه سعادت، کشتی نجات، آیت بزرگ الاهی، جانشین و خلیفه­ی خداوند بر روی زمین، حق مطلق، مخزن علوم الاهی، وارث علم وکمالات انبیا، حافظ اسرار الاهی و فریادرس و پشت و پناه مؤمنان، وجود مقدس حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه است؛ لذا باید دست توسل ما به سوی آن بزرگوار بلند شود که در زیارت آن حضرت می­خوانیم:« اَلسَّلامُ عَلَیک یا سَبیلَ اللهِ الَّذی مَنْ سَلَک غَیرَهُ هَلَک »[9]:

سلام بر تو ای راه خدا! که هرکه راهی جز آن بپوید به راستی تباه و هلاک می­شود.



[1]. مسیحیان از آن جا که اعتقاد به خدای یکتا را موافق عقل و فطرتِ بشری یافته اند، کوشیده اند که تثلیث (اعتقاد به سه شخصیت برای خدا) را با یکتا پرستی سازگار نمایند؛ از این رو آنان خدا را دارای یک ذات با سه اُقنوم (شخص) می دانند؛ یعنی مسیحیت معتقد به تثلیثِ خدای واحد است! اما پر واضح است که خدای واحد حقیقی همان طور که امیرمؤمنان علیه السلام فرموده اند؛ یعنی خدایی که تک و بی همتاست و هیچ شبیهی ندارد؛ خدایی که نه در وجودِ خارجی و نه در عقل و وهمِ انسان قابل انقسام و تفکیک نیست. در حالی که مسیحیت به سه شخصیتِ کاملاً مجزّا در ذات خداوند معتقد است: شخصیتِ پدر، پسر و روح القدس. هیچ یک از این شخصیت ها به دیگری تقدم و تأخر ندارد و هر سه قدیم و ازلی هستند. جالب این جاست که دانشمندان مسیحی، خود به غیر فهم بودن آموزه­ی تثلیث اعتراف کرده اند؛ زیرا از لحاظ عقلی محال است که از یک واحد حقیقی، بتوان سه چیز تصور کرد، همانند اجتماع نقیضین. عبارتی از کتاب عهد جدید،  به روشنی بیان می کند که مسیح مولود خداست: «خداوند به من گفته: تو پسر من هستی؛ امروز تو را تولید کردم »؛ مزامیر 2: 7. « زیرا که برای ما ولدی زاییده شده و پسر به ما بخشیده شد و سلطنت به دوش او خواهد بود و اسم او عجیب و مشیر و خدای قدیر و پدر سرمد و سرو سلامتی خواهد شد »؛ اشعیا 9: 6؛ برگرفته از کتاب مسیحیت شناسی مقایسه ای، انتشارات سروش، بخش 14- تثلیث، ص 334-375. بیان این مطالب نه از جهت آن است که خدای نا کرده به ساحت مقدس حضرت مسیح یا مسیحیت راستین توهین شود؛ بلکه قصد آن است که حق جویان متوجه شوند که بسیاری از آموزه های حضرت عیسی علیه السلام توسط نا اهلان تحریف شده و در کتاب های موجود مسیحی راه یافته است. چه خوبست که حق جویانِ ادیان، آیات توحیدی قرآن و کلمات حکمت آمیز نهج البلاغه را مورد مطالعه قرار دهند تا فطرتِ خداشناسِ آن ها جلا یابد و دوباره متذکر خدای حقیقی فطری شوند!

[2]. در باب سی و دوم از سِفر پیدایشِ تورات، چنین آمده است:

« شبی خداوند از اول شب تا طلوع فجر، با یعقوب کشتی گرفت و خداوند بر یعقوب غالب نشد! پس خدا به یعقوب گفت: مرا رها کن؛ زیرا فجر می شکافد! یعقوب گفت:  تا مرا برکت (رسالت و پیامبری) ندهی، تو را رها نمی کنم! خداوند به یعقوب گفت: از این پس نام تو یعقوب خوانده شود، بلکه اسرائیل؛ زیرا با خدا و انسان مجاهدت کردی و نصرت یافتی. و یعقوب نام آن مکان را پنوئیل (گود زور خانه) نامید؛ زیرا با خدا روبه­رو شد.»

[3]. در تورات، باب اول اصحاح اول، از سِفر پیدایش (تکوین)، شماره­ی 27(چاپ لندن 1932 م) چنین آمده است: « پس خدا آدم را به صورت خود آفرید. آدم را به صورت خدا آفرید. ایشان را نر و ماده آفرید.» و جالب این است که همین روایات که قائل به تجسم خدا هستند، به صورت اسرائیلیات از تورات و انجیل به کتب حدیثی مکتب خلفا (سنّیان) راه یافته است. ابوهریره از پیامبر روایت کرده: « خداوند آدم را به صورت خود، با طول شصت زراع آفرید...»؛ صحیح بخاری2: 59(کتاب استئذان، باب بدء السّلام). ابو خزیمه، امام الائمه در مکتب خلفا می گوید: « در اثبات چشم برای خدا: پیامبر در مقام بیان فرموده که خدا دو چشم دارد.» آن گاه او حدیثی از عبدالله بن عمر روایت می کند که پیامبر فرموده اند: « خدا یک چشم نیست و مسیح دجال چشم راستش نابیناست.» باز احادیث دیگری را ابوهریره نقل می کند که در آن ها اثبات دست و پا و انگشت برای خدا می کند یا در قیامت خدا ساق پای خود را می نمایاند؛ آن گاه همه­ی مؤمنان برای او سجده می کنند؛ نقل از کتاب نقش ائمه علیهم السلام در احیای دین(علامه عسکری) درس های سی و چهار و سی و پنج. در جایی که به امیرمؤمنان علیه السلام و صدّیقه­ی کبری سلام الله علیها و سلمان و ابوذر اجازه­ی نقل حدیث داده نشد و تنها ابوهریره­ی کذاب و کعب الاحبار یهودی و تمیم داری و انس بن مالک و عبدالله بن عمر، پس از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه­ی نقل حدیث داشتند، نتیجه همین شد که به جای نقل احادیث صحیح از پیامبر، نقل اکاذیب تورات در بین کتاب های مکتب خلفا رواج گرفت. در روایات شیعه از اهل بیت علیهم السلام، صورت داشتن و جسمانیت خدا به طور کلی مورد نفی و انکار قرار گرفته: راوی می گوید به امام موسی بن جعفر علیهما السلام نامه نوشتم و در مورد جسم و صورت (خدای سبحان) از ایشان پرسش نمودم. حضرتش در پاسخ چنین مرقوم داشتند: « منزه است آن خدایی که هیچ چیز مانند او نیست؛ نه (دارای) جسم است و نه صورت.»

[4]. ابو قرّه (از راویان مکتب خلفا) پس از کسب اجازه، نزد حضرت رضا علیه السلام آمد و از آن بزرگوار سؤالاتی نمود تا به بحث توحید رسید و گفت: ما در روایت داریم که خدا سخن گفتن خود و دیدار خود را میان دو نفر تقسیم نموده؛ به موسی مکالمه­ی با خود را عنایت فرموده و به محمد دیدار خود را. حضرت فرمود: پس چه کسی از جانب خداوند عزوجل به جن و انس (این حقایق را) تبلیغ فرموده است: ﴿ لا تُدرِکهُ الاَبصارُ وَ هُوَ یدرِک الاَبصارَ ﴾:﴿ دیدگان او را درک نمی کنند، و او دیدگان را درک می کند.﴾. ﴿ لا یحیطُونَ بِهِ عِلْماً ﴾: ﴿ مخلوق از درک او عاجز می باشد.﴾ ﴿ لَیسَ کمِثلِهِ شَیءٌ ﴾: ﴿ هیچ چیز مانند او نیست.﴾

آیا محمد صلی الله علیه و آله نبوده (که این آیه ها را به خلق، تبلیغ فرموده) است؟! ابو قرّه گفت: آری! همو بوده است.

حضرت فرمود: پس چگونه می شود شخصی بیاید و به همه­ی خلق بگوید: من از جانب خدا فرستاده شده ام و شما را به دستور خود او، به سوی او دعوت می کنم. و بگوید: ﴿ دیدگان او را نمی بینند و او دیدگان را درک می کند ﴾ و ﴿ علم خلق، به او احاطه پیدا نمی کند ﴾ و ﴿ چیزی مانند او نیست ﴾؛ آن گاه همو بگوید: « من به چشم خود، خدا را دیده ام و به او احاطه­ی علمی یافته ام و صورت او مانند صورت انسان است؟!  آیا شرم و حیا نمی کنید ( که این­گونه سخنان را به پیامبر نسبت می دهید)؟!

زنادقه نتوانستند چنین افترا و تهمتی به پیامبر بزنند که بگویند: پیامبر از طرفی از جانب خدا سخنی را تبلیغ کرده و از طرف دیگر خود او، خلاف آن را گفته است!

[5]. فرازهایی از دعای امام عصر علیه السلام در ماه رجب؛ مفاتیح الجنان، دعاهای هر روز ماه رجب.

[6]. مائده(5): 35.

[7]. مناقب ابن شهر آشوب 3: 73.

[8]. کافی 2: 400، ح9 (کتاب الایمان و الکفر، باب الشک).

[9]. مفاتیح الجنان، دعای اذن دخول سرداب مقدس حضرت صاحب الامر علیه السلام، زیارت پس از دعای زیارت آل یاسین.




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/08/21 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
آنچه در پی می‌آید یكی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از امام خمینی (ره) است كه پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز رحلت حضرت امام (ره) منتشر می‌كند:
معنویت مردم و خانواده‌ى شهدا و اخلاص رزمندگان در جبهه‌ها، امام را به هیجان مى‌آورد. من چند بار گریه‌ى امام را - نه فقط به هنگام روضه و ذكر مصیبت - دیده بودم. هر دفعه كه راجع به فداكاریهاى مردم با امام صحبت مى‌كردیم، ایشان به هیجان مى‌آمدند و متأثر مى‌شدند. مثلاً موقعى كه در محل نماز جمعه‌ى تهران، قلكهاى اهدایى بچه‌ها به جبهه را شكسته بودند و كوهى از پول درست شده بود، امام(ره) در بیمارستان با مشاهده‌ى این صحنه از تلویزیون متأثر شدند و به من كه در خدمتشان بودم، گفتند: دیدى این بچه‌ها چه كردند؟ در آن لحظه مشاهده كردم كه چشمهایشان پُر از اشك شده است و گریه مى‌كنند.
بار دیگر موقعى گریه‌ى امام را دیدم كه سخن مادر شهیدى را براى ایشان بازگو كردم: در شهرى سخنرانى داشتم. بعد از پایان سخنرانى، همین كه خواستم سوار ماشین شوم، دیدم خانمى پشت سر پاسدارها خطاب به من حرف مى‌زند. گفتم راه را باز كنید، تا ببینم این خانم چه‌كار دارد. جلو آمد و گفت: از قول من به امام بگویید بچه‌ام اسیر دست دشمن بود و اخیراً مطلع شدم كه او را شهید كرده‌اند. به امام بگویید فداى سرتان، شما زنده باشید؛ من حاضرم بچه‌هاى دیگرم نیز در راه شما شهید شوند.
من به تهران آمدم، خدمت امام رسیدم، ولى فراموش كردم این پیغام را به ایشان بگویم. بعد كه بیرون آمدم، سفارش آن مادر شهید به ذهنم آمد. برگشتم و مجدداً خدمت امام رسیدم و آنچه را كه آن خانم گفته بود، براى ایشان نقل كردم. بلافاصله دیدم آن‌چنان چهره‌ى امام درهم رفت و آن‌چنان اشك از چشم ایشان فرو ریخت، كه قلب من را سخت فشرد.

سخنرانى در مراسم بیعت فرماندهان و اعضاى كمیته‌هاى انقلاب اسلامى
18/3/68



طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/08/7 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

اندازه اصلی تصویر ؛ دانلود

مقاله ی " ما می گوییم «امام» خامنه ای " در ادامه ی مطلب
(حتماً ادامه ی مطلب را بخوانید)

ادامه مطلب

طبقه بندی: دینی، ولایت، سیاسی،
[ 1391/08/2 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

     آفتاب گردان یک گل است. یک گل زیبا با گلبرگ های زرد و چهره ای سیاه. وقتی خورشید نیست، آفتاب گردان غمگین است و سرش به زیر. گویی زانوی غم به بغل گرفته است. ولی وقتی خورشید طلوع می کند، آفتاب گردان سرش را بلند می کند. گویی خوشحال است. در طول روز صورتش را رو به خورشید می گیرد. هر جا خورشید باشد، آفتاب گردان هم به همان جا نگاه می کند. گویی درطول شب دلش برای خورشید تنگ شده و حالا نمی خواهد حتی لحظه ای از آفتاب گردان روی بگرداند. او عاشق خورشید است. گرچه رویش سیاه است ولی گلبرگ های زردش نشانه ای از خوشید دارند. حتی نام او نیز حکایت از محبت و شیفتگی او

 می کند.  آفتاب گردان، یعنی گلی که با چرخش خود به دور خورشید وفاداری خود را ثابت می کند. و شب ها غمگین از فراق خورشید، تا به صبح انتظار می کشد.

راستی! آیا ما می توانیم یک آفتاب گردان باشیم؟ ولی آفتاب گردانی که آفتاب او پشت ابرهای غیبت پنهان است. آیا امام زمان چون خورشیدی نیست که درپشت ابرهای سیاه پنهان شده است. او با این که پنهان است ولی چون خورشید پشت ابر به نور افشانی خود ادامه می دهد. و تمام آفتاب گردانها نیز به دوراو می چرخند.

راستی اگر امام زمان آفتاب باشد، آفتاب گردان بودن چه زیباست؟

اگر ما نیز چون آفتاب گردان همیشه به دور امام خود بچرخیم و در شب های به دور ازآفتاب و در دوران غیبت او اندوهگین باشیم و خود را برای ظهور او اماده کنیم. آن وقت چون گل آفتاب گردان نشانه هایی از او – آفتاب هستی- خواهیم داشت. گرچه گناهان بسیار داریم و رویمان سیاه است ولی می توانیم با پیروی از آفتاب خود – امام زمان (عج)- دل هایمان را چون گلبرگ های آفتاب گردان نورانی کنیم. و همیشه چون گلی زیبا شیفته او باقی بمانیم.

حدیث: حضرت مهدی علیه السلام می فرمایند:

و اما نحوه ی بهره وری از من در دوران غیبت من چون بهره وری از آفتاب است، هنگامی که در پشت ابرها پنهان شده باشد.

                                                                               بحارالانوار، ج 53، ص 181

 




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/07/21 ] [ 12:38 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

شب یعنی تاریکی، یعنی پرده‌ای بر تمام زیبایی های روز. شب یعنی نور نیست و خورشید پنهان باشد، راه گم می شود و همه از رفتن باز می‌مانند. و در سیاهی شب گم شده و به مقصدشان نمی رسند. روز یعنی نور. نور یعنی خورشید هست و طلوع کرده. روز یعنی پایان سیاهی‌ها، پایان زشتی‌های بی‌کران، پایان گمراهی‌ها. در روز کسی راهش را گم نمی‌کند. و همه به مقصدشان می‌رسند. الان شب است یا روز؟ هوا تاریک است یا روشن؟ نور است یا ظلمت؟ کدام‌یک؟! شاید اگر بدانی که خیلی فرق نمی‌کند کدام باشد، تعجب کنی؟ مگر می‌شود که روز با شب فرق نکند؟ مگر می شود سیاهی با سپیدی فرق نکند؟ پس گمراهی چه می شود؟ بله! تمام این‌ها درست است. روز واقعا با شب فرق دارد. روز خیلی بهتر از شب است. اصلا قابل مقایسه با شب نیست. ولی... ولی حالا که ما در شب زندگی می‌کنیم. حالا که ما در تاریکی راه می رویم. چه باید بکنیم؟ آری! تاریکی غیبت امام زمان علیه السلام، شب دوری از حضرت مهدی علیه السلام، ما در این شب دراز و سیاه چگونه باید راه خود را پیدا کنیم؟ چگونه باید گم نشویم؟ چگونه؟ روشن است. ما در روز بوسیله‌ی خورشید راه را پیدا می‌کنیم. بوسیله‌ی اوست که جهت را پیدا می‌کنیم. و خلاصه از گم شدن و گمراهی جلوگیری می‌کنیم. حالا که خورشید ما امام زمان علیه السلام پشت ابرها پنهان گشته است و شب غیبت او فرا رسیده، باز هم به‌وسیله‌ی خود خورشید است که ما راه را پیدا می‌کنیم. می‌پرسید چگونه؟ به‌وسیله‌ی ماه، به‌وسیله‌ی ستارگان دیگر. آن‌ها هم نور خود را از خورشید گرفته‌اند. ماه نورانیت خود را از خورشید گرفته، و سیاره‌ای چون سیاره‌ی زهره به دور خورشید می‌چرخد و درخشندگی خود را از او گرفته. پس ما نیز می‌توانیم درشب غیبت امام خود، که چون خورشید‌ی است، بوسیله‌ی نشانه‌های آشکار و روشن او راه را پیدا کنیم و گمراه نشویم. اگر خورشید پنهان است، ماه که هست. اگر ماه گاهی نور افشانی نمی کند، ستارگان که هستند. این ما هستیم که باید به کمک آن‌ها راه خود را بجوییم. و گرنه خورشید و ماه و ستارگان همیشه در آسمان هستند. این ما هستیم که گاهی آنها را نمی‌بینیم، چون ابرها جلوی چشمان ما را می‌گیرند. پس گاهی می‌شود که ابر گناه جلوی چشمان ما را می‌گیرد و ما نشانه‌های آشکار امام زمان علیه السلام را نمی‌بینیم. امام رضا علیه السلام می فرمایند: امام چون ماه تابان، چراغ درخشان، روشنایی آشکار و ستاره‌ی راهنما در شدت تاریکی‌ها است.....                                                                 اصول کافی، ج 1 ، ص 286




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/07/19 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
«مدح خورشید»  كتاب منتشر شده از سوی موسسه انقلاب اسلامی، گزیده‌ای از خاطرات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره شخصیت حضرت امام خمینی(ره) است.

این كتاب شامل بخشی از نكات و خاطرات آیت الله خامنه‌ای در دوران پیش از رهبری ایشان و نیز دیدارهای غیر مشروح  (منتشر نشده) پس از رهبری است. نكته حایز اهمیت درباره «مدح خورشید» این است كه هر یك از این خاطرات، برای تبیین صفات و سیره‌ی عملی و سیاسیِ خاصی از حضرت امام خمینی (ره) مطرح شده است. خاطراتی كه از دوره زمانی بهار ۵۸ تا شهریور ۸۸ را شامل می‌شود.





http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
تاكید امام بر عدم تفكیك دین از سیاست
من به یاد می‌آورم كه در زمان ریاست جمهوری خود، قصد شركت در یك مجمع جهانی و ایراد سخنرانی را داشتم. رسم من این بود كه متن این نوع سخنرانی‌ها را قبلا خدمت امام ارایه می‌دادم و می‌گفتم: «بنده این متن را آماده كرده‌ام.» تا ایشان اگر نظری داشتند، بیان كنند. در مورد آن سخنرانی كه قرار بود در جمعی از سران كشورها ـ كه اكثرشان هم غیر مسلمان بودند ـ ایراد شود، ایشان به من گفتند قضیه‌ی تفكیك‌ناپذیری دین از سیاست را هم در متن سخنرانی بگنجانید! من ابتدا تعجب كردم كه آخر این قضیه چه مناسبت دارد؟! اما چون ایشان فرموده بودند، خود را موظف می‌دانستم آنچه را كه خواسته‌اند، انجام دهم. خلاصه اینكه به قاعده‌ی یكی دو صفحه، قضیه تفكیك‌ناپذیری دین از سیاست را در متن سخنرانی گنجاندم. نهایت سعی‌ام این بود كه آن قضیه، در ابتدای متن سخنرانی و جای برجسته‌ای گنجانده شود. بعدها هر چه زمان گذشت به صحت نظر ایشان بیشتر معتقد شدم. همان وقت هم ـ بعد از آنكه سخنرانی انجام شد و برگشتم ـ به دوستانم گفتم: «این فرموده و نظر امام، در ابتدا به نظرم عجیب آمد؛ اما پس از ایراد سخنرانی، فهمیدم كه این فكر كاملا درست بود.» تاكید مكرر امام به این خاطر بود كه واقعا روی این قضیه، در طول زمان، خیلی كار شده است. (۱)

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
ایمان امام به توده مردم و نقش روحانیت
یك روزی بعد از یك سخنرانی كه امام مبالغی صحبت كرده بودند، ما خدمت‌شان شرفیاب شدیم. حقیقت این است كه آدم نگران است از اینكه امام زیاد و بلند و با شور و هیجان صحبت كنند. ایشان از یك بیماری قلبی تازه برخاستند و آدم نگران می‌شود، طبیعی است، همه هركسی توجه پیدا كند نگران می‌شود. خدمت‌شان عرض كردیم كه خوب است شما یك قدری این سخنرانی‌ها، این صحبت‌ها را كم كنید. لااقل اگر قرار است صحبت بفرمائید، طولانی صحبت نكنید، یك ربع ساعت مثلا. نه سه ربع ساعت و یك ساعت كه گاهی دیده شده در همین اواخر ایشان فرمودند كه من آرام صحبت می‌كنم. بعد فرمودند وقتی كه عده‌ای از همین مردم، از همین عامه‌ی مردم این‌جا می‌آیند، من می‌توانم نروم و برای‌شان صحبت نكنم. این ایمان به توده‌ی مردم است و بدانید كه اگر این ایمان به توده‌ی مردم نبود این انقلاب حالا حالاها پیروز نشده بود. (۲)

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
پیروزی در انجام تكلیف
دیروز یكی از برادران عزیزی كه در پاریس خدمت امام بودند برای من نقل می‌كردند. در پاریس خبرنگارها از امام پرسیدند شما چقدر امیدوار به پیروزی خودتان هستید؟ امام خطاب به خبرنگارها گفتند ما همین الان پیروزیم. این را امام در وضعی گفت كه شاه هنوز امیدوار بود كه كماندوهای امریكایی بریزند مردم را قتل عام كنند. احتمالش هم بود ممكن بود بكنند، در همان شرایط امام گفت ما پیروزیم. چرا پیروزیم؟ چون آن شخصی كه تكلیفش را انجام داده و موفق شده كه تكلیفش را انجام بدهد پیروز است. (۳)

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_2.gif
تواضع و حیای امام در امور عاطفی و معنوی
شبی در یك جلسه‌ی خصوصی با دو سه نفر از دوستان، منزل مرحوم حاج احمد آقا نشسته بودیم؛ ایشان ]حضرت امام[ هم نشسته بود. یكی از ما گفتیم: آقا شما مقامات معنوی دارید، مقامات عرفانی دارید؛ چند جمله‌ای ما را نصیحت و هدایت كنید. آن مرد با عظمتی كه آن‌گونه اهل معنا و سلوك بود، در مقابل این جمله‌ی ستایش‌گونه‌ی كوتاه یك شاگردش ...آن چنان در حال حیا و شرمندگی و تواضع فرو رفت كه اثر آن در رفتار و جسم و كیفیت نشستن او محسوس شد! در حقیقت ما شرمنده شدیم كه این حرف را زدیم كه موجب حیای امام شد. آن مرد شجاع و آن نیروی عظیم، در قضایای عاطفی و معنوی این گونه متواضع و با حیا بود. (۴)

تشکر از:
سایت امام خامنه ای


طبقه بندی: دینی، ولایت، سیاسی،
[ 1391/07/17 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

﴿ اِهْدِنَا الصِّراطَ المُسْتَقیم ﴾

و ما هر روز زندگی را با چندین هدف و مقصود آغاز می­کنیم. از همان لحظه­ای که خواب را بدرود می­گوییم، در پی آنیم که چگونه به جزء جزء آمال و آرزوهای خود در زندگی مادی دست­یابیم. هر راهی را می­آزماییم تا دریابیم که کدامین راه، آسان­تر و سریع­تر ما را به هدف و مقصود می­رساند؛ البته راه نزدیک برای رسیدن به دنیای فراخ­تر، به آسانی به چنگ نمی­آید و گاهی ما انسان­ها در پی این فراز و نشیب، عمرمان را بر سر شناخت راه از چاه می­نهیم و به دنیای فراخِ برجِ عاج نشین­ها نمی­رسیم.

در زندگی ِمادی این گونه سعی و خطا در انتخاب راه شاید، کم ضرر باشد؛ اما انتخابِ راه در زندگی ِمعنوی به این نحو، هرگز عاقلانه نیست. آیا عاقلانه است که برای رسیدن به هدف خلقت، تمام راه­های ممکن را بیازماییم؟ نه! این­گونه نیست. خداوند آن هنگام که هدفِ آفرینش را بندگی خود قرار داد، راه رسیدن به آن را نیز آفرید؛ پس چاره­ای نیست جز این که با خدا راز و نیاز کنیم  و از او بپرسیم که چه راهی ما را به هدفِ خلقت نزدیک می­کند؟

نماز، راهی است که خداوند ما را بدان امر نموده تا با او نیایش کنیم؛ او به کلاممان گوش فرا دهد و اجابتمان کند. در هر روز بیش از یک میلیارد مسلمان، ده بار در نماز خود این جمله را تکرار می کنند: ﴿ اِهْدِنَا الصِّراطَ المُسْتَقیم ﴾[1]:﴿ ما را به راه راست هدایت کن.﴾

اما چرا این همه تشتّت در میان مسلمانان راه یافته؟ آیا همه­ی این راه­ها صراط­های مستقیم­اند؟ البته که نه! ما صراط­های مستقیم نداریم. راه «مستقیم» برای رسیدن به یک هدف ِمعلوم بیش از یکی نیست و هرکه غیر از این بگوید، نه از هندسه چیزی می­داند و نه از دین؛ بگذریم.

درد این است:

از هم گسیختگی ملل اسلامی؛ تشتّت آرای مسلمانان؛ پراکندگی افکار و اعتقادات.

 ما مسلمانان به جای اتّحاد و هم­دلی، به روی هم شمشیر می­کشیم.

تا امروز، بسیاری دم از وحدت زده­اند؛ سرود یک­پارچگی سر داده­اند؛

اما بیشتر این منادیانِ وحدت به بن­بست خورده­اند.

چرا؟

زیرا قرآن را از یاد برده­اند و نماز را ضایع کرده­اند.

نماز از صراط مستقیم می­گوید که همه­ی مسلمانان باید بر سرِ آن جمع شوند

و قرآن از «حبل الله» می­گوید که همه باید به آن چنگ زنند و متفرق نشوند.

﴿ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا.﴾[2]

پس رمز وحدت این است:

حبل الله (=ریسمان خداوند) و صراط مستقیم.

اما «صراط مستقیم» و «حبل الله» چیست؟

پیامبر و اهل بیت علیهم­السلام فرموده­اند:

« وَاللهِ نَحْنُ الصِّراطُ المُسْتَقیم.»[3]

آل محمد علیهم­السلام، آن­هایند ریسمان خداوند که مردمان مأمورند به آن چنگ زنند و متفرق نشوند.[4]

آری! یگانه راه وحدتِ مسلمانان، چنگ زدن به دامان اهل بیت پیامبر علیهم­السلام است.

و ﴿ اِهْدِنَا الصِّراطَ المُسْتَقیم ﴾ درخواست این وحدت از خدای یگانه است.

پس چرا دعای این خیلِ مسلمان در نماز مستجاب نمی­شود؟

چرا به صراط مستقیم راه نمی­یابند؟

شاید فراموش کرده­اند که ﴿ اِهْدِنَا الصِّراطَ المُسْتَقیم ﴾ یک جمله­ی خبری نیست؛

این آیه یک دعاست؛ یک تمناست.

و تو خود بنگر، از میان این انبوه مسلمان، کدام یک هر روز ده بار در نماز با التماس از خدا می­خواهد که او را به راه مستقیم درآورد و خدا او را اجابت نمی­کند؟!

آری! اگر ما عظمتِ «صراطِ مستقیم» را درک کنیم، خواهیم دانست که چرا دست نشانده­های شیطان بر قلب­ها- و نه فقط زبان­ها- قفل زده­اند تا که شاید، قلب انسان­ها از تمنای ﴿ اِهْدِنَا الصِّراطَ المُسْتَقیم ﴾ منصرف شود؛

چرا که این راه، همان راه آدم و نوح است؛  

همان راه خلیل و موسی و عیسی و راه خاتم پیامبران علیهم­السلام است.[5]

آری! این امیر­مؤمنان علی علیه­السلام است که صراط مستقیم خوانده شده،[6]

و امروز این راه ِمستقیم همان حجت زمان، حضرت مهدی علیه­السلام است.

اکنون، هر روز که به نماز می­ایستیم، از سوره­ی حمد، عِطر حضرت مهدی علیه­السلام به مشاممان می­رسد  

و کلمه­ی صراط مستقیم، آن امامِ غایب از نظر را بر ما تداعی می­کند؛ پس بیایید اندکی درنگ کنیم و این بار و هر بارِ دیگر که به نماز می­ایستیم،

از عمق جان بخوانیم و بخواهیم که نه، تمنّا کنیم: ﴿ اِهْدِنَا الصِّراطَ المُسْتَقیم ﴾ و در هنگام این تمنّا خوب به یاد داشته باشیم که صراط مستقیم همان امام زمان علیه­السلام و تنها راه رستگاری است.



[1]. حمد(1): 5.

[2]. آل عمران(3): 103.

[3]. تفسیر كنزالدّقائق 1: 68؛ ذیل آیه­ی 5 سوره­ی حمد؛ معنا:« به خدا قسم، ما هستیم صراطِ مستقیم.»

[4]. تفسیر كنزالدّقائق 3: 181؛ ذیل آیه­ی 103 سوره­ی آل عمران.

[5]. تفسیر كنزالدّقائق 1: 68: از رسول خدا صلی­الله­علیه­وآله نقل شده كه فرمودند:« اهدنا الصراط المستقیم، صراط پیامبران است.»  

[6]. تفسیر كنزالدّقائق 1: 70.  




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/07/11 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]

﴿ إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیمًا

آخرین لحظات نماز را بارها تجربه کرده­ایم؛

آن هنگام که بر پیامبر اکرم صلی­الله­علیه­و­آله و بندگان صالح خدا سلام می­دهیم و دست­ها را به نشانه­ی تکبیر حرکت ­داده، با سه الله اکبر از نماز فارغ می­شویم:

﴿ إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَى النَّبِی یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیمًا :

﴿ خداوند و ملائکه­اش بر پیامبر درود می­فرستند. ای ایمان آورندگان! شما نیز بر او صلوات و سلام بفرستید. ﴾

و این ندایی است که پس از آخرین تکبیر به گوش می­رسد و پیام الاهی را به گوشِ جان می رساند و صدای رسای مؤمنان بلند می­شود: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.»

و شهد این دعا را هر روز بر کامِ جانمان می­ریزیم: خداوندا! بر محمد و آل محمد صلوات فرست.

صلوات دعایی برای پیامبر و خاندان اوست؛ پس چه خوبست به هنگام ذکر صلوات دستان خود را به حالت دعا بلند کنیم!

 صلوات دعاست و حقیقت معنای آن را باید در کلمه­ی «صَلِّ» جست که از همان ریشه­ی «صلاة» است.

در معنای لغوی، «صلاة» یعنی توجه،[1] یعنی عنایت.

پس معنای صلوات این است: خدایا! لطف و توجه و عنایت ِخود را شامل حال محمد و آل محمد علیهم­السلام بگردان! دعای پاکی است؛ ژرف و پرمعناست.

این دعا نشانه­ی محبتِ ما به اولیای خداست؛ آن هم در یک جمله.

و اگر تا هنگام مرگ تنها دعای ما همین صلوات باشد، چه توفیقی نصیبمان شده است!

صحنه­ی محشر است؛ قیامت؛ آن­گونه که پروردگار مقدّر فرموده، هر روز عمر ما در محشر حضور می­یابد و بر اعمالمان گواهی می­دهد؛ شنبه، دوشنبه، پنج شنبه و ...

جمعه پیشاپیش همه­ی روزها قرار دارد. روز جمعه در این تنگناهای محشر دست­گیر عده­ای می­شود که بر محمد و آل محمد صلوات کثیر فرستاده­اند. روز جمعه غیر از این گروه، کسی را شفاعت نمی­کند.

می­پرسند: صلوات کثیر چه­قدر است؟ در کدام وقت بهتر است؟ چگونه صلوات بفرستیم؟

فرمودند: صدمرتبه پس از نماز عصر روز جمعه می­گویی:

«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.»[2]

دعا بر فرج مولایمان، چه زیبا دعایی است که پس از صلوات بر پیامبر و خاندانش مهم­ترین دعای شیعیان است!

و باز هم نمازی دیگر و سلامی دیگر و تکبیری دیگر

و باز هم ندای جان بخش همیشگی...

و از حالا، دست­ها را به حالت دعا بلند می­کنیم و صلوات می­فرستیم؛ چرا که این دعای ماست؛ دعای ما بر پیامبر و خاندان گرامی­شان و دعا بر تعجیل فرج آن بزرگواران.

این کلام پیامبر صلی­الله­علیه­و­آله تا ابد پایدار است:

« کسی که هر روز و هر شب از روی شوق و محبت بر من سه بار صلوات فرستد، بر خدا لازم می­شود که او را در آن شب و در آن روز بیامرزد.»[3]

امیرمؤمنان علیه­السلام فرموده­اند:

« هر که یک­بار بر رسول خدا صلی­الله­علیه­و­آله صلوات بفرستد، حق تعالی ده بار بر او صلوات می­فرستد و در مقابل هر صلوات که بر آن حضرت بفرستد، ده حسنه به او عطا می­فرماید.»[4]



[1]. نماز وسیله­ی قرب و معرفت خدا: 51 (محمد بیابانی اسكویی).

[2]. ر.ك. بحارالانوار 89: 353، ح32 (مضمون روایتی از امام صادق علیه السلام).

[3]. بحارالانوار 94: 70.

[4]. بحارالانوار91: 69.




طبقه بندی: دینی، ولایت،
[ 1391/07/5 ] [ 09:46 ق.ظ ] [ عمار ] [ نظرات ]
Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

درباره وبلاگ


خدمت به یگانه منجی عالم بشریت

آمار سایت
آخرین بروز رسانی :
جهت دوستی





Powered by WebGozar